شما اینجا هستید:خانه » داستان کوتاه » داستان کوتاه فارسی (Page 5)

سایت ادبیات اقلیت اهتمام ویژه‌ای به انتشار داستان کوتاه فارسی دارد. این بخش از سایت به داستان‌های کوتاه فارسی معاصر اختصاص دارد. اگر تمایل به انتشار اثر خود در این بخش دارید، صفحه ارسال اثر سایت را مطالعه کنید.

غروب، حوالی عذاب / محمدعلی رکنی

داستان «غروب، حوالی عذاب»، نوشتۀ محمدعلی رکنی: قسم خوردیم به امام‌زاده عبدالله که تا زنده‌ایم به کسی چیزی نگوییم، هر وقت می‌خواستیم کار مهمی انجام دهیم هم‌قسم می‌شدیم. دوم راهنمایی که بودیم، وقتی چند بار دعوایمان شد و باز آشتی کردیم، روی کاغذی قوانین دوستی‌مان را نوشتیم. ...

ادامه محتوا

سیندرلا: پس از ضیافت / مینا دامغانیان

مگر جز خیالبافی راه دیگری وجود دارد؟ باید چشم‌هایم را ببندم. چرا همه رفته‌اند؟ شاید جنگ شده باشد. شاید همه رفته‌اند و من را گذاشته‌اند در قصر برای غرامت... شاید هم جنگ نشده و این از رسوم شاهنشاهی است که زن شاهزاده را تنها بگذارند و بروند. آخرین جملۀ مادرم را به خاطر می‌آورم: «آیا یک دقیقه خوش‌بختی برای یک عمر کافی نیست؟» ...

ادامه محتوا

دو چشم به ضمیمه‌ی پرونده / فرزدق اسدی

با تمام این‌ها می‌گویم کار خودش است. چشم‌های آدم هیچ وقت دروغ نمی‌گویند. درست است که تحصیلات من چیز دیگری بوده، یا ممکن است از مسائل قضایی سررشته‌ی چندانی نداشته باشم، اما آقای قاضی! تصورش را بکنید... یک روز پرونده‌ای به دست شما می‌دهند، پس از کلی تحقیقات و بازجویی و دادگاه و شاهد و مدرک و از این جور چیزها، دست آخر می‌بینید که از این پرونده حکمی در نمی‌آید. ...

ادامه محتوا

تمام دیوارهای این روستا را خراب کن / قاسم ملااحمدی

راننده دستش را گذاشته است روی آژیر. هوار می‌کشم: «ایست! ایست!» اما باز تانک نمی‌ایستد. اسلحه را مسلح می‌کنم و دو تیر هوایی می‌زنم. تانک می‌پیچد سمت خاکی جاده، فرو می‌رود توی رمل کنار جاده و گرد و خاک بلند می‌کند و می‌ایستد. ...

ادامه محتوا

این نامه به مقصد نرسید / علی اصغر عزتی پاک

عزيزِ جگرگوشه، در اين هفته‌اي كه از سر گذراندم، خبري سخت سهمگين بندِ دلم را پاره كرده، و شب‌ها و روزهايم را اندوه‌بار ساخته است. روز شانزدهم محرَّم، نامه‌ رسيد از حاكم كوفه به دربار شام كه حسين پسر علي، در صحراي كربلاي عراق، با تيزي خنجرهاي كوفيان، جان به جان‌آفرين سپرد و رخت از اين جهان بركشيد. ...

ادامه محتوا

اشانتیون یک قتل، مرگِ یک پپسی / حمیدرضا شریفی

ما سابقه داریم. هم من هم دوستام. می‌دونیم که اگه الان این‌ها رو نگیم، پس‌فردا از تو پرونده‌‌مون درمی‌آد. راستش ما سارقیم. کف زنیم، کیف قاپیم، جیب بریم. ولی جان مادرم نه پخش دزدیم، نه از دیوار کسی بالا می‌‌ریم، نه دستمون به خون کسی آلوده‌س. ما فقط تو فاز کار خودمون کار می‌‌کنیم. اون روز، مثل باقیِ روزای خدا، من و دوستم اتوبوس به اتوبوس جا عوض می‌کردیم و توی شلوغی خودمون رو به مردم می‌‌چسبوندیم. ما هر روز صبح ...

ادامه محتوا

همه‌ش پرید / حامد جلالی

«تو‌ ای ساغر هستی، به کامم ننشستی، ندانم که چه بودی، ندانم که چه هستی» - حواست کجاست؟! - دستم رو داشتم می‌چیدم ندیدم چی اومدی! - آره جون خودت... حالا که می‌تونی ببینی؛ هنوز کفِ زمینه... دل؛ آسِ دل... بیا دیگه، نکنه می‌خوای بِبُری دست اولی؟! - «دیشب زنگ زد و گفت تولدمه، فکر نمی‌کردم من رو دعوت کنه، آخه فقط تو کانون چند جلسه کلاس عکاسی با هم بودیم که اونم وسط کلاس ول کرد اما من چون طرح‌کادم بود تا آخر رفتم، د ...

ادامه محتوا

اگر فردا شبی باشد / فرحناز علیزاده

می‌دانی احمد، اولین سؤال محبی، دوست قدیمی‌ات، تو بازجویی‌های تکراری چیست؟ هی می‌پرسد: چرا کُشتیش؟! باید چه جوابی بهش می‌دادم، جز اینکه بگویم: مجبور بودیم. وقتی گفتم، تعجب و ناباوری را تو چشم‌هایی دیدم که هر وقت عصبی می‌شد به قول تو شروع می‌کرد به پلک زدن‌های مُدام و کلافه کننده. چرا محبی باور نمی‌کند؟ کجای این کار باور نکردنی است که بخواهد دست بکشد تو آن موهای کم پشت پر کلاغی که معلوم است تازه رنگشان کرده و ...

ادامه محتوا

تمامی حقوق برای پایگاه اینترنتی «ادبیات اقلیت» محفوظ است.

رفتن به بالا