مهمد (ص) / مرتضا کربلایی‌لو Reviewed by Momizat on . مهمد (ص) مرتضا کربلایی‌لو   اگر به‌ناچار حرفی عربی بر زبان رانند آن را به مخرجی نزدیک ببرند یا سوی حرفی که طعمی از آن عربی به آن داده باشند، چنان‌که حاء را مهمد (ص) مرتضا کربلایی‌لو   اگر به‌ناچار حرفی عربی بر زبان رانند آن را به مخرجی نزدیک ببرند یا سوی حرفی که طعمی از آن عربی به آن داده باشند، چنان‌که حاء را Rating: 0
شما اینجا هستید:خانه » داستان » مهمد (ص) / مرتضا کربلایی‌لو

مهمد (ص) / مرتضا کربلایی‌لو

مهمد (ص) / مرتضا کربلایی‌لو

مهمد (ص)

مرتضا کربلایی‌لو

 

اگر به‌ناچار حرفی عربی بر زبان رانند آن را به مخرجی نزدیک ببرند

یا سوی حرفی که طعمی از آن عربی به آن داده باشند،

چنان‌که حاء را به هاء برمی‌گردانند و به جای محمد می‌گویند مهمد.

ابوحاتم رازی، الزینه

جگرکی سلطنت‌طلبی بود، به گواه دل‌های به‌سیخ‌کشیده که زیر شیشه می‌چیدند. چه، شاه بر قلوب حکومت می‌کرد. اما طباخی جمهوری‌خواهی بود. با سرها کار داشت. با پاها که بی‌آشتی بر خیابان بکوبند. حسن کله‌پز این‌شکلی گپ می‌زد با مردی سیاستمدار که تقی‌اف صدایش می‌کردند. بیست و هفتم حوت بود و هوا به وقت گرگ و میش، و زمستانی که هنوز چیره بود بخار برخاسته از دیگ را سفیدتر می‌کرد. هر زمان تقی‌اف پیدایش می‌شد کله‌پز نیش جمهوری‌خواهی دموکرات‌ها را می‌زد که به شکست انجامیده بود. وقتی با کون ملاقه مغز پخته را در کاسه می‌کوبید تا با آب چرب تحویل تقی اف بدهد، می‌گفت «این هم یک فقره دموقرات، قاتیِ جمهوری.»

تقی‌اف کنار پنجره نشسته بود رو به شرق و چشم انداز مقابلش ساختمان مجلس شورا بود. حسن کاسه لُعابی را روی میز گذاشت. تقی‌اف پیش از اینکه نان سنگک را ترید کند دست توی جیب برد، به هوای سیگار انگار، اما چند فلفل سبز بیرون آورد و ریخت کنار کاسه. گویی قمار داشت با فلفلها. حسن زود برنگشت به سکوی اجاق. صندلی عقب کشید نشست. «باز که دهانت را به آتش می‌کشی؟»

تقی اف تیز نگاه کرد. اما جوابی نداد.

حسن گفت «یک چیزی بگو والا دلم می‌گیرد.»

تقی‌اف سر تکان داد. گفت «دموکراسی اینهاست نه آنی که با ملاقه کوبیدیش.»

حسن گفت «من که درس پس می‌دهم. هرچند از نظر تو ما آدم نیستیم.» دید تقی‌اف سرسنگین است حرف را عوض کرد «راستی زمستان‌وقتی این فلفل‌ها را از کجا گیر می‌آوری؟»

تقی‌اف با لهجه ترکی گفت «تو تریاکت را بکش سگ‌صلح!»

حسن قاه‌قاه زد و تکرار کرد «سگ‌صلح!» دستمالش را فشرد و بلند شد رفت سمت دیگ. تقی‌اف یک قاشق از ترید به دهان گرفت و دُم کج یک فلفل را مثل خیار گاز زد. تندی اثر کرد: خون به گردن و گونه‌اش دوید و به سکسکه افتاد و آب بینی‌اش روان شد. دستمال درآورد و بینی‌اش را فشرد. یک نگاه سمت مجلس انداخت. دیشب خوب خوابیده بود والا کلۀ سحر، دهانش به حرف وانمی‌شد.

حسن گفت «خطا نکنم امروز خبری هست.»

تقی‌اف با نگاه فهماند که از کجا؟

حسن معنای نگاه را گرفت و گفت «باقی روزها اینقدر زود بیدار نمی‌شوی.»

تقی‌اف رو به ساختمان مجلس گفت «به حال تو که فرقی ندارد.»

حسن گفت «اسمت را نپرسیدم که نمی‌خواهی بگویی.»

تقی‌اف تا از سؤال و جواب خلاص شود گفت «امروز لایحه قمری به شمسی مطرح می‌شود.»

حسن آرام گرفت. با انگشتان دو دست، آروارۀ یک کله را لخت می‌کرد. بعد هر لمسِ بناگوش، از سرانگشتانش آب می‌چکید. گفت «که چه؟ مکاتبات رسمی که سالهاست به شمسی است.»

تقی‌اف گفت «حالا دیگر رسمی و غیررسمی همه شمسی می‌شود.»

حسن همان‌طور سرپایین «هه»ای زد. گفت «از آن آدم سرسخت که آن اتهام هم پشت اعتبارنامه‌اش خورده چه لوایح بی‌خاصیتی می‌رود مجلس. شاخت را چی شکست؟ فرنگ یا پیری، سید؟»

تقی‌اف اعتنا نکرد. کله‌پزآدمی از فرنگ چه می‌داند بفهمد مجاورتش شاخ می‌شکند یا می‌تراشدش و تیز می‌کند؟ گفت «اگر سنگ نیندازند و تصویب بگیرد، روزهای آتی با آفتاب‌زدنا شروع خواهد شد.»

حسن ماند. گفت «تا دیروز با چی شروع می‌شد پس؟»

تقی‌اف گفت «با شب، سگ‌صلح. پس چرا حلول رمضان را به رویت هلال بسته‌اند.»

حسن ته‌گلو «خخخ» کرد. بناگوش را خواباند کف بشقاب. بعد تخم چشم‌ها را درآورد و حاشیۀ بشقاب چید. نوبت زبان بود. طوری اجزا را در صفحۀ بشقاب کارسازی می‌کرد انگار نقش بر نقره می‌زد. اخم به ابرو انداخت. «شرط که که آخوندها مخالف می‌خوانند. اصلاً نشسته‌اند که تو را گیر بیاورند. به فلک هم متلک می‌اندازند.»

تقی‌اف لقمه را جوید. سوک فلفل را گرفت و برد سمت دهان و با دندان تا بیخش را کند. سه بار فوت کرد تا لب‌هایش خنک شوند. «نمی‌کنند. الان اذهان متوجه خلع قاجاریه است. شمس و قمر در توجه کسی نیست.»

حسن دو گوشۀ لبش را چه بدانم‌طور پایین داد. «ما که کار و زندگیمان به شب بسته است. روزها فقط آتش می‌گیرم موی پاچه‌ها بسوزد. والا از یک ساعت از آفتاب‌زدنا رفته در اینجا تخته است تا شب. پس به همان آیین قمر می‌مانیم.»

تقی‌اف گفت «تو بمان.»

حسن بشقاب را دور نگاه داشت و راضی از چینش چشم و بناگوش و زبان، با ملاقه یک دور آب گوشت رویشان داد. بخار حول و حوش بشقاب آشفت. شیبش داد تا اضافه‌اش بریزد توی دیگ. با دستمال آبِ زیر بشقاب و حاشیه را چید و آورد گذاشت روی میز. «ننه‌ام می‌گفت شب شر است. بیرون نمان. چه غافل که روزی من گره به شب خورده.»

تقی‌اف خندید. با لب‌های داغ گفت «روزی نه. باید بگویی شبی

حسن خندید. «ها! شبی» و رو گرداند سمت در کله‌پزخانه که چرا لولایش نالید. دو کارگر چاپخانه با پیشبند مرکب‌آلود وارد شدند…

*

تقی‌اف وقتی در صندلی مجلس فرورفت از حملۀ فلفل‌ها به گوارشش به هیجان آمده بود، مثل جوانی‌هاش. شاهزاده سلیمان‌میرزا شریک لایحه‌اش هنوز نیامده بود. سایه‌ای از پشت نزدیک شد درگوشی پرسید «مایل هستید نطقی بکنید؟» گفت «نه.» طرف به جایگاه هیئت رئیسه نگاه کرد و گفت «این‌ها خواهند گفت در قرآن، مواقیت بر اهله اطلاق شده نه بر شُموس. چه می‌گویید؟ نمی‌توانید که بگویید ما باید به سیاق غربی‌ها خورشیدی شویم. بالاخره ماه، ساعتِ خداست.»

تقی‌اف دستمال بالا آورد جلو دهان نگاه داشت گفت «آن ماجرای شق‌القمر همین ساعت خدا را دوپاره کرد. باور شما را نشکست؟ باکی نیست غربی شویم. ثانیاً شما توجه ندارید به آینده. این تقویم اُیغوری و خَتایی و جانورانی مثل گاو و شیر و عقرب، نزدیک است با مدرنیزاسیون منسوخ شود. من به معاینه می‌بینم که تقویم میلادی خواهد نشست. قمری هم که ثبات ندارد. پس اگر بخواهیم همچنان هجرت رسول مبدأ باشد باید خورشید را بشماریم.» طرف لب لوله کرد و دست بر شانۀ تقی‌اف فشرد رفت. تقی‌اف دوباره آب دماغش را گرفت.

قبل ورود به دستور یکی دو تا از وکلا اجازه خواستند چون و چرایی از مالیات بکنند. یکی گفت مأموران وزارت مالیه چرا از رعایا، پول گوشه‌بسته و شکسته نمی‌گیرند؟ مگر مردم ضرابخانه دارند پول نو بزنند؟ آن دیگری دستش اسناد و قبوض بود و بالاشان آورد گفت هر امین مالیاتی نباید از پیش خودش چیزی وضع کند. کار به جایی کشیده در کرمان هم که رسم نبود، از بارها دلالی مکاری می‌گیرند.

دوباره یکی پشت گوش تقی‌اف پچپچه کرد. تقی‌اف که منتظر بود نایب‌رئیس دستور بدهد گزارش کمیسیون معارف خوانده شود برگشت. باغبان مجلس بود که کاغذی را رو به تقی‌اف گرفته بود. تقی‌اف کاغذ را گرفت و خواند «با دوستی آلمانی در باغ قدم می‌زنیم تا بیایید. عرضی با شما دارم.»

تقی‌اف با دیدن یادداشت بی‌امضا آشوب به دلش افتاد. گردن کشید و حاضران را پایید. شاهزاده آن گوشه نشسته بود و با وکیل آذربایجان گپ می‌زد. قرائت گزارش شروع شد. فکر کرد اگر توضیحی بخواهند شاهزاده حاضر بود. پس بی‌درنگ برخاست و از در صحن بیرون رفت و وارد دهلیزی شد که به اتاق کمیسیون خارجه می‌رسید. این اتاق به باغ شمالی در و پنجره داشت. پرده را کنار زد و باغ را با نگاه کاوید. دو نفر در دوردست قدم می‌زدند و از پشت درختان پیدا و گم می‌شدند. یکی‌شان ریش انبوهی داشت و لابد همو آلمانی بود. مطابق حال و روز، تقی‌اف احتمال داد ماجرا به مسألۀ خلع قاجارها مربوط باشد که از پارسال شدت گرفته بود. اما حضور آن آلمانی مانع گسترش حدس‌اش می‌شد و کنجکاوش می‌کرد. دستی بر لب‌هایش کشید که هنوز سوزشش ننشسته بود. می‌شنید که از انتهای دهلیز صدای «مرداد ۳۱ روز. شهریور ۳۱ روز…» می‌آید. در را باز کرد و به ایوان آمد. جعبۀ سیگار را از جیب درآورد و یک سیگار بند لب کرد و آتش زد. از پله‌ها در باغ سرازیر شد. چند زاغ درشت از درختان کاج برخاستند پر کشیدند سمت شمال. پک زد و آرام به سمتی که آن دو نفر را دیده بود راهی شد. هوا ابری بود. نزدیک‌تر که شد صاحب یادداشت را شناخت. یک تاجر از خاندان ملکی‌های تبریز بود که از چهارده‌سال پیش که به خاطر اتهام ترور مجبور شد به اروپا برود ندیده بودش. ملکی خودش را معرفی کرد و دوستش را که دکتر اشتفان درایر بود و از لطافت ریشش پیدا بود صورتش تیغ ندیده است.

تقی‌اف سیگار را به تنۀ درختی فشرد. با دکتر به آلمانی حال و احوال کرد و گفت که از جرگۀ آن برلنی‌هاست که با دولت آلمان کم همکاری نکرده‌اند. پیش‌تر در امریکا حروف‌چینی می‌کرد که کنسول آلمان در نیویورک به دادش رسیده و به همکاری دعوتش کرده بود. بعد پرسید با او چه کاری دارند. او عضو کمیسیون معارف است و باید زود به صحن مجلس بازگردد.

ملکی گفت «راستش من با توجه به فضل و دانش شما احتمال دادم از آشنایی با ایشان خوشحال شوید ایشان هم از شما بهره ببرند. خلاصه فایده دوطرفه است. ایشان مایل است با برخی علما دیدار کند.»

دکتر درایر لبخندی ثابت بر لب داشت و گاهی با کف دست موهای خوابیده بر سر کچلش را صاف می‌کرد. با اینکه عطر کاج‌ها در هوا آویزان بود بوی پارچۀ اعلای کتش به مشام تقی‌اف آشنا زد. به نظر می‌رسید دکتر دقت بیهوده‌ای برای حرکات بدن تقی‌اف به خرج می‌دهد. در مقابل تقی‌اف، دیگر نیازی به مترجم نداشت. تقی‌اف لبخندزنان گفت «چقدر هم زود سوراخ دعا را پیدا کرده‌اند.» برگشت رو به درایر: «که باهاشان مذاکرۀ علمی بکنید؟»

 درایر گفت «نه، نه.»

سکوت برقرار شد و چند گام در میان درختان به سمت ساختمان رفتند. ملکی کارت ویزیت به تقی‌اف داد و به دکتر درایر گفت که هروقت کارش تمام شد منتظرش است و خداحافظی کرد. دکتر برگشت رو به تقی‌اف: «ماجرا به هفت سال پیش بازمی‌گردد. خاطرتان باید باشد که در جنگ ما با متفقین، علمای اینجا به قیصر ویلهلم ابراز ارادات کردند. در ستایشش قیصرنامه سرودند و آرزوی مسلمانی‌اش را کردند.»

تقی‌اف سر تکان داد پی حرف را گرفت «بله. موج آلمانوفیل‌ها. بلکه برخی به گمان اینکه قیصر مویدالاسلام است او را حاج ویلهلم هم خواندند.» و چنان خندید که تا نزدیکی‌های دندان عقلش درخشید. ساعت را از جیب درآورد و نگاهی انداخت.

دکتر گفت «من روانپزشکم و علاقه‌مندم ریشۀ این دست علایق را بفهمم.»

تقی‌اف چشم تنگ کرد و به دکتر زل زد. از آشوب مشروطه به این سو کم سرد و گرم نچشیده بود. آیا در اروپا جاه‌طلبی جدیدی جنبیده که دکتر را برای شناخت زمینه‌های آلمان‌دوستی علما فرستاده‌اند؟ پله‌ها را بالا رفتند. تقی‌اف گفت «ما هم الان شرایط آن‌وقت‌های شما را داریم. با این زمزمۀ خلع سلطنت قجر که شروع شده بوش می‌آید که دیر یا زود ختم امپراتوری ایران از همین ساختمان اعلام شود.»

دکتر گفت «امیدوارم پیش نیاید. ما هنوز هم از آن فروپاشی دندان‌هایمان به هم فشرده است.»

تقی‌اف به تلخی خندید. با آداب‌دانی در را باز کرد و کنار ایستاد که دکتر بگذرد. نیمرخ دکتر را دید. از این کلمۀ «فشرده» احساس صداقت کرد. وارد صحن شدند و دکتر گوشه‌ای تاریک نشست. تقی‌اف به صندلی‌اش بازگشت. یکی داشت می‌گفت حالا شمردن روزهای سال یک چیز اعتباری است و اینقدر دغدغه از طرف آقایان لازم نیست. و دیگری اعتراض کرد که اعتباری نیست و حقایقی عندالله دارد. یکی هم درآمد که شما نوشته‌اید هجرت حضرت اهمد خاتم النبیین. اهمد اسمِ آسمانی حضرت است. ما الان تاریخ زمین را می‌شماریم. موافقت شد همان مهمد کافی باشد. بالاخره چون و چراها تمام شد و نوبت به قیام و قعود رسید. نایب‌رئیس رأی‌گیری را اعلام کرد و جز قلیلی همه برخاستند و گاه‌شماری خورشیدی قانون شد و سال آتی شد ۱۳۰۴ شمسی. اعضای فراکسیون اقلیت با تقی‌اف دست دادند و تبریک گفتند. مجلس برای تنفس خالی شد. تقی‌اف کتش را تا زده بر بازو آویخت و سراغ دکتر درایر رفت گفت «حق با رفیقمان ملکی است. من در کمک به شما بهترینم. فقط علما به ریش حساسند و به صورت من نگاه نمی‌کنند اگر ببینند تراشیده‌ام. ولی من به مرام حضرت آدم رفته‌ام. مگر ریش از پسرانش نبود که شروع کرد روییدن؟»

واکنش دکتر درایر را به یادآوری نخستین انسان در چهره‌اش دنبال کرد. دکتر پوزخندی زد و دست رگ‌رگ رنگ‌پریده‌اش را بر ریش انبوهش کشید گفت «من نمی‌توانم جورتان را بکشم؟»

تقی‌اف خندید. «بی‌تأثیر نیست.» اما حالا که خود دکتر اشاره داده بود به ریش مغتنم دید سوالش را بپرسد «نکند شما جهودید؟»

دکتر گفت «بله.»

تقی‌اف از دهان پراند که «پس پسرعموییم.»

راهی شدند سمت حیاط. با این‌که تقی‌اف سر پایین انداخته و منتظر بود دکتر چیزی در مورد مادۀ مصوبه بپرسد اما دکتر توضیحی نخواست. انگار مصوبات خانۀ ملت جزو ناموس تقی‌اف است و نباید بی‌رخصت حرفی در موردش زد. تقی‌اف متفکر، لبش را غنچه کرد و محتاط پرسید «شما از کجا با ادبیات علمای اینجا آشنا شده‌اید؟ شغلتان ایجاب نمی‌کند خیلی در معرض اخبار اینجا بوده باشید.»

دکتر گفت «اتفاقی بود. بعد از جنگ یکی از مشتملات دربار به دانشگاه تحویل شد. طول کشید تا ساختمان را تحویل گرفتیم و اثاث‌کشی هم شتابزده انجام شد. آن اسنادی که مهم نبود باقی ماند. در میان کاغذپاره‌های اتاقم نشستم و هر ورق را خواندم. تا به ترجمۀ نامه‌ای رسیدم که از طرف یکی از علمای تهران به قیصر نوشته شده و قیصر را دعوت به اسلام کرده بود. چیزی داشت که توجهم را جلب کرد تا بعد که دنبال گرفتم فهمیدم در برهۀ جنگ، ادبیات ستایش قیصر شایع‌تر از یک نامه بوده است.»

تقی‌اف چین به پیشانی انداخت. داشت توی ذهنش مرور می‌کرد از کدام یک از علما همچو چیزی برمی‌آید. پرسید «نامه به امضای کی بود؟»

درایر گفت «غروی تهرانی.»

تقی‌اف بلند خندید. گفت «باورم نمی‌شود فقط برای دیدن یک همچو شخصی به اینجا سفر کرده‌اید؟»

دکتر گفت «نه واقعاً. راستش اوضاع در آلمان به ضرر یهودی‌ها شده. زمزمه‌هایی شنیده می‌شود. خواستم مدتی دور باشم.»

تقی‌اف آب دهان فروبرد و به رفت و آمدها نگاه کرد. گفت «خوب من یک کاری دارم. وعدۀ ما سه ساعت مانده به غروب همین جا» و دست داد. از هم جدا شدند.

تقی‌اف درشکه گرفت سمت ناصریه. سر پامنار پیاده شد و پایین رفت و داخل کوچه‌ای پیچید و مقابل درِ خانه‌ای ایستاد. دستۀ مردکوب را گرفت و کوبید. به این سو آن سو نگاه انداخت. از توی کیف یک نوار ابریشمی سیاه درآورد و منتظر ماند. صدای زنی از درزهای در بیرون آمد که «کیه؟»

گفت «منم.»

قفل در به صدا درآمد و در باز شد. تقی‌اف داخل دهلیز شد که تاریک‌تر بود. بی‌که با میزبان اختلاطی کند کیف را لای پاهایش نگاه داشت و چشم‌هایش را با آن نوار مشکی بست. زن سی ساله‌ای که توی دهلیز لبخند می‌زد دست‌هایش را پیش آورد و یقۀ کت تقی‌اف را لمس‌کنان بالا رفت تا به گردن و صورت تقی‌اف رسید. تا دستش به نوار مشکی خورد نفسی راحت کشید و خندید. «در را نبسته‌ای.»

تقی‌اف کیف را از میان زانوها گرفت و برگشت و در را با لمس جست و هل داد تا چفت شد. گفت «چه خبر حمیرا؟»

حمیرا از بازوی تقی‌اف گرفت و دستی را که رها بود پیدا کرد و آورد بالا و گذاشت روی گونه‌اش. «پیر که نشده‌ام؟»

تقی‌اف خندید. «هنوز یک ماه نشده از آخرین دیدنمان.» درنگید و چهره در هم کشید. با این چشمبند سیاه این درهم‌رفتن اجزای صورتش پیچیده‌تر از اخم می‌نمود. چرا حرف از «دیدن» زد؟ باید در آستانۀ خانه هم چشم‌هایش را می‌بست هم واژگان دیدن‌ندیدن را از دهانش برمی‌چید.

حمیرا دست تقی‌اف را پایین آورد. «حال او روبراه است؟»

تقی‌اف دست حمیرا را بالا آورد و بوسید، طوری که سبیل زبرش پوست حمیرا را نیازارد. «او همیشه روبراه است. مثل تو نیست که تا ولت کنند عزا می‌گیری.»

حمیرا دستپاچه از فرقی که با «او» دارد گفت «اووه! لب‌هایت مثل سکه داغ است.»

نگفت که فلفل خورده است. حرفش را در مورد زنش پی گرفت: «می‌خواهد یک‌سر برود آلمان دیدار خانواده. پدرش مریض است.»

حمیرا سر پایین انداخت و چرخید سمت حیاط و دست بر دیوار سایان تقی‌اف را همراه خودش برد. توی گلو و با شیطنتی که تقی‌اف حتا حالا که چشم‌هایش را بنا بر قرارش با حمیرا بسته بود، می‌توانست ببیند، نخودی خندید. هیچ‌زن دیگری نمی‌توانست این‌طور خنده را در اعماق گلویش پنهان کند و به‌غایت خواستنی شود. انگار بلد بود هرچیزی را در تاریکی‌ها بکشاند و از رمق بیندازد. نصف حواسش به خندۀ حمیرا و نصف حواسش به پیش پا، ناشیانه و کوتاه‌کوتاه گام برداشت و با نوک پنچه خشت‌های کف دهلیز را خراشید. حمیرا گفت «در نبودش کی قرار است جمعت کند؟ کوتاهی از خودت است که زنِ ایش‌آوخ‌نیش گرفته‌ای.»

رگبار خنده را ول داد. گفت «پس تو چه‌کاره‌ای؟» لرز زیرپوستی را که با این سؤال در تن حمیرا دوید حس کرد. وقتی چشمش را می‌بست لمسش تیز می‌شد، تیزتر از شب‌های بی‌ماهی که حمیرا چراغ را می‌کشت و دیگر نیازی به چشم‌بند هم نبود. گفت «شک کرده. آن روز خواب بودم که دیدم یواش دست به موهایم می‌کشد ببیند خیس‌اند یا نه.»

حمیرا یک آن از رفتن ماند. «چرا نمی‌آوری مرا ببیند؟»

تقی‌اف گفت «حرف‌هایی می‌زنی. بگویم تو کی هستی؟»

حمیرا گفت «لازم نیست چیزی بگویی. زن است. خودش بو می‌کشد و پوشیده می‌فهمد. بگو من عرق می‌اندازم و تو از من می‌خری. اگر ببیند من چشم ندارم و رقیب نیستم دلش آرام می‌گیرد. ولی مرا نبیند همه‌اش خیال می‌بافد و اذیت می‌شود.»

تقی‌اف کج‌خندی زد گفت «شاید هم برعکس. او به زبان آلمانی می‌اندیشد. دستش از مفاهیم پر است. می‌تواند بفهمد تو که چشم نداری آسان‌تر می‌توانی از حیا خلاص شوی.»

حمیرا ریسه رفت. به صنعت عتاب گفت «تو مرا بی‌چشم و رو کردی.»

تقی‌اف گفت «دلخوری ندارد. ستایشت کردم.»

حیاطِ پر از صدای برگ‌ها و جیک‌جیک گنجشکان را رد کردند. گاهی خشت لقی تا پا بر آن می‌گذاشتند صدای خفه‌ای می‌داد. از پله‌ها بالا رفتند. حمیرا ناشیگری تقی‌اف را در بی‌چشم بالارفتن از پله‌ها دید ترجیع‌بند آشنایش را گفت «بیچاره مرد گنده! از عشق من چشم‌هاش سفید شده.»

تقی‌اف به این ملامت شیرین آشنا بود. به این «سفید» ی که هرگز نمی‌دانست حمیرا چه تصوری از آن دارد، اگر منظورش از سفیدی رنگ بوده نه کوری. گفت «ولی به جای صبر، دزدی می‌کنم جانم. روزها را می‌دزدم تا وقت دیدارت زودتر برسد.»

حمیرا گفت «آخر چند روز می‌توانی بدزدی؟»

تقی‌اف فوری گفت «پنج روز»، همان پنج‌روزی که در تقویم کهنه به حساب نیامده و با یک روزی که به سی‌روزهای پنج‌ماه اول سال افزوده بود آشکارش کرده بود. خندیدند. به تضاد حرفش با عملش پی برد: اگر آن پنج روز دزدیدنی بود چرا آشکارشان کرده بود؟

به آستانۀ در سرسرا رسیدند. حمیرا گفت «تو که آدم کشته‌ای سرقت کسر شأنت نیست؟»

عرق سرد بر پشت تقی‌اف نشست. بازو از دست حمیرا رهاند و دست برد چشمبند را عصبی پایین آورد و با خشم به چهرۀ آرام و لبخندناکِ حمیرا خیره ماند. حمیرا صورت رو به آجر دیوار کرد و رام ایستاد تا هجوم خشم مردش بگذرد. تقی‌اف گفت «به خدا که تو آرزوی مرگش را داری؟»

حمیرا جواب داد «مطلقاً من به او حسودیم نمی‌شود. به آن انبار می‌شود که خلوتگاهت هست.» تقی‌اف خشمش را به اختیار ادامه داد تا درازتر زیبایی این زن را سیاحت کند. اما آخرسر چه؟ باید چشمبند را جای اولش برمی‌گرداند. در این خانه با این چشمبند، آدمی سر تا پا متجدد بود، و او شیفتۀ تجدد بود. چشمبند را بر روی چشمها برگرداند. گفت «صد دفعه گفته‌ام. من آنجا مخفی می‌شدم. برایم جز خاطره مشروطه چیزی ندارد.»

حمیرا در را گشود. جلوتر رفت. تقی‌اف دنبالش رفت اما شانه‌های پهنش به زوار در گرفت و مهار تن‌اش را از دست داد و زمین خورد. حمیرا جیغ کوتاهی کشید. تقی‌اف خودش را ول داد گفت «آخیش». حمیرا آرام گرفت. قهار بر اوضاع گفت «هنوز نکشته‌امت و تو افتادی!»

تقی‌اف دراز کشید و گفت «نیازی نیست. من خودم هدرم.» آن‌گاه به صداها گوش داد. صدای آتش توی بخاری. صدای سماور. و بو: خانه همیشه بویی می‌داد که سنگین‌باری چشم‌بند را از حس او می‌فراموشاند انگار چشمانش روشن است و همه‌چیز در میدان دیدش چیده. حمیرا نفس رهاند و کنار سرش زمین نشست. گفت «خورشت آلو پخته‌ام.»

تقی‌اف گفت «دستت درد نکند. بنال ببینم تازگی‌ها چه خوابی دیده‌ای؟»

حمیرا شقیقه‌اش را خاراند و زلف افتاده را از صورتش کنار داد. گفت «حوصله ندارم سوال‌جوابم کنی که رنگ‌ها را چه‌طور دیدم. روز بود یا شب. تعریف نمی‌کنم.»

تقی‌اف گفت «باز برای من تاقچه‌بالا نگذار. ازت می‌پرسم چون تا شروع می‌کنی به تعریف‌کردنش انگار خوابی توی خواب می‌بینم.»

حمیرا دست پیش آورد تا از چشمبند تقی‌اف مطمئن شود. آنگاه دست برد سمت دکمه‌های گریبان.

تقی‌اف خندید.

*

تقی‌اف و درایر مقابل خانه‌ای رسیده بودند با دیوار کاه‌گل. وارد شدند و از کنار باغچه گذشتند. جلو در نعلین و کفش‌ها منظم چیده شده بود. پیش از این که وارد ساختمان شوند تقی‌اف به نجوا گفت «کهولت سن دارد و مشاعرش مثل سابق تیز نیست. حواستان باشد به رویشان نیاورید.»

 دکتر درایر خاطرجمعی داد. وارد شدند و جمعی به احترام برخاستند. آیت‌الله طهرانی آن گوشه روی مبل نشسته بود. عصا قایم گذاشت و کوشید بلند شود ولی تقی‌اف شتابید و دست بر شانۀ ایشان گذاشت و گفت «شرمنده نکنید.»

نشستند. تقی‌اف درایر را معرفی کرد. و حرف آن نامه را پیش کشید. گونه‌های آیت‌الله گل انداخت و با نگاهی نافذ، سرشار از شعف و شرمگین به درایر نگاه کرد. مباشر آیت‌الله یک آخوند پنجاه‌ساله بود. یک طرف صورتش سوخته و لالۀ گوشش جزغاله بود و کنار مبل پشت یک میز کوتاه بر زمین نشسته بود. رو به تقی‌اف گفت «شایسته‌ترین فرد برای فرستادن آن نامه همین ایشان است.»

تقی‌اف با رندی گفت «البته.»

مباشر نگاهی با آیت‌الله رد و بدل کرد و برگشت سمت تقی‌اف گفت «الان از این آقایان موجود هر که اجازه روایتی دارد، اگر تازه داشته باشد، ۳۳ واسطه می‌خورد تا خود رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وآله. طریق ایشان ده تا واسطه دارد.»

تقی‌اف گفت «صحیح. می‌شود سلسله را بشمارید؟»

آیت‌الله گلو صاف کرد. با صدایی که به نفس‌نفس آلوده بود گفت «ما از شیخ الطائفه طوسی مُجازیم. و شیخ از مفید و مفید از ابن‌بابویه و ایشان از ابن‌قولویه و ایشان از کلینی و کلینی از علی‌بن‌ابراهیم و ایشان از پدرش و ایشان از نوفلی و نوفلی از سکونی و سکونی از امام صادق علیه‌السلام و ایشان مستقیم از رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله.»

صدای صلوات برخاست. تقی‌اف پوزخندی زد و برگشت به درایر نگاه کرد و آنچه را شنیده بود ترجمه کرد. درایر چیزی گفت و تقی‌اف برگشت از مباشر پرسید «طفره که محال است. چه‌طور از روی هزارسال و ۲۳ طبقه از رُوات پریدید؟»

 آیت‌الله رو ترش کرد و جواب نداد. این مواقع مباشر عرض اندام می‌کند که کرد: «دو نسخه از کتابهای شیخ‌الطائفه یعنی تهذیب و استبصار در اختیار ایشان است که به خط خود شیخ‌الطائفه است. ما مثل اهل سنت نیستیم که مبنای روایت‌شان شفاهی است و نسل بعدی باید از نسل قبلی حدیث بشنوند. بنای ما بر کتابت بوده و هست. این نسخه‌ها دست به دست گشته تا رسیده به حاج‌آقا. مهم نیست دست چند نفر بوده یا نبوده.»

با درایر نجوا کرد. آن‌گاه شیرینی و چایی آوردند. خوردند و نوشیدند و برخاستند و بیرون آمدند. تقی‌اف گفت «یک چیز بگویم نمی‌خندید؟»

درایر گفت «بگویید.»

تقی‌اف گفت «خیلی سال پیش، قبل از این‌که زندگیم این‌شکلی بشود من از ایشان اجازۀ روایت گرفته‌ام.»

«پس شما می‌شوید دوازدهمین راوی.»

«اما مسأله این است که هیچ‌وقت نفهمیدم چی را باید روایت کنم. آن‌ها که باید روایت کنند کرده‌اند. چیزی نمانده ما روایت کنیم.» گفت «خوب نظرتان را نگفتید.»

درایر قدم آهسته کرد و وسط کوچه ایستاد. «باید بیشتر حرف بزنم با ایشان. نمی‌دانم مجالش پیش می‌آید یا نه. او سلسله خودش را گفت و سخت به آن تکیه داشت. من که روانکاوم سلسله دیگری را بیرون می‌کشم، اگر بکشم.» مکث کرد، انگار برق یک آگاهی از جمجمه‌اش بگذرد. «سلسله‌ای از رویاها.»

تقی‌اف برگشت پرسان نگاهش کرد. رویاها؟ که من از فلان رؤیا مُجازم و آن از بهمان رؤیا و آن از… تا کدام رویای نخستین؟ تا آن «أری فی المنام أنی اذبحک»؟ اجازۀ رؤیا به جای اجازۀ روایت؟ که اگر مرا در خواب دیدید مرا دیده‌اید که شیطان هرگز به شمایل من درنمی‌آید؟

درایر گفت «ولی به رغم تن فرتوتش قلبش سوار بود و زمان را خوب درمی‌نوردید این آیت‌الله.»

تقی‌اف ابرو بالا داد و شانه انداخت. سپس دست چپ بالا آورد به عذار تراشیده‌اش کشید.

*

یک انبار علوفه در ساحل شرقی یک تالاب بود. متروک اما با دیوارهای آجرچین بلند و هیئتی کارخانه‌طور. دیوارها صدای ریز امواج را به درون می‌کشیدند و بازمی‌تاباندند. پیدا بود دورۀ مطلوبش، انبار یونجۀ خشک و سنبل جو بوده است که الان که متروک و پر از سرگین حیوان افتاده، هنوز رایحۀ گیجی دارد که با طعم لجن تالاب مالیخولیایی می‌زند. اتاق دنگالی هم بود که پنجرۀ محجوبی به تالاب داشت. وسیلۀ روشنایی اتاق فقط چراغ نفتی بود و گرمایش از آتش هیزم.

دست به کار شد: اجاق اتاق هنوز برقرار بود و سنگ‌هایش از سیاق اجاقی‌شان بیرون نیامده بودند. دفعات قبل شده بود که بیاید ببیند سنگها از زمهریر شب‌هنگام شکافته‌اند. این‌بار نه. قرص و قایم خاکه‌زغال را در میان داشتند. آتش درست کرد و جهاز چای را با آتش، مجاور گذاشت. یک میز و صندلی را آن گوشه زیر علوفه مخفی کرده بود. با فانوس رفت سراغشان. دید مال‌ها آمده و علوفه را خورده یا با پوزه پاشانده‌اند که میز و صندلی آشکار گشته‌اند. آوردشان و توی اتاق چید. از توبره‌اش یک بطری عرق بیرون آورد.

یک طرف میز و رو به شبی که آن سوی پنجره داشت مثل دود هوا را پر می‌کرد نشست و یک استکان عرق ریخت. دست توی جیب کرد و یک فلفل درآورد و سرش را گاز زد و با حوصله توی استکان گرداند. نوشید. این تلخِ تند لاجرم حنجره‌اش را خش می‌انداخت. بوی آتش اتاق را پر کرد. نفسی عمیق کشید و شروع کرد با خودش حرف زدن:

خوب لایحه‌ات که تصویب گرفت. چرا باز احساس ضعف داری؟

ندارم.

امروز یکی از پسرعموهایت را دیدی. هه!

چرا می‌خندی؟ مگر جهود نبود؟ او از نسل اسحاق بود. من هم از نسل اسماعیل. دو تا رشته گاه‌شماری، بلکه گاه‌شکاری. دوتا مبدأ تاریخ از دو نسل. یک تولد و یک هجرت. رواست. رواست این‌طوری باشد. او که بی‌پدر زاده شده و این یکی اعقابش تا خود اسماعیل در غبار تاریخ، مخفی است. دو پسرعموییم با عموهای پنهان.

تو که یک زندگی مخفی هم داری بیا قبول کن آن منی که دستور قتل بهبهانی زبان‌بسته را داده همین منی نیست که اینجا نشسته. دو تا من در یک کالبد، با هم غریبه.

از زبان کی حرف می‌زنی؟ من یک شخصم و ترور هم یک اتهام پوچ. چرا باید ما ترورش می‌کردیم؟ او هم مثل ما مشروطه‌خواه بود. البته که ما تندرو بودیم اما نه این‌قدر و نه به این بها.

ای غافل! چند نفر بودن قدرت است. چه اصرار داری که الا و لا یک شخصیت در تو هست؟

اصرار نیست. تصوری جز این نمی‌توانم بکنم.

اگر سرِ میل به چندنفر بودن را نکوبی دیگر از اتهام قتل برآشفته نمی‌شوی.

من چیزی را سرکوب نکرده‌ام.

معشوقه‌ات نمی‌ترسد؟

نه که نمی‌ترسد. در او هم میل هست. نابیناست. و خیال می‌کند موقع معاشقه دارد سر مرا می‌برد. ولی چون نمی‌تواند آن‌طور نگاه کند مرا هم وامی‌دارد چشم‌هایم را ببندم.

فکر کرد.

چرا سکوت کردی؟

ملتفت شد آتش اجاق فروغ بیشتری می‌گیرد هرچه هوا تاریک‌تر.

تو با کنایه حرف می‌زنی.

امروز پیش آن یارو آلمانیه سرافکنده شدی. با آن حاج‌قیصرها که در دهانها انداخته بودند.

فعلاً که هردو امپراتوری‌هامان را باخته‌ایم. آن‌ها باخته‌اند. ما هم امروز و فردا می‌بازیم. فقط شرمنده شدم که خودش را با اصرار به محمد می‌چسباند. سنگینند این سلسله‌ها به پای محمد. او از این سلسله‌ها متنفر است، متنفر.

دیوارهای اتاق با نور سرخفام آتش به پرده‌هایی شبیه شده بودند که باد می‌رقصاندشان. استکان را برداشت و جرعه‌ای از عرق تند را نوشید. آب بینی‌اش را بالا کشید. ناگهان صدای سُم‌کوبیدن از صحن انبار شنید. سم‌کوبش مدتی گیج زد و خاموشید. برخاست و رفت در اتاق را محتاط باز کرد. در نور کم‌جانی که از آتش اجاق به انبار می‌پاشید یک گوساله با چشم‌های دریده دید، ایستاده که بخار نفس از پوزه‌اش تنوره می‌کرد. با دیدن سایۀ تقی‌اف در چارچوب روشن، گردن جهاند و بیرون دوید.

در را بست و نزدیک میز رفت و ایستاده لیوان را برداشت و یک جرعه از عرق به دهان گرفت. ناگهان چشمش به پنجره افتاد: بازتاب خودش را در قاب پنجره آشکارا می‌دید. انگار شکیبایی کرده بود به مدد شب تالاب، شیشه آینه شود. در شبح خودش دقیق شد.

 

شهرکرد/ دوم بهمن ۹۴

بازنویسی فروردین ۹۵

ادبیات اقلیت / ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۵

کانال سایت ادبیات اقلیت در تلگرام

Print Friendly

پاسخ (2)

تمامی حقوق برای پایگاه اینترنتی «ادبیات اقلیت» محفوظ است.

رفتن به بالا