شما اینجا هستید:خانه » داستان » داستان کوتاه فارسی

وقتی که نیستی / داستانی از زهره عارفی

داستانی از زهره عارفی: اول می‌‌خواهم از سرت شروع کنم. بالای سرت می‌نشینم و تو باید ریلکس روی نرمی و سفتی پتو دراز بکشی و قول بدهی که چشم‌هایت را ببندی. دوست ندارم وقتی از بالای سر نگاهم می‌کنی و رنگریزۀ چشمت را به سمت من هدف می‌گیری تو را ببینم. ...

ادامه محتوا

یقین خانم روح / مرتضا کربلایی لو

داستان کوتاه: یقین خانم روح / مرتضا کربلایی لو: پشت آن پنجرۀ نیم‌روشن عمارت، دختری به اسم مانیا می‌نشست، رو به آینۀ بزرگِ میز آرایشش. پرده‌ای که پشت پنجره آویخته بود، حریر بود و راه بر تماشا نبسته بود. مانیا فقط شب‌ها دیده می‌شد. ...

ادامه محتوا

یک روز بهاری / حسین آتش پرور

ساعت هشت و نیمِ صبح ِروز سه شنبه، اهالی بلوار نادری با ناباوری ‌دیدند که گاو زخمی از کشتارگاه پا به فرار گذاشت. خیابان بوی باران ‌بهاری و علف تازه می‌داد. مسیر را به موازات بنفشه‌های حاشیۀ بلوار، نامنظم جست و خیز کرد... ...

ادامه محتوا

مردی با موهای یک دست سیاه / مرادحسین عباسپور

روی پاگرد اول می‌ایستم. کلید را می‌زنم و همۀ لامپ‌ها با هم روشن می‌شوند. نور خیره‌کننده‌ای چشمم را می‌زند. می‌خواهم در این لحظه کسی باشد، نه هر کسی، تنها یک نفر که داستان آن زنی را برایم بگوید که بیست سال گذشته بود و هر روز قرار بود تا چند ماه دیگر بمیرد. ...

ادامه محتوا

رژه / قباد آذرآیین

دو پیرمرد به هم خیره شدند و تلخ و بلند خندیدند. بعد از جاشان بلند شدند، رفتند توی حیاط مسجد، دست انداختند دور شانه‌های هم، هم‌پا و هم‌صدا رژه رفتند و خواندند: لفت، رایت علی حسین! لفت، رایت علی حسین! ...

ادامه محتوا

آتاتورک / مهرداد شهابی

آن اوایل، پیش از این که با آتاتورک آشنا شوم، خودم بودم و خودم. یک گوشه تک و تنها می‌نشستم و چشم می‌گرداندم تا وقت رفتنم شود. تا این که یک بار وقتی در کافه سرگرم قهوه‌ام بودم آتاتورک رو به رویم سبز شد ...

ادامه محتوا

دخترک و توپ‌های رنگارنگش / روح الله کاملی

دخترک هنوز در پیاده رو، درست در دهانۀ ورودی مترو زانو زده بود. توپ‌های رنگارنگش از دامنش ریخته بودند و سنگ‌فرش پیاده رو پر از توپ‌های رنگی شده بود. دخترک با حرکت‌های عجولانه و عصبی سعی می‌کرد توپ‌هایش را جمع کند. اما دامنش کوچک بود و همۀ توپها توی آن جا نمی‌گرفتند. ...

ادامه محتوا

خیابان پنجم / مرادحسین عباسپور

باد می‌آمد و شاید در پالتوی سیاهی که پوشیده بود اصلاً دیده نمی‌شد. چون ماشین‌هایی هم که از داخل کوچۀ اول بیرون می‌آمدند درست به همان بی اعتنایی از کنارش می‌گذشتند. صدایش هم کمی گرفته بود. ...

ادامه محتوا

تمامی حقوق برای پایگاه اینترنتی «ادبیات اقلیت» محفوظ است.

رفتن به بالا