شما اینجا هستید:خانه » شعر (Page 4)

سه شعر از زهرا حیدری

تو تنهاترم می‌کنی / از گلدان کنج اتاقت بپرس / اتاقت را ندیده‌ام / و نمی‌دانم میزت با پنجره چقدر فاصله دارد / و بالشت به چشم های چه کسی مشرف است / اتاق تو لا جرعه برموداست / و بادی که از شکاف آجر‌هایش می‌وزد / پر از آذرین‌های درونی است. ...

ادامه محتوا

دو شعر از سهند پاک بین

راه می‌روم و سرم نیست انگار سرم را فراموش کرده باشی راه می‌روم و یکی از انگشت‌هایم نیست انگار یکی از انگشت‌هایم را فراموش کرده باشی راه می‌رفتم و پایم نبود راه رفتن من پای من نبود انگار پاهایم را فراموش کرده باشی حتا می‌توانم بگویم الان داری کجایم را فراموش می‌کنی یعنی تو داری این آتش را به‌تنهایی خاموش می‌کنی؟ یا مرگ دارد تکه‌هایی از بدنم را پاک می‌کند؟ وقتی سرم را خاموش می‌کنی تنت تاریک می‌شود هرچند من به ...

ادامه محتوا

شعری برای حمیدرضا شریفی / علیرضا نوری

حمید شریفی تاب این جهان را نداشت. خودش را خلاص کرد. نه از خاک نه از کلمه نه از مایعی پست و ناپاک تو آفریدهٔ تخیل بودی زنی فرار کرده از فارسی با روانی روان دهانی جر خورده تا آلاسکا به سبک مایای شاعر مایاکوفسکی و خونی که ماهیانه از تو بر دهان فارسی می‌چکد به اضافه ۵۷ کیلو گوشت و پوست و استخوان و چند حفرهٔ تار به اضافهٔ چند گرم زنانگی که در اندام تو عادلانه تقسیم می‌شود من عاشق زیر گلویت بودم آنجا که تارهای صو ...

ادامه محتوا

«بنی آدم اعضای یک پیکرند»؟ / اسماعیل خویی

چو می‌گذشته‌ای از ژرفه‌های نیلی ی مرگ، / نبوده در گذرت دُلفینی؛ / و، از هراسِ کوسه، / خود، / اقیانوس / به روی هودجِ موج‌ات به ساحل آورده ست؛ / و تن، تنِ رمیده از وطن‌ات را، / به پیشگاهِ بنی آدم ارمغان کرده ست: / آهای، / آی، / تو، دردآشناترینِ عضوهای کوچکِ این پیکر / در روزگارِ ما! ...

ادامه محتوا

تمامی حقوق برای پایگاه اینترنتی «ادبیات اقلیت» محفوظ است.

رفتن به بالا