چند شعر از سهراب رحیمی Reviewed by Momizat on . ادبیات اقلیت ـ این چند شعر از سهراب رحیمی که در بهمن 1394 در سوئد درگذشت، به نقل از وب سایت این شاعر، باز نشر شده است:  شش قدم از لباس های سیاه فاصله می گیرم تا ادبیات اقلیت ـ این چند شعر از سهراب رحیمی که در بهمن 1394 در سوئد درگذشت، به نقل از وب سایت این شاعر، باز نشر شده است:  شش قدم از لباس های سیاه فاصله می گیرم تا Rating: 0
شما اینجا هستید:خانه » شعر » چند شعر از سهراب رحیمی

چند شعر از سهراب رحیمی

چند شعر از سهراب رحیمی

ادبیات اقلیت ـ این چند شعر از سهراب رحیمی که در بهمن ۱۳۹۴ در سوئد درگذشت، به نقل از وب سایت این شاعر، باز نشر شده است:

 شش قدم

از لباس های سیاه

فاصله می گیرم

تا جنازه ام را

روی سنگ ها نوازش کنم

کنار رگ هایم

پاهایم خاموش اند

و زنبورهایی که تنفس می کنم

نفس در موهایم می کشند

با قطار  کفن

از شهرهای شیمیایی گذشتی

و خبر را

در  جنازه ها پیچیدی

غرقِِ نسیمی  از ماه

اما کنار دست های تابستان و

بوی  اکسیژن

شعری که من بود

در شیشه های الکل

فرو می رفت

****

اینجا پیامبر مهربان

اورشلیم را

از پلی مشترک

عبور نمی دهد

تا شهر میان رودخانه ها چنانکه روزنامه ها تقسیم  شود

و کنار پیکرهای سوخته

آبششی

می لرزد

در آرواره های خراشیده

****

همه چیز تمام شده  است و

چشم ها

دربوی شمعدانی از یاد رفته­اند

حالا برمی گردیم

سمت مالیخولیایی

که هندسه اش را رسم کرده است

سمت شیب های پر پرستو

که از پله ها و باران و

پلک های دور

عشقی را می خواند

که از گورستان باریده است

***

 

من از کجا

من از کجا

به اینجا پرتاب شدم

تا خودم را جا کنم میان کلمه ها و حرف های بی شمار

می توانم خودم را بنویسم

و از روی کلمه ها بپرم

و در آینه خیره شوم

در نقش های شکسته یک سرنوشت

توقع داشتم که در چشمان من نگاه کنی

اما چه فایده

تو که حتی بلد نیستی اسم مرا تلفظ کنی

و من که هر روز خودم را پیدا می کنم

میان آینه و فاصله هایی که هرگز پر نمی شوند

من ازنا کجای جهان

با کجای تو موازی شدم

تا خودم را با تصویر شکسته معنی کنم

بنوش

بنوش که امشب شب فراموشی است و

من می خواهم به یادت شراب بنوشم و

نامم را در باد منتشر کنم

و شعرم را به پرندگانی بسپارم

که معنای سفر را می دانند.

من از کجای جهان

به این سو پرتاب شدم

تا خودم را اینجا

میان کلمه های تازه و تصویرهای تنها پیدا کنم

میان واژه ها و مدادهای تنها

***

باران روی لحظه ها

چشمهایت از میان اتاق می گذرند

و بوی تنت هنوز با من است

صدایت در سرم می پیچد

از می بارد برف بر ایوان من پیداست

که دیگر هرگز نخواهی آمد

تو با بهار رفته ای با باد

تو با باد رفته ای و من

مانده ام اینجا میان باد

می بارد می افتد می ریزد باران

روی این لحظه ها

در این سکوتی که مرا احاطه می کند

در این خیال و انتظار و انتظارها

از می افتد پرده بر این پنجره پیداست

که دیگر امیدی به منظره نیست

نه توان رسیدن ماندن هست نه توان ماندن تا رسیدن

طنین طناب می لرزد میان تن

دستم به بوی تو نمی رسد

خواب از چشمانم گریخته است

از می ریزد این لحظه هاست که خیس می شوم

از خیال ماندنت درماندن های قلبم

از خیال بودنت در بودن های من است

که با جنون همخوابه می شوم

و از پنجره پرتاب می شوم بر سنگفرش خیابان

 

ادبیات اقلیت / ۲۴ بهمن ۱۳۹۴

Print Friendly

تمامی حقوق برای پایگاه اینترنتی «ادبیات اقلیت» محفوظ است.

رفتن به بالا