یقین خانم روح / مرتضا کربلایی لو Reviewed by Momizat on . یقین خانم روح مرتضا کربلایی‌لو 1 گزارش خیال متصل در نیمه‌راه زندگی به مزاجی مجهول مبتلا شدم که وقتی از شدت بی‌خوابی، سرم بر نازبالش چل‌‌تکه‌ای می‌افتاد که بارها یقین خانم روح مرتضا کربلایی‌لو 1 گزارش خیال متصل در نیمه‌راه زندگی به مزاجی مجهول مبتلا شدم که وقتی از شدت بی‌خوابی، سرم بر نازبالش چل‌‌تکه‌ای می‌افتاد که بارها Rating: 0
شما اینجا هستید:خانه » داستان » یقین خانم روح / مرتضا کربلایی لو

یقین خانم روح / مرتضا کربلایی لو

یقین خانم روح / مرتضا کربلایی لو

یقین خانم روح

مرتضا کربلایی‌لو

۱

گزارش خیال متصل

در نیمه‌راه زندگی به مزاجی مجهول مبتلا شدم که وقتی از شدت بی‌خوابی، سرم بر نازبالش چل‌‌تکه‌ای می‌افتاد که بارها از آب دهانم خیس شده بود، می‌دیدم که بر یک تابوت دراز کشیده‌ام. تابوت بر شانه‌های استخوانی شش مرد سیاهپوش می‌رفت، در شبی مهتابی از گذرگاهی محصور میان عمارت‌‌هایی با سقوف ‌شیروانی. مردها حاملان ناشنوای تابوت‌ بودند. پشت تابوت جمعیتی می‌آمد که لباس گرم پوشیده،‌‌ دست‌هاشان را زیرشکم به هم قفل کرده بودند؛ سوگوارانی‌ که تشییع باشکوه را بلد بودند. از ایشان پسر نوجوانی با ابروهای سیاه یک سطل زیر بغل زده بود تا اگر به کسی حال تهوع  دست داد، بشتابد سطل را جلو دهانش بگیرد. تابوت در نداشت و من ماه را می‌دیدم که چه‌‌طور ستارگان را از رونق انداخته. بوی یک رودخانۀ کف‌آلود در هوا آویزان بود. گذرگاه به حکم خوفناکی‌اش آشنا بود. انگار بارها قدم‌زنان، نه این‌طور سواره، از آن گذشته بودم. پاهایم رو به چهرۀ سوگواران بود. پس برای دیدن جایی که به سویش روان بودیم، ناچار بودم سر برگردانم. انگار بارها گردانده بودم و گواهش، دردی که در گردنم می‌دوید. از سر دلواپسی بود که از تابوت گردن ‌کشیدم و نگاه انداختم که مبادا از جلو عمارت بگذریم و من آن چراغ سردر و آن پنجرۀ نیم‌روشن را نبینم. اما چون ‌دیدم هنوز نرسیده‌ایم، دوباره مثل تفکر در تابوت فرو‌ رفتم. حاملان از دغدغۀ من باخبر بودند. شاید. یاشد هم نه. چرا گفتم «یاشد»؟ لکنت بر راوی این تشییع رواست.

این کابوس از بعد جلسۀ دفاع پایان‌نامه‌ شروع شد. وسط پاییز بود و چنارهای خزان‌ زدۀ دانشگاه کف خیابان‌هاش را از پنجه‌های آتشین پوشانده بودند. آیا افسرده بودم که این کابوس حمله آورد و قلبم را  انباشت، نمی‌دانم. گمان باطلی است اگر خواننده فکر کند آن‌چه این‌جا نوشته شد یا خواهد، در یک نوبت دیده‌ام. فراوان در اوایل و اثنای این رؤیا از خواب پریده‌ام. رؤیا با خوف فربه می‌شود، نه با رویدادها. و خوف بی‌‌محتواتر از آن است که به نوشتن دربیاید. پس اگر یک ورق را با گزارش رویدادهای رؤیا پر می‌کنم، خوانندۀ تیزهوش می‌فهمد چه عذابی کشیده‌ام بارها و بارها که توانسته‌ام زنجیرۀ این رؤیاهای شوم را ببندم تا در عین پریشانی، مخدوش نزند. الغرض، این نوشته گردآمدۀ اشباحی است که در طول سه سال بیماری، جسته گریخته دیدمشان و پیش از آن‌که کوبیدن قلبم به سینه‌ام از خوابم بپراند، شناختی خیالی از ایشان فراچنگ آورده‌ام. اما کاش در دوران تحصیل به این حقیقت پی نمی‌بردم که جز خیال‌های تنگ هرکدام ما، یک خیالِ منفصلِ فراگیر هست که می‌تواند رؤیایی از یک رؤیابین بخت‌‌برگشته برباید و در خویشتن و طی زمان‌هایی گسترده‌تر بپروراند: یک زِهدان آسمانی.

پشت آن پنجرۀ نیم‌روشن عمارت، دختری به اسم مانیا می‌نشست، رو به آینۀ بزرگِ میز آرایشش. پرده‌ای که پشت پنجره آویخته بود، حریر بود و راه بر تماشا نبسته بود. مانیا فقط شب‌ها دیده می‌شد. روزهنگام داخل اتاقش در قیاس با بیرون تاریک بود. تشییع‌کنندگانی که به عمارت رفت‌وآمد داشتند، ‌گفتند این نشستن طولانی رو به آینه و ور رفتن با موها و صورت و گردن و گریبان، از آن است که مانیا آن اندازه زیباست که شباهت به هیچ دختری نمی‌رساند و این باعث گشته مدام شک کند، با خود بگوید: «من آن‌قدر زشتم که اگر به خواب کسی بیایم، زهره‌ترک می‌شود» و بلافاصله، دلش برگردد که: «نه خیر هم، خوشگل‌ترین دختری هستم که در شهر بوده.» یار محفل‌روِ آن عمارت، ‌سر از سطل پسرک برداشت و سبیلش را با آستین پاک کرد، گفت اگر پنج دقیقه یکی از این دو باور سنگینی کند، مانیا از جلو آینه برخواهد خاست.

اما آن چراغ.

حباب چراغ به شکل قلب و از بالای درِ چوبی عمارت آویزان بود و نور شیری‌رنگی می‌پاشید بر پله‌های جلو. قرار بود روزی به رنگ سرخ روشن شود، نشان این‌که بالاخره مردی دل از مانیا برده و با همو ازدواج خواهد کرد. نور شیری کورباش دورباش می‌زد و می‌گفت: ای خواستگارانی که با این خانه غریبه‌اید، با دیدن او در قاب پنجره مزاحمش نشوید. هیچ مردی لیاقت این صورت و آن اندام جادویی را ندارد.

نگاهم که به قلب مهتابی‌‌رنگ افتاد، به قاعدۀ کسی که ازش خون زیادی رفته، پلک‌هایم سنگین و گردنم سست ‌شد. از گوشۀ چشم، مانیا را پشت حریر تشخیص دادم که داشت به گونه‌هایش خون می‌مالید. دیگر چشم بستم و فارغ‌بال به شلپ‌شلپ گام‌های حاملان تابوت که از وسط یک زمین گِل و شل انداخته بودند، گوش دادم. اگر سر برمی‌گرداندم، این‌بار برج قلعه را می‌دیدم که از پشت مه نزدیک زمین، سربرآورده بود.

شلپ‌شلپ، شلپ‌شلپ…

شاد و لرزان بودم که این گِل با بارانی که دمی پیش از تشییع ریخته، عمل آمده. صدای دور عق زدن یک سوگوار آمد. دل‌نگران پسرک سطل‌‌به‌دست شدم که کفش درخوری نپوشیده بود. مدام به گل می‌چسبید و لنگش می‌کرد. شلپ‌ها ترسی را که جلوِ عمارت قلبم را پاره ‌کرد، چید. حاملان تابوت شلپی نمی‌شنیدند.

به سمت قلعه رهسپار شدیم. با هر دم و بازدم، مه پیرامون تابوت را ‌بلعیدم. به دلم افتاد که برج را بالا خواهیم رفت.

گذشتیم و بالا رفتیم و حالا نیم‌خیز در تابوت، از پنجرۀ باریک برج می‌دیدم که بر شهر چیره‌ام. اتاق یک نیم‌‌استوانه بود که آخوری هم داشت. حاملان تابوت، نشیمن‌گاه بر لب هلالیِ آخور گذاشته، نشستند و کت و کول‌شان را مالیدند. تابوت وسط اتاق بود و پاهایم رو به پنجره. درست روبه‌روی آخور و سمت چپم یک آینۀ قدی به دیوار کثیف کار گذاشته شده بود. جرئت نکردم به آینه نگاه بیندازم. اندیشیدم که اگر زبان‌بسته‌ای به این آخور بسته شود، با آینه، دُمش دوتا می‌شود. دیوارها اندود نداشتند. سنگ‌هایی تراشیده و ساییده بودند. بالای سر تابوت چراغی آویزان بود. ناگهان لولای در صدای کشداری کرد که سوهان بر جان کشید. در باز ‌شد و یک مرد میان‌سال قدکوتاه با لباس رسمی و دکمه سردست‌های نقره وارد ‌‌شد. پیدا بود از بالا آمدن پله‌های مارپیچ برج به نفس‌نفس افتاده. حاملان تابوتم به احترامش به‌پاخاستند. توجهی به احترام ایشان نکرد. دست بر لب تابوت گذاشت و با لبخندی کم‌رنگ سر خم کرد آن‌ اندازه که دهانش به گوشم نزدیک شد: «من شهردارم. به شهر ما خوش آمدید.»

گفتم «نیازی نیست آرام صحبت کنید. این‌ها کَرند.»

ترجیح داد با نجوا ادامه دهد: «نمی‌دانم که دیروقت آمده‌اید یا خیلی زود. پوزش مرا به خاطر آماده نبودنم بپذیرید. خوشبختم که با یک فرهیخته ملاقات می‌کنم. احتیاجات شما برآورده خواهد شد. امیدوارم با براهین شما همه از تردید نجات پیدا کنیم. فقط حواستان به آن باغ‌دار روبه‌روی برج باشد.»

چشمانم گشاد، ‌پرسیدم: «تردید؟»

با سر تأیید زد، عقب رفت و در تاریکی راه‌‌پله تار ‌شد. حاملان تابوتم گِل خشکیده بر شلوارشان را ‌تلنگر زدند. پشت هم قامت خم کردند تا سرشان به بالای در نگیرد و رفتند. در تابوت فرورفتم تا سوزی که از پنجره می‌زد، نلرزاندم. چشم بستم و در گذشته‌ام که جز آلام جانکاه بر من نزده، غور کردم، بلکه کسی را بیابم که در این وانفسا دستیارش شوم، والا در این تابوت خواهم پوسید. با آن جلسۀ دفاعی که در دانشکده از سر گذرانده‌ بودم، همۀ استادانم از چشمم افتاده‌ بودند. همه تاریک بودند و پرتوی به قلبشان نتابیده بود. با صدای جِرجِر تخته‌های تابوت از اعماق گذشته کنده شدم و چشم باز کردم. از سرما چهارستون بدنم به لرز افتاده بود. باید برمی‌خاستم پنجره را می‌بستم، اما کمرم از تابوت جدا نشد. دست بردم  به پشت کمرم با سرانگشتانم کاویدم. رَزبه‌های دو پیچ آهنی را لمس کردم. چه بخت شوری! استخوان لگنم از دو جا به تختۀ تابوت پیچ شده بود. لرز هق‌هقی که از گلویم جوشید، به سگ‌لرزی که از سردی هوا می‌زدم، بار ‌شد و تابوت را ‌تکاند. چوب‌ها صدای از هم پاشیدن دادند. انگار شش نجار با چکش‌های سَرخَم به جان میخ‌ها افتاده با چاک سر چکش، میخ از تن چوب ناله‌کنان می‌کشیدند. چاره نبود. می‌بایست خودم را به پنجره می‌رساندم والا مثل آب دهانم روی ریشم یخ می‌زدم. پاهایم را بلند کردم و یک سو لنگر دادم تا تابوت واژگون شود. نفس‌زنان آن‌قدر دو پایم را پاندول کردم تا تابوت چرخید و با صورت فرود آمدم. دست‌هایم حاجز شدند تا خرک بینی‌ام نشکند و لپ‌هایم لاشه نگردد. زانوهایم را شکاندم برخاستم. قوزکرده تا پنجره رفتم. هر گام که بر‌داشتم، تهِ تابوت مثل خیش گاوآهن کف سنگی اتاق را خراشید. دست به پنجره رساندم و بستمش. اما شکوه مه‌‌آلود شهر سِحرم کرد. دو دست بر رف ‌گذاشتم  نفس‌زنان ایستادم به تماشا. چشمم به یک باغ با شاخه‌های پر پیچ و خم ‌افتاد. انگار درختانش از چوب نبود که از آهن بود و به ضرب کوره و پتک به آن پیچ‌وخمی افتاده بود. وسط باغ، کلاه‌فرنگی داغانی بود که دیوارهایش تا کمر خزه بسته بود. جلو در کلاه‌فرنگی دو چوبۀ دار با حلقه‌های آویزان خودنمایی می‌کرد. باد حلقه‌ها را تاب می‌داد. صحن اجرای احکام بود؟ کمرم درد گرفت. می‌بایست دوباره تابوت را به زمین می‌رساندم و دراز می‌کشیدم. نگاهم به آخور افتاد که تا نیمه پر از کاه بود. فکری به سرم ‌زد: کنار آخور پهلوی تابوت را به زمین ‌چسباندم و با پاها و دست‌هایم به دیوارۀ آخور فشار ‌آوردم. تابوت ‌چرخید و بر کفش قرار یافت. دست دراز کردم و از توی آخور مشت‌مشت کاه بر‌داشتم ریختم روی پاهایم. بعد روی کمرم و بعدتر روی سینه‌ام. خودم را تا گردن دفن کردم. بدنم مثل تخم‌ مرغ تازه از مرغ افتاده، گرم ‌شد. نفس راحتی کشیدم و به آن چوبۀ دار که دیگر در چشم‌‌اندازم نبود، فکر کردم. چرا دو تا؟

اغلب از خواب که می‌پرم، طول می‌کشد بفهمم در کتابخانه‌ام هستم. نفس عمیق می‌کشم تا آرام بگیرم. هر چهار سمتم کتاب‌ها در قفسه‌ها چیده شده‌اند. نور چراغ مطالعه‌ام که مثل قوزی‌ها بر خودش خم شده، کتف چپم را روشن و گرم کرده. باید بروم دست به آب. نکند فشار آبگاهم باعثِ کابوس‌هاست؟ سگی در آن دورها عوعو می‌کند.

راحت که شدم، برگشتم دیوان شاعر را برداشتم، ورق زدم تا چهره‌ نگاری‌ای را که از نقاش‌باشی قاجار سروده بخوانم. شاعر از این‌که یک چشم نقاش کور شده، شاکی است و امیدش را باخته و نفرین تلخی فشانده: «ای پردۀ یأس وا نگردی، کان روزنۀ امید بستی». انگشتم را لای کتاب می‌گذارم و در بحر احوال نقاش می‌روم که  شاه را در «تالار آیینه»­ نشسته بر کرسی سلطنت کشیده. دنبال مفهوم‌ام؟ تالار آیینه باید رواق قضا و قدر باشد. نور آن‌قدر می‌تابد که جای اما و اگر نماند. اگر آینه سرنوشت نقاش را رقم بزند، چه چیزی است جز کوری؟ پس شکایت شاعر از دنیا بی‌جاست. باید رازی در میان باشد.

چشم که باز کردم حاملان تابوت کنارم دور هم نشسته بودند. یک تغار وسط گذاشته‌ بودند که پر از آب‌گوشت بود. از روی تغار بخار بلند می‌شد. قاشق‌های روحی بزرگی دستشان بود. به حکم ناشنوایی‌شان طوری قاشق را به تغار نزدیک می‌کردند و آب برمی‌داشتند که انگار محتاط از روی مردابی لجن جمع می‌کنند. قاشق‌ها را تا دهانشان می‌بردند و نازک هورت می‌کشیدند. انگار اگر آهسته این کار را نکنند، زمین‌‌لرزه برج را خواهد جنباند. شکمم به قار و قور ‌افتاد. دستم را از زیر کاه بیرون آوردم، اشاره ‌زدم که من هم می‌خواهم. یکی‌شان که ته‌ریش سمباده‌ای داشت و چشمانش آب مروارید آورده بود، قاشق در آب‌گوشت ‌گرداند و یک قلم بیرون ‌کشید. اشاره داد که دهانم را باز کنم. باز نگاه داشتم. یک دست را مُشت کرد ‌نشاند روی چانه‌ام و با دست دیگر قلم را با سه انگشت ابهام و شهادت و وسطا گرفت، بالشتک آن دست را کوبید به این دست مشت‌شده‌اش تا درون قلم از جا بجنبد. سه‌ بار که استخوان را ‌تکاند مُخش ریخت توی دهانم. چه مزه‌ای! با دهانم آشنایش کردم و دیر قورتش دادم. آن‌گاه سوراخ قلم را گذاشت توی دهانم که بمکم. آن‌قدر مکیدم که صفیر سوتش در‌آمد. با نگاه سپاسم را ‌پاشیدم به چهرۀ همه‌شان. حالا که بیدار شده بودم، تندتند آب‌گوشت را ‌نوشیدند و پا ‌شدند. تابوت را بلند کردند گذاشتند روی شانه‌هاشان. راه افتادیم و به اقتضای راه‌پله تابوت هم کج شد. برج را آهسته و گاه با خراش دیوارها پایین رفتیم. حواسم بود که کاه‌ها از تابوت بیرون نریزند. بی‌کاه بی‌سامان بودم. بر شانه‌های این شش حاملی که خود از راه‌پله پایین می‌رفتند رفتن، انگار در یک دریای توفان‌زده  بر امواج دیوارمانند سواری کردن.

بالاخره به پایین برج رسیدیم و من از کاهی که در این تلاطم‌ها در درون تابوت توانسته بودم نگاه داشتن، به خودم ‌بالیدم. چه وقتی از روز بود؟ معلوم نبود. هم رخوت شبانه در هوا بود هم شنای روزهنگام. گردن بالا نگاه داشته‌ بودم ببینم به کجا می‌رویم. به سمت همان باغ با درختان آهنی که دیشب از پنجره دیدم. پس آن دو چوبۀ دار را زیارت خواهم کرد. انگار هیچ آفتابی بر این شهر نتابیده بود که گل و شل را خشک کند. موسیقی شلپ‌شلپ دوازده پای زیر تابوتم آغاز ‌شد و چون حاملان خبره بودند و منظم گام برمی‌داشتند، توجه هر عابری را به خود، به من، می‌کشاندند. زنانی که در کوچه‌ها جرگه زده بودند و پچ‌پچ می‌کردند، تا شلپ‌شلپ را شنیدند، بال روسری‌های تُف‌مالشان را روی لب‌هاشان ‌آوردند و با چشم‌های هراس‌‌خورده به تابوت نگاه کردند. چشم از آن‌ها ‌دزدیدم و مثل کودکی با کاه مشغول شدم. ناگهان صدای هیاهوی اعتراض‌ خفه‌ای شنیدم. سر ‌چرخاندم. چشمم به اتاق یک نفربر ‌افتاد. تمام اتاق پرچ‌کوب بود و تنها پنجره‌ای کوچک به بیرون داشت. روی اتاق یک لایه برف نشسته بود که پیدا بود یخ زده. از درون زده بودند شیشۀ پنجره را شکسته بودند. گاهی لگدی به دیوارش می‌کوبیدند تا اتاقک روی فنرهایش تلوتلو بخورد. اتاق مثل گاری بر سه چرخ سوار شده و با دو میله به دو طرف یک موتورسیکلت بسته بود. رانندۀ موتورسیکلت بی‌‌اعتنا به داد و فریادها، کاغذ سیگار را با نوک زبان‌تر می‌کرد. تا نزدیکش رسیدم، گفتم: «این‌ها چه‌شان است؟»

از پیچیدن کاغذ دست ‌کشید سر بالا کرد. کاش نمی‌کرد. صورتش به یک سیب‌زمینی کبابی شوره‌‌بسته می‌مانست. بلند و شمرده‌شمرده و با صدای زیر گفت: «این‌ها پسران زیبارویند. پناه بر خدا! انگار همه‌شان را از سر فراغت و با خمیر مرغوب سرشته‌اند و با رنگ گران‌قیمت نقش و نگارشان را کشیده‌اند. دارم می‌برم‌شان کارگاه مُصلح.»

گفتم: «مصلح دیگه کیه؟»

گفت: «درست نشنیدی. گفتم کارگاه مُثله. بُرشکار آن‌جا بینی‌شان را دوا می‌زند و می‌بُرد.»

«می‌برد!؟ بگو برای چه لگد می‌کوبند. چرا بینی‌شان را می‌برید؟»

«داد و فریادشان را نگاه نکن. شعورشان نمی‌رسد که به نفعشان است. این‌طوری حسادت هیچ‌کسی را جلب نخواهند کرد. پناه بر خدا! حسود با قضا و قدر سرشاخ می‌شود. تازه این‌ها را از مناطق سردسیر جمع کرده‌ام. آن‌جا، هم عشق دخترها تند و تیزتر است، هم حسادت و نفرت‌ها کشنده‌تر. حیف که دستم به آن مانیاخانم بوردویی نمی‌رسد.»

اشاره‌اش به دختر نشسته جلو آینه را گرفتم و قلبم از ترس پر ‌شد. دست‌ها را زیر کاه فرو کردم تا لرز نگیرم. سربر‌گرداندم به آن دریچه نگاه ‌کنم. از میان قاب پنجره چهرۀ برافروختۀ دو جوان را دیدم. یکی حدوداً پانزده ‌ساله دیگری بیست و پنج ساله. چشمان درشت‌شان و چنگ ابروهاشان و بینی خوشتراش‌شان گفته‌های سیب‌زمینی کبابی را تأیید کرد. با این‌که شاعر نبودم، با دیدن این دو صورت نفسم حبس ‌شد و مضطر شدم تشبیهی به کار ببرم، و چه تشبیهی؟ دو ماه بودند که از توی اتاق می‌تابیدند. بینی‌هاشان اگر بریده می‌شد، مثل سنگ گورهایی گرانیت در شب مهتابی می‌درخشید.

سیب‌زمینی کبابی از حاملان تابوت ‌پرسید: «این را کجا می‌برید؟»

سر بر‌گرداندم با دست اشاره دادم که آقایان کرولال‌اند. سیب‌زمینی کبابی گفت «ئه!؟» و سیگار کج و کوله‌اش را بند لب‌هاش کرد. همان‌طور که به باغ نزدیک می‌شدیم، دو دستم را در کاه پنهان کردم و به قاعدۀ نشت بیداری به خواب، حس کردم که سیب‌زمینی کبابی هم از تالار آیینه و شراب «بُردو»یی که شاه نوشیده بوده، خبر دارد که آن طعنه را زد. یک سرایدار خاطی به جواهرات تخت طاووس دستبرد زده بود. نقاش‌باشی بازجویی ‌شد. دست‌ آخر سارق شناخته ‌شد. شاه دستور داد سرش را ببرند. در ایوان شمس‌‌العماره نشست تا تماشاگر ذبح باشد. بوردو ‌نوشید تا بر قساوت کیفر، قوت قلب بگیرد ولی سیب‌زمینی کبابی گفت آن برشکار کارگاه به بینی‌ها دوا می‌زند نه به قلبش. ناگهان آرزو کردم کاش حرفه‌ای به اسم «شراب‌ چِش» در کاخ می‌بود و شاه به من واگذارش می‌کرد. شم ذوق‌‌السلطنه‌ای‌ام می‌گفت تنها شرابی بر ذبح یک سارق جواهر، قوت قلب خواهد آورد که وقتی بر جام می‌ریزی، کفی که می‌کند درست مثل کفی باشد که یک کشتی نفتکش پس پشتش بر آب اقیانوس باقی می‌گذارد.

شاخه‌های پرپیچ‌وخم باغ از بالای دیوار بلند بیرون ریخته‌ بودند. نم زمین تا کمر دیوار بالا رفته بود، طوری که آجرها مثل ورقه‌های نان ناپلئونی آمادۀ ریزش بودند. تابوت را متوقف کردند. از حاملان، آنی که نزدیک در باغ بود، لنگر در را گرفت کوبید. در با ناله‌ای دراز باز ‌شد. گردن بالا ‌آوردم. از همین‌جا می‌شد دید که سایه‌های شاخه‌ها، چشم‌‌انداز را خط انداخته‌اند، به سیاق خطوط شلاق که بر پشت زنی زانیه افتاده باشد. تا وارد باغ شدیم، دیدم که بر همۀ سبزه‌ها و برگ‌ها، لعاب گاو نشسته است طوری که اگر آفتاب بخشکاندشان توقع داری مثل اسکناس تازه‌‌چاپ شق بایستند و شلک‌شلک صدا بدهند، اگر بادی بوزد. سرم را دزدیدم تا شاخه‌ها به سوراخ‌های کله‌ام نگیرد. انبوهِ دار و درخت باغ را با تابوت شکافتند و از کنار آن دو چوبۀ دار گذشتیم و مقابل ایوان عمارت ایستادیم. چه رفتارمان پر از تأمل و خوفی پنهان از مهابت باغ بود! تابوت را از شانه‌هاشان لغزاندند و روی ایوان گذاشتند و کنار کشیدند و دوباره شروع کردند کت و کولشان را با نجابت مالیدن.

در عمارت باز شد و پیرمرد ترکه با بارانی سرمه‌ای بیرون آمد. پاچه‌های شلوارش گِل‌مال بود. گفت «بالاخره آمدید؟»

چند پر کاهی را که به لب‌هایم چسبیده بود، تف کردم، گفتم: «افتخار مصاحبت با کی را دارم؟»

وقتی سمت من برگشت، برق نگاهش توی دلم را خالی کرد و خدا را شکر کردم که روی یکی از دو چشمش چشمبند زده. گفت «یک بندۀ گناهکار خدا. اوقاتم تلخ است. این حرامزاده با این کارهایش مرا توی گور خواهد کرد. خیلی زودتر از آن‌که فکرش را بکنید.»

اشاره داد سمت در باغ.

گفتم «منظورتان کیه؟»

دو دست در جیب‌های بارانی کرد و گفت: «با آن اتاق نفربرش دوره می‌‌افتد پسر جمع می‌کند. متوجه نشدید که تغییر قیافه داده و لباس مبدل پوشیده؟ دختر نامشروع من است. یعنی با پدرش شریک شده‌ام. مثل استخوان گیر کرده این‌جام. سر شما را درد نمی‌آورم. گفتم حالا که تازه آمده‌ای، قبل از این‌که آوازه‌ات بپیچد، لازم است هشدار مرا بشنوی. هر کاری دوست داری بکن و با هرکه دوست داری ملاقات بکن. توی این شهر شب‌ها محفل زیاد هست. دعوتت خواهند کرد. از معاشرت‌ها لذت ببر اما به خانۀ آن دختر نزدیک نشو. هرکه او را از جلو آینه‌اش بلند کند، خواهد مرد. روشن است؟»

نفس راحتی بیرون دادم و گفتم «بله، کاملاً.»

دست‌ها توی جیب، بال‌های بارانی را به هم آورد. آماده شد که برود توی عمارت که پرسیدم: «ماجرای این دو چوبۀ دار چیست؟»

خندید. چانه‌ بالا داد و باافتخار چشم به چوبه‌ها و حلقه‌های دار دوخت. «تنها دو نفر از من ستایش کرده‌اند. یکی آن جوان سفید که با این‌که حلاج هم بود، بلد نبود خودش را به دیوانگی بزند و توی کوچه و بازار چوب‌سواری کند. دیگری هم عقلش پاره‌سنگ ورمی‌داشت و به لقبی که بهش داده بودند، مباهات می‌کرد: چشم قضات! ولی خوب، کاچی به از هیچی است. توی این همه لعن و نفرین که سر من می‌بارد، همین دو تا هم غنیمت است. هردوشان را ابله‌تر از خودشان به دار آویختند. آدم فرستادم شبانه چوبه‌ها را کندند آوردند این‌جا. وقتی کلاغ روی‌شان می‌نشیند و قارقار می‌کند، کیف می‌کنم.» و خندۀ مستانه‌ای کرد. آن شش مرد دویدند سمت تابوت و بلندم کردند…

چه اصراری به یقین بود که به همه‌ جا زبانۀ سرخ بیفشاند و هوای به این خوبی را موج‌موج کند؟ خواستۀ شهردار بی‌گمان ناسپاسی بود به آن برف آبدار و آن سردسیری مطبوع. لابد می‌پسندید که هرجا را با کلنگ بکنند، دود تنوره کند به آسمان و لابد آن‌گاه می‌خواست ممیزان وسواسی‌اش را دم خانه‌ها بفرستد تا عبوس و خودنویس به دست، از «آب خنک»ی که مردم نوشیده‌اند و «سایه»ای که در آن آرام گرفته‌اند، بپرسند. الان چه‌اش بود که این نعمت‌ها بی‌حساب و کتاب بود؟ این‌ها تأملات درون رؤیا بود، یاشد تأملات تابوت. پنجرۀ برج مثل تله، صداهای گام برداشتن مردم را در گل و شل، داخل اتاق می‌انداخت. با صداها می‌شد خواند آن‌جا در شهر چه می‌گذرد. صدای آن پسرک که سطل به دست، مراقب همه بود، آشوبم می‌کرد. هنوز با همان کفش‌های گشاد در گل راه می‌رفت. هرچه به تاریکی می‌رفت، شلپ‌‌شلپ‌ها هم کاستی می‌گرفت و من به زیر کاه‌های طلایی‌ام پناه می‌بردم…

و این پایان رؤیای ناتمام من بود. رؤیا تمام و ناتمام ندارد؟ به این واقفم اما آن خوف چیره بر رؤیا به این اندازه از اشباح و رویدادها برآورده نمی‌شد. وقتی آخرین بار خیس عرق از خواب پریدم، با این‌که کابوس، استخوان‌هایم را می‌سوزاند، منتظر ادامه‌اش بودم. اما هرگز ادامه نیافت.

*

۲

گزارش خیال منفصل

دانه‌های برف از فرط درشتی مثل پنجه‌های دستکش‌پوشیده بودند، از آنِ یک رهبر خبیث ارکستر. حس می‌کردیم دقیقه به دقیقه زمین با سفید شدنش سنگین‌تر می‌شود. جلو عمارت یک مرد جوان پالتوِ پوست پوشیده، قدم می‌زد. با پاهای چکمه‌‌پوشش این پنجه‌های یخین را که تازه نشسته بودند، له می‌کرد. مثل مردان شمال وحشی می‌زد و حاضر به یراق، و مدام سلاحش را از این دست به آن دست می‌داد و دست آزادش را مقابل دهان نگاه می‌داشت و های گرم می‌دمید. او که این‌سان قدم می‌زد، برادر غیرتی مانیا بود. تا شنیده بود چراغ گاهی نزدیک فجر کاذب، رنگ عوض می‌کند و به رنگ خورشید دم غروب درمی‌‌آید، با اولین قطار از سفر غربش بازگشته بود. شب‌ها سه ساعت آخر شب را جلو عمارت کشیک می‌داد که چشمی نگاه ناپاکی به خواهرش نیندازد یا کاغذی دستش نرساند. در این دو ماهی که کشیک او برقرار شده بود، خواهندگان دختره تارانده شده بودند. همان‌ها که از عشقشان به او روزخواب و شب‌‌بیدار گشته بودند. در این شب برفی، پنجه‌های بلورین وقتی به چراغ مهتابی‌‌رنگ می‌رسیدند، انگار پروا داشتند لمسش کنند، کنار می‌کشیدند. ما می‌دانستیم که تنها کسی که می‌توانست همچنان چشم به پنجره بدوزد، همان پیردختر آبله‌‌رو بود که از هجده‌ سال پیش با موتورسیکلتش یک اتاقک نفربر را دنبال خود می‌کشید. شب‌ها مقابل عمارت، آن سوی گذرگاه پارک می‌کرد و از توی پنجرۀ اتاقکش دختره را با بهت و بیزاری تماشا می‌کرد. باکی از سلاح برادره نداشت. اتاقکش را از یک میدان جنگ متروک و پر از قراضه پیدا کرده بود و خیالش راحت بود که جدارش ضدگلوله است. برادر غیرتی اگر کمی حساس‌تر بود، رد دود سیگار را که از پنجرۀ نفربر هربه‌چندی بیرون می‌زد، می‌دید و بو می‌برد که آن تو کسی هست. شاید هم برف مانع می‌شد. پیردختر آبله‌‌رو شب‌ها تا جایی که بی‌خوابی امانش می‌داد، نگاه از صورت و موها و گردن دختره می‌چراند و روزها به کافه‌ می‌رفت و تا اسکناس درشت نمی‌گرفت، تعریف نمی‌کرد که آن پری آینه‌پرست دیشب پشت پلک‌هایش را دوده می‌مالیده یا مژه‌هایش را با انبر داغ فر می‌داده یا گوشواره‌های یاقوتش را به گوش می‌آویخته و تکان‌تکان می‌داده. چه زندگی خطیر درخشانی که با آن آینه دوچندان شده!

امشب با خودش قرار گذاشته بود تا دختره را خواب نبرد، بیدار بماند. یکی از مشتری‌های اشرافی کافه که دستمال گردن ابریشمی زربفت داشت، یک اسکناس صدتایی نشانش داده و گفته بود: «برای من فقط خواب‌ رفتنش را گزارش کن. پلک‌هایش را که روی چشم‌هاش فرود می‌آید.» از این مشتری‌های قدیمی که در عاشقی پایدارند، کم گیر می‌آمد، که کاری به بحران تازه نداشتند که کیست آن‌که چراغ قلبی را به زردی کشانده و آیا این یعنی پایان تردید مانیا؟

اما شرارتی که از پدر برسد، قوۀ گمانه‌زنی را هم شدت می‌بخشد. پیردختر امشب تا خوابیدن دختره تاب آورد و سیگار پشت سیگار کشید و پاورچین توی اتاقکش که طی سال‌ها بوی پسران زیبارو را گرفته بود، قدم زد تا خوابش نبرد. به طرز غریبی سوی چشمش قوی شده بود و ریزه‌کاری‌های اندام دختره را از پشت پردۀ حریر می‌دید. دید که دختره انگشترهای دو دستش را درآورد و گذاشت جلو آینه. بعد پشت گردنش را خاراند. آن‌گاه چشم‌هایش را مالید و موهایش را به پشت سرش انداخت و پیشانی‌اش را بر دو دستی که روی میز ستون کرده بود، تکیه داد. تمامش را به حافظه سپرد تا آن اسکناس را به چنگ بیاورد. ته سیگار را از پنجره بیرون انداخت و خواست روی پتو دراز بیفتد و بخوابد که متوجه شد چراغ پنجرۀ برج قلعه روشن شده است، با نوری مهتابی که کم و زیاد می‌شد. چشم‌هایش را ریز کرد و خیره شد به برج که از دور و از پس دانه‌های درشت برف به فانوسی در دست یک غول می‌مانست که ایستاده توی فکر رفته. برج را در شب‌های پیشین دیده بود و به یاد داشت که نور چراغش به زردی آتش مشعل است. این نور سفید چیز شگفتی بود.

گردن کشید و به در عمارت نگاه کرد. برادر غیرتی دیگر نبود. رد پاهایش را برف داشت صاف می‌کرد. شالش را دور سر و گردنش پیچید و دکمه‌های پالتویش را بست و در اتاقک را باز کرد و آرام پا بر برف گذاشت. هوای شهر سردی مطبوعی داشت. با بیزاری آخرین نگاه را به پنجرۀ عمارت انداخت و به سمت برج راه افتاد. اما سعی می‌کرد از جلو پنجره‌ها رد نشود و از لکه‌های تاریک شهر بگذرد. چه، هنوز عادت بیدارخوابی از سر خواستگاران نیفتاده بود. و هنوز جوان‌ترها به بهانۀ دود کردن سیگار یا تماشای برف می‌آمدند می‌ایستادند دم در. اگر پیردختر آبله‌رو را این وقت شب می‌دیدند، دست از سرش برنمی‌داشتند. با کمین‌ کردن در پای این درخت و آن درشکه، جلو مغازۀ اشربه‌فروشی «برج» رسید. یک نگاه به داخل تاریک مغازه انداخت. همیشه حس می‌کرد یکی از دل تاریک مغازه مراقب اوست و با نگاه می‌خواهد تسخیرش کند، حتا این وقت بامداد که مغازه به یقین تخته بود. بطری‌های شراب چیده بر قفسه‌ها با نور کم‌تابی که از پایین به‌شان می‌تابید، نیمه‌روشن بودند.

به در برج رسید و دو دست چسباند به آن و هل داد. در تکان نخورد. نشست و برف‌ها را از پای حلقه کنار زد و دید قفلی کلان به در زده شده. اگر نبود زمزمۀ یک گفت‌وگوی دونفره که از پنجرۀ برج به گوش می‌رسید، با خودش می‌گفت کی حال و حوصلۀ بالا رفتن دارد. پیرامون برج دور زد و آن پشت به یک کاج مُطَبَّق رسید که به موازات برج بالا رفته بود. از شاخه‌ها گرفت و خودش را طبقه طبقه بالا کشید و برف‌ها را تکاند. اما پنجره درست آن طرف برج بود. سمت درخت روزنه‌ای نبود که بشود داخل را دید. به‌ناچار باید پا روی رف آجرچین برج می‌گذاشت و با گام‌های کوتاه برج را دور می‌زد تا به پنجره می‌رسید. باید برف روی رف را با پنجۀ پا به اندازۀ گام می‌روبید و سپس پا می‌گذاشت. این‌طوری به پنجره و به زمزمه نزدیک‌تر شد. شنید که مردی گفت: «چرا این‌قدر دیر می‌آیی؟»

دو گام دیگر برداشت. بخت با او بود که پایین برج تاریک بود و نمی‌دید که چه اندازه در بلندی است، والا از ترس پایین می‌افتاد. تنها پنجه‌های سفیدی می‌دید که از مقابل صورتش می‌گذرند و در چاه تاریکی زیرپایش ناپدید می‌شوند. حالا اگر گردن می‌کشید، داخل برج و صاحبان صدا را می‌دید. نفسش را حبس کرد و خودش را جلوتر کشید. نور چشمش را زد. چشم تنگ کرد و نگاه داشت تا چشمش به نور خو بگیرد. ناگهان مردی دید که قامتش خمیده و تابوت بر پشت انداخته. کف اتاق را کاه پوشانده بود. اما منبع نور یک تودۀ تُنُک بخاری‌ شکل بود که انگار قرن‌ها دور ماه چرخیده بوده بود تا این‌طور مهتابی گشته بود. پناه بر خدا! یک دختر اثیری بود انگار خواهر دوقلوی مانیا. یا نه، بلکه خود مانیا. دختر می‌گفت: «خانمِ من به آینه معتاد است. دل کندنش دشوار است. تا او خواب نرود، من نمی‌توانم بیایم. از دست تو هم عصبانی‌ام. چرا هر شب هر شب مرا می‌کشانی این‌جا.»

مرد چند قدمی به سمت آخور رفت. ته تابوت روی زمین خراش انداخت. دست بر آخور گرفت و نفس تازه کرد. با خشم گفت: «چون فراموشکاری. من فقط با کمک تو می‌توانم قلب خانمت را با یقین پر کنم. والا چه چیزی جز مرگ می‌تواند چنین یقینی را بیاورد؟ اما من مرگ آن دختر را نمی‌خواهم. چرا باید مرگ کسی را خواست که وقتی می‌بینی‌اش، رنج‌های یک عمر زندگی‌ات دود می‌شود و هوا می‌رود؟ برای که دارم می‌گویم! اصلاً چیزهایی که دیشب گفتم یادت هست؟»

دختر دست بر گونه‌اش گذاشت. نور اندامش شدت گرفت. این یعنی برافروختگی. گفت «یادم است. یادم است. بیچاره خانم من که از آن‌چه روحش می‌داند بی‌خبر است.»

مرد جلو آخور پایش را به زمین چسباند و به پهلو دراز کشید. گفت «بی‌فایده است. وقتی پیش خانمت برمی‌گردی، هرچه این‌جا به تو تلقین می‌کنم، پاک از یادت می‌رود.»

دختر پا بر زمین کوفت و گفت: «نه خیر هم. یادم نمی‌رود.»

مرد به خودش تکانی داد تا تابوت بچرخد روی کفش. چرخید و چوب‌ها جرجر راه انداختند. گفت: «اگر راست می‌گویی پس چرا آن چراغ نکبت سرخ نمی‌شود. خانمت باید پای برهنه در این برف بدود بیاید پیش تنها عاشقی که دارد. امان از دست تو که دغلکاری.»

دختر با دو دست صورتش را پوشاند. از خشم می‌لرزید. «تو یک فیلسوف نفهمی! هرگز هم نخواهی فهمید که کار من چه‌قدر دشوار است. ایراد از این است که خانم من از مقابل آینه تکان نمی‌خورد. تا آن آینه هست، من نمی‌توانم عرض اندام کنم. من روحی بیش نیستم.»

حالا مرد داشت از توی آخور کاه برمی‌داشت و توی تابوت می‌ریخت. موذیانه گفت: «باشد. قبول خانم خانما. هیچ عجله‌ای در کار نیست. بالاخره آن آینه را هم می‌شکنم. می‌خواهم ببینم آن‌وقت چه بهانه‌ای داری!»

دختر انگار اخمی کرد که نورش کاست.

اما در این لحظه پای دختر آبله‌‌رو از روی رف لغزید. دست دراز کرد که از میله‌های پنجره بگیرد. اما آن‌ اندازه چالاک نبود زود به نرده چنگ بزند. با آن بهتی که از دیدن مرد و دختر روشن دچارش بود، حتا مجال نکرد فریادی بزند. خاموش و با آن تن سنگین مثل دانه‌های درشت برف در تاریکی فرو رفت و لحظه‌ای بعد صدای شکستن جمجمه‌اش به گوش رسید. مرد وقتی چشم بست، اثیر دامنش را چنگ زد و با دریغ به خفتن بی‌اعتنای مرد در تابوت زل زد. اما ما می‌دانستیم که مرد خودش را به خواب زده و از لای باریک پلک نگاهش می‌کند. دختر اثیری آن‌گاه دامن رها کرد و با رفتنش اتاق رو به خاموشی گذاشت.

آبان ۹۳

ادبیات اقلیت / ۳ آبان ۱۳۹۶

Print Friendly, PDF & Email

پاسخ (1)

  • somayeh

    نویسنده محترم در عالم انتزاع و شاید هم وهم زندگی میکنند و داستان سرایی می کنند. بهتر است در عالم واقعی فرود آیند زمان این گونه داستان سرایی ها سر آمده که مخاطب را با مفاهیم مطلق و ایدئولوژی زده رو در رو کنید. جوری این داستان مفهوم بندی شده که گویی مفاهیم در جریان سیال زندگی که فیکس شده نیست شکل نمی گیرند بلکه مطلقند مثل آجر که در کنار هم قرار می گیرند. :D

    پاسخ دادن

پاسخی بگذارید

تمامی حقوق برای پایگاه اینترنتی «ادبیات اقلیت» محفوظ است.

رفتن به بالا