قالات / داستانی از مرتضا کربلایی لو Reviewed by Momizat on . قالات مرتضا کربلایی‌لو شب است و استانبول هنوز فقط اسم‌ ایستگاه‌های متروست که به گوش مصطفا می‌رسد. کوی‌ها و تپه‌های تکراری. رنگ صندلی‌ها لاجوردی است اما مصطفا رن قالات مرتضا کربلایی‌لو شب است و استانبول هنوز فقط اسم‌ ایستگاه‌های متروست که به گوش مصطفا می‌رسد. کوی‌ها و تپه‌های تکراری. رنگ صندلی‌ها لاجوردی است اما مصطفا رن Rating: 0
شما اینجا هستید:خانه » داستان » قالات / داستانی از مرتضا کربلایی لو

قالات / داستانی از مرتضا کربلایی لو

قالات / داستانی از مرتضا کربلایی لو

قالات

مرتضا کربلایی‌لو

شب است و استانبول هنوز فقط اسم‌ ایستگاه‌های متروست که به گوش مصطفا می‌رسد. کوی‌ها و تپه‌های تکراری. رنگ صندلی‌ها لاجوردی است اما مصطفا رنگشان را صورتی درمی‌یابد. انگار هردو رنگ بدن باشند، صورتی رنگ انسان‌های امروز و لاجوردی رنگ انسان‌های آینده. دیروقت است و در واگن، فقط چند دختر دانشجوی ترک با موهای رها و سر در موبایل نشسته‌اند. با هر ایستگاهی که مترو فرودگاه به مرکز شهر، رد می‌کند مصطفا از درون درمی‌یابد که دارد از خشونت خشن دور می‌شود به لطافت لطیف: به آب، به سقف‌های سرخ‌رنگ، به زنهای بی‌حجاب. شهری محسودِ همه در تاریخ. از توی جیب کوچک شلوار سوزن را بیرون می‌کشد و داخل سوراخ موبایل می‌کند و سیمکارتش را عوض می‌کند. با ارغوان در قبض است. در قهر است. ارغوان اگر بخواهد خبری بگیرد شمارهٔ تُرکِ او را دارد. فکر نمی‌کرد رابطه‌اش به جایی بینجامد که سرِ شرم و بی‌شرمی مناقشه کنند. بی‌رخصت او، صبر زرد از عطاری خرید تا بچه‌اش را از شیر بگیرد و آن‌گاه، برای اولین معاشقه بیاید. گفت با مادربودنم نمی‌شود. چه‌بسا آن روزهای اول، ارغوان شروع کرده بود رنگ پوستش را از صورتی، بُردن سمتِ لاجوردی اما زود وا داده بود.

شمارهٔ مهدی را می‌گیرد و اپراتور پیغامی می‌دهد که نصفه‌نیمه‌ می‌فهمد بی‌شارژِ مجدد سیم‌کارت، تماس ممکن نیست. چقدر عدس‌پلو خورده در خانهٔ مهدی، چقدر. این وقت شب شعب ترک‌تلکام بسته‌اند. پس چاره‌ای نیست جز رفتن دم در خانهٔ مهدی. اگر نباشد صبر می‌کند برسد. خوشبختانه کوچهٔ مهدی‌این‌ها شیب دارد و ساکش چرخدار است و در نشیب، خودش خواهد رفت. سینان دو روز پیش پیغام گذاشته که با نامزدش اویکو دارند می‌روند اردو و کلید را می‌سپرد به مهدی. از تهران، سه بُکس سیگار گرفته. دو بکس کنت نقره‌ای برای سینان و یک بکس بهمنِ کوچک برای اویکو. اویکو در زبان استانبولی یعنی رؤیا. استانبول یعنی چه؟ با خودش فکر می‌کند خدا کند سینان گربه‌هایش را هم با خودش برده باشد. یا سپرده باشد به خواهرش. او حوصلهٔ گربه‌نوازی ندارد. خدایا، همه در استانبول گربه‌بازند و این نفرت‌انگیز است. راستی، چه بر سر «قالت»‌ها آمد؟

دانلود متن کامل داستان: (۴۸ صفحه / ۴۸۹۰ کلمه):




RIAL 150,000 – خرید



فایل این داستان بر اساس توافق سایت با نویسنده و موافق نظر ایشان به فروش می‌رسد.

ادبیات اقلیت / ۱۸ فروردین ۱۳۹۸

Print Friendly, PDF & Email

پاسخ (4)

  • اسحاقی

    نوشتن هم ۱ حال ستایش است…..بیا بیا نگار من شو تا ستایشت کنم….آن روز در کلاس گفتید ابن سینا شبیه یک گره گاه است که نقطه ی عطفی ساخته برای فوج ستایش های سرازیر من …..آن هنگامه ای که فعل شده ام؛فعل ستایش
    خوبید استاد؟
    درگیر آهنگی شده اید تا بحال؟
    مدتی است درگیر آهنگی ام که خانم ابراهیمی برایم فرستاده
    تو نمیتونی بری وقتی عاشقی هنوزهر چی از تو بشنوه به خودم گفتی ۱ روز زندگی کردم تو رو تا نگاه آخرت من همین نزدیکیام یک قدم پشت سرت
    الان اومدم ۱ شیوه بگم برای اوقاتی که خسته اید استاد آخه دیروزی که در جزء سیزدهم قرآن بودیم رسید ه بود به حال یعقوب
    “تالله تفتا تذکر یوسف حتی تکون حرضا او تکون من الهاکین”
    “تذکر” چیه؟؟؟
    تذکر ناخودآگاه است….تذکر حساسیت است…..تذکر هنر-سوف است….تذکر لحظه ی ذات است(ضرورت ذاتیه نه وصفیه و نه وقتیه) ولی تذکر را همه ندارند…
    دارم فکر میکنم به اینکه وقتی” لحن” غایب است چطور می توانبد نوشته های فالووهایتان را بخوانید استاد؟لحن مثل اوقاتی که شما می گوید “بنابراین” اما آیا دقت کرده اید هیچ وقت که “ب” در “بنابراین” را به “فتح “نمی گویید استاد شما “ب” را به کسر می گویید یعنی بِنابراین و این شما را “تک ” میکند ..لحن تکین است مثل شیوه ی چشم…چطور متن فالورهایتان را می خوانید وقتی همه شان کلمه اند شبیه به هم؟
    مثلا یکی شان نه یعقوب دیده و نه حال… حال تذکر یعقوبی را شاید نمیداند ولی می نویسد:لعمرک انک فی ضلالک القدیم
    من می توانم روی” فی ضلاک قدیم” بمانم و بقیه عبارت برایم تار شود و یا روی “لعمرک “بمانم و بقیه ی جمله برایم تار شود انگار که نیست
    اینجا با ۲ بیان طرفم چه بسا بیشتر
    فکر میکنم باید این مجال را به یک فقط “نوشته “داد و طور دیگر خواندش مثلا اینبار روی “لعمرک” بمانید این فرصت یک مواجهه است
    پس آن وقت هایی که از کسی یا چیزی دلزده و خسته و چه بسا شکسته اید ببیند می تواند طور دیگر هم خواندش تا غم و جراحت قلبتان را بزداید
    این شبیه همان”غفلت” است که سر کلاس اشراق گفته شد و من البته نبودم ولی بعدها در جزوه ی بچه ها دیدمش
    خلاقیت به غفلت ها ربط شدیدی دارد
    بااحترام

    راستی استاد داشت یادم می رفت خانم ابراهیمی می گفتد کاش استاد ابن عربی درس بدهد و من فکر کردم یعنی میشه؟

  • اسحاقی

    با سلام استاد
    گاهی میشود که از ادامه ی خواندن یک متن؛ یک پاراگراف و یک خط حتا بازمی مانیم چون به تحلیل می رویم چون کم میشویم؛دقیقا همان چیزهایی که دلوز از قول اسپیونزا می گفت در پراکتیکال فیلوسوفی با عنوان “مواجهات سمی”می دانید کتاب منطق دهم دبیرستان را دکتر انواری تالیف کردند؛ایشان یکی از استادان خوب و بزرگوار ما در دانشگاه علامه بودند؛ درس دهم کتاب منطق دهم این عنوان را دارد “سنجشگری در تفکر” و ذیل تفاوت “نقاد و غیرنقادانه “نوشته شده چنین متفکری هنگام شنیدن یک مطلب یا تصمیم گیری درباره ی آن؛آن را از وجوه مختلف بررسی میکند و یاد شما می افتم که پس تکلیف “تفکر تراگذرنده “چی میشه؟؟؟ تفکر نموداری که با تصاویر می اندیشد نه با صرفا با قضایا
    خاطرم است اولین جلسه ی کلاس منطق سر اینکه فلسفه و فکر مقدم است بر منطق و فکر است که منطق ساز است بلکه هر تفکری منطق خودش را دارد کلی بحث شد و استاد به سیاق مشی حوزه باور داشت که منطق مقدم بر فلسفه است! ما در کلاس اشراقمان اول فلسفه خواندیم و بعد رفتیم سراغ منطق اشراق یک ساختار شکنی بود
    کی پس استاد؟کی آن کتابی که “باید” تالیف کنید می آید دستمان؟کی پس “مهندس ها” کمی عقب می نشینند تا شیوه ی دیگری از تفکر سخن بگویید باور کنید که”علی مهندس مجرد پولدار مومشکی که با اتوبوس می رفت سرکار “هم منتظر است هم اویی که همیشه ایجازش در پاسخ آدم را یاد سهروردی و جواب های تلگرافی اش می انداخت؛منتظر چی؟که استاد کربلایی واقعی را ببیند
    بااحترام

  • اسحاقی

    مشغول متنی برای “دوازدهم اردیبهشت” بودم یعنی روز معلم
    دیدم گوشی بدست جلوی من ایستاده و می پرسد:این از سری عکس های کافکایی استادتان است؟
    نگاهی به گوشی اش انداختم و گفتم:چرا کافکا؟؟؟به خاطر اون کتاب ادبیات اقلیت و کافکا میگویی؟
    یکهو خواند”قلبم چنان ضعیف است که به هیچ طریقی نمی تواند خونی به کف پاهایم برساند”.
    گفتم:کافکا خنگ بوده اتفاقا!!نفرمائید…
    دوباره برگشت و چند دقیقه بعد پرسید: گوشت یعنی تنش تنانه؟ اگه گوشت نباشه تنش عصبی میشه؟یعنی الان اون دلبر چاق شاید بعدش رفته جایی عُق زده….طفلکی…چون نیروها تن او را مسخر کردند ولی اگه گوشت نباشه نیروها میرن روسیستم اعصاب؟کدومش بدتر و سختره به نظرتون؟
    به سمتش برگشتم و تعجبناک گفتم: خیلی خودتون و درگیر نکنید…دیدم پرسشناکطور رفت.
    دوباره از پذیرایی داد زد:میدانید حال استادتان الان کدومه؟
    داد زدم :نه نمیدونم
    برگشت سمت اتاقم و به در تکیه زنان خوند:به سراغ من اگر می آید نرم و آهسته بیائید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من؛تازه چینی ضخیمه اون تنهایی اینقدی لطیفه مثل تبلیغ “پاک یادت نره” دیده نمیشه یهوویی با کله میخوری بهش
    گفتم:پس باید بگیم ۱ ضربدر بزنن رو تنهایی شون که شما با کله نخوری بهش :) نشنید رفت
    متنم تمام که شد ۱ پرینت گرفتم و دادم دستش بخواند و وقتی که میخواند خطوط چشمهایش را دنبال میکردم و اینجایش را مکث کرد و گفت”انما بعثت معلما”و گفت:فکر کن اگه جا بیافته که ضرورت”بداهت” نیست بلکه”شدت” است ۱ سیستم فلسفی که بداهت ریاضی و دود کنه مثل کاری که استاد شما با فلسفه ی اشراق کرد
    گفتم:بله ….دلمان برای هم کلاسی تیزمان و سوالهایش هم تنگ شد.

  • اسحاقی

    با سلام
    شما هنوز هم در سوره ی “یوسف اید”؟
    در”شاهد تمکنه من القراءت هیت لک عبدالصمد عبدالباسط”….”قالت” ها رسیدند به “معاذ الله عند ربی احسن مثوای”
    درست است “ضرورت “همان “شدت” است همان”قاف و شینِ” قاتل…همان آبی لاجوری آن چشم در صفحه ی اینستاگرام که ذیلش نوشته شده بود”اشتیاق سوزان”ولی سوزاننده بودنش سخت به کار می آید شهریار که می گفت می آید چون “دود میشوی؛از اشتیاق می سوزی و از فرط غصه دود میشوی….به قول شهریار دود هوا…. گر زمین دود هوا گردد آسمان با همین نخوت که دارد آسمانی میکند و اینجایش را با بُغضی کاهنده می گفت
    دیدم برای “زلیخا” نوشته بودند لغزشگاه اندیشه از فرط زیبایی؛زلیخا لابد نمیدانسته شکوه یوسف از یوسف نبوده و از جایی دیگر است
    و اما ضرورت طعم زندگی است والا به قول دوست جلال که از قول جلال می گفت “آمبولی میشی”….یکبار که دیر رسیدم به کلاس و کنار شوفاژ که رو به پنجره ای به بیرون بود شعرش آمد یعنی شعری که وصف حالی ضروری بود ولی اسمش نمی آمد
    “ببین غم تو رسیده به جان و دویده به تن بگو چه کنم؟”
    رفتم دیدم نوشته بود :ارمغان تاریکی….تازه دستم آمد شاعرش چه شده بود
    ۱ سوالی هم در خصوص مقاله ی وجود منبسط به مثابه ی جنس حقیقی داشتم
    چرا واقعا ۱ همچین مقایسه ی بعیدی کردید؟عجیبه!
    بااحترام

تمامی حقوق برای پایگاه اینترنتی «ادبیات اقلیت» محفوظ است.

رفتن به بالا