شما اینجا هستید:خانه » داستان » داستان کوتاه فارسی

قاب / مرتضا کربلایی لو

به آن جعبه‌ای فکر کردم که پرترۀ پیامبران را پیچیده در ابریشم سیاه در خود داشت و هراکلیوس به آن دو مرد مکه‌ای، فرستادگان محمد، نشان داد. گفتم: «یک فیلم ده‌ثانیه‌ای می‌خواهم از محمد.» یک گونه‌اش بالا آمد و اطراف یک چشمش چین افتاد. با لحن شگفت‌زده گفت: «فیلم؟ از همین محمدی که در قهوه‌خانه حرفش را ‌زدیم؟» ...

ادامه محتوا

دو داستانک از مجید روانجو

قاضی به آرامی سر فرو می‌بَرَد در انبوه تکه‌کاغذهای روی میز. زیر چشمی متهم را می‌پاید. لب‌های متهم ناموزون می‌جنبند اما قاضی سخنی از متهم نمی‌شنود. صدای اذان از دور پاشیده می‌شود از در و دیوار مسجد. در و دیوار و سقف سیاه‌پوش است. ...

ادامه محتوا

قفس / داستانی از پیمان فرخ پی

زن هرمز هفت سال پیش خودش را آتش زد. نه فقط خودش را، که یک دست صندلی و قاب پنجره را هم به آتش کشید. هرمز آن شب سوهان روی قاب پنجره‌ها می‌کشید که زنش، لبۀ چادر به دندان گرفته، داخل آمد... ...

ادامه محتوا

توده‌های ابر / داستانی از لیلا قیاسوند

داستانی از لیلا قیاسوند: امیر پشت دستش را می‌کشد روی خیسیِ پیشانی‌اش، چندبار: «برگردی؟ من خودم خیلی‌وقت است از این‌جا رفته‌ام. روحم دیگر این‌جا حضور ندارد. خبر نداشتی؟ این‌جا را فروخته‌ام. چند روز دیگر هم تحویلش می‌دهم. این چندوقت هرشب می‌آمدی و کمکم می‌کردی ... ...

ادامه محتوا

جاده / داستانی از ویدا بابالو

داستانی از ویدا بابالو: حتماً پیرهنش سرخابیه... یک لباس زرزری خال‌دار که وقتی می‌رقصه، دل همه رو می‌بره. اما چشم‌هاش که به اندازۀ دختران کابل کشیده نیست؟ حتماً موهاش بلنده... آخه همیشه آقاموسی می‌گفت که چشم‌های کشیده و موهای بلند دوست داره. یعنی الان آقاموسی دست عروسش را گرفته و نقل و سکه است که... ...

ادامه محتوا

شاید دوباره تکرار شوم / داستانی از شعله رضازاده

اسمش را گذاشته بود «فردا». اسم غیرمعمولی بود. وقتی پرسیدم چطور این اسم به ذهنش رسیده، گفت: « دوست داشتم اسمش همیشه مدرن باشد، هیچ وقت کهنه نشود.» خندید و گفت: «فردا که هیچ‌وقت کهنه نمی‌شود، نه؟» سرم را به نشانۀ تأیید تکان دادم و گفتم: «آره. اسم جالبی‌ است.» ...

ادامه محتوا

وقتی که نیستی / داستانی از زهره عارفی

داستانی از زهره عارفی: اول می‌‌خواهم از سرت شروع کنم. بالای سرت می‌نشینم و تو باید ریلکس روی نرمی و سفتی پتو دراز بکشی و قول بدهی که چشم‌هایت را ببندی. دوست ندارم وقتی از بالای سر نگاهم می‌کنی و رنگریزۀ چشمت را به سمت من هدف می‌گیری تو را ببینم. ...

ادامه محتوا

یقین خانم روح / مرتضا کربلایی لو

داستان کوتاه: یقین خانم روح / مرتضا کربلایی لو: پشت آن پنجرۀ نیم‌روشن عمارت، دختری به اسم مانیا می‌نشست، رو به آینۀ بزرگِ میز آرایشش. پرده‌ای که پشت پنجره آویخته بود، حریر بود و راه بر تماشا نبسته بود. مانیا فقط شب‌ها دیده می‌شد. ...

ادامه محتوا

یک روز بهاری / حسین آتش پرور

ساعت هشت و نیمِ صبح ِروز سه شنبه، اهالی بلوار نادری با ناباوری ‌دیدند که گاو زخمی از کشتارگاه پا به فرار گذاشت. خیابان بوی باران ‌بهاری و علف تازه می‌داد. مسیر را به موازات بنفشه‌های حاشیۀ بلوار، نامنظم جست و خیز کرد... ...

ادامه محتوا

تمامی حقوق برای پایگاه اینترنتی «ادبیات اقلیت» محفوظ است.

رفتن به بالا