شما اینجا هستید:خانه » داستان » داستان کوتاه فارسی

قالات / داستانی از مرتضا کربلایی لو

قالات مرتضا کربلایی‌لو شب است و استانبول هنوز فقط اسم‌ ایستگاه‌های متروست که به گوش مصطفا می‌رسد. کوی‌ها و تپه‌های تکراری. رنگ صندلی‌ها لاجوردی است اما مصطفا رنگشان را صورتی درمی‌یابد. انگار هردو رنگ بدن باشند، صورتی رنگ انسان‌های امروز و لاجوردی رنگ انسان‌های آینده. دیروقت است و در واگن، فقط چند دختر دانشجوی ترک با موهای رها و سر در موبایل نشسته‌اند. با هر ایستگاهی که مترو فرودگاه به مرکز شهر، رد می‌کند مص ...

ادامه محتوا

مرگ در باشگاه / داستانی از مهین میلانی

وقتی از رختکن برگشتم، دیدم یک مرد سرمه‌ای‌پوش در گوشۀ راستِ محوطۀ استخر پشت به من ایستاده و با دو سه نفر از قرمزپوش‌های استخر حرف می‌زند. از دور شبیه افسرهای پلیس بود. فکر کردم چه اتفاقی می‌تواند در یک باشگاه ورزشی افتاده باشد. ...

ادامه محتوا

تمامی حقوق برای پایگاه اینترنتی «ادبیات اقلیت» محفوظ است.

رفتن به بالا