شیمی بوف در “غیاب دانیال” نوشته امیر احمدی آریان Reviewed by Momizat on . ادبیات اقلیت ـ مرتضا کربلایی لو دربارۀ رمان غیاب دانیال نوشتۀ امیر احمدی آریان نوشت: آنچه راوی به گفته خودش در این رمان در مورد دانیال مرزی نوشته است حقیقت محض ادبیات اقلیت ـ مرتضا کربلایی لو دربارۀ رمان غیاب دانیال نوشتۀ امیر احمدی آریان نوشت: آنچه راوی به گفته خودش در این رمان در مورد دانیال مرزی نوشته است حقیقت محض Rating: 0
شما اینجا هستید:خانه » یادداشت » دربارۀ کتاب » شیمی بوف در “غیاب دانیال” نوشته امیر احمدی آریان

شیمی بوف در “غیاب دانیال” نوشته امیر احمدی آریان

یادداشتی از مرتضا کربلایی لو دربارۀ رمان «غیاب دانیال» نوشتۀ امیر احمدی آریان
شیمی بوف در “غیاب دانیال” نوشته امیر احمدی آریان

ادبیات اقلیت ـ مرتضا کربلایی لو دربارۀ رمان غیاب دانیال نوشتۀ امیر احمدی آریان نوشت:

آنچه راوی به گفته خودش در این رمان در مورد دانیال مرزی نوشته است حقیقت محض است. چه در هر متنی که سه به یک بدل شود با «حقیقت» روبروییم. راوی و دانیال و الهام در طی رمان به سمت یکی شدن پیش می روند. این حرکت، از آشناترین و دیرپاترین حرکتهای شناخته شده برای جان است. از این گذشته، این روایت، حقیقت «محض» است. چون ماجرا را راوی غیرقابل اعتماد می آفریند. پس در بیرون از خودش چیزی ندارد که با آن سنجیده شود. اما چگونه سه به یک بدل می شود؟ جز به این دلیل که سه از پیش جز یک نبوده است؟ نقش روایت گویا فقط این است که ما را از این یکی بودن سه آگاه کند. کجاست که سه یکی است؟ جز در رویا؟ رمان «غیاب دانیال» بر منطق رویا نوشته شده. علل و معالیل طرح رمان بر اساس فنون تعبیر رویا استنباط کردنی اند. ناخودآگاه مجال یافته که بتازد انگار در خوابی دراز فرورفته باشیم. اولین ظهور دانیال در رمان یک تصویر آینه است. پسری با یک دوچرخه از همان نوع دوچرخه که راوی دارد همزمان با او از در خانه ی روبرویی بیرون می آید: آغاز حضور دانیال. یک حضور آینه ای و مجازی تا گام به گام در کامِ «غیاب» کشیده شود برای همیشه. در آب های مرمره یا آبهای حشیشی و وهمی راوی. شخص سوم ماجرا الهام است. یک دختر جذاب که اهل تاریکی است. در تاریکی شب پنجره ای را می گشاید و دانیال را که در کوچه منتظر قدم می زند به خانه می خواند. خانه تاریک است و شب چیره و کار دانیال با الهام به معاشقه می کشد. جز این حضور کوتاه، الهام در غیابی بیست ساله فرومی رود تا باز به عنوان «قاضی» ظهور کند. در یک جلسه از جلسات سخنرانی دانیال با موضوع «زبان و خشونت» و با یک کیف پر از شواهد. روز داوری سررسیده است. الهام حتا قادر است ذهن دانیال را بخواند. دانیال، در آن اتاق تاریک جسمانی بر او نفوذ کرده تا الهام سالها ذهنی بر او نفوذ کند. الهام تمام رویدادهای زندگی دانیال را بایگانی کرده. تمام کتابهایی را که دانیال در مقالاتش به آنها اشاره رفته. دزدی های ادبی و بی اخلاقی ها. یک بایگانی ناخودآگاه. الهام از جنس زمانِ گذشته است و هرگز یک «دختر جذاب» نیست. بلکه رقیبِ راویِ حسود است. از اشاره ای در رمان می توان فهمید راوی او را با صدای «ساعت گویا» ساخته است. یک شماره تلفن سه رقمی که اگر بگیری صدایی زنانه ساعت را اعلام می کند. او با همین دقت، لحظات ذهن دانیال را ثبت می کند. کافیست چشم ببندد. ساعت گویای دانیال است که بیست سال پیش، زمانی که ساعت صفر بوده است، با آلتِ خونین دانیال کوک شده و کار افتاده. چه چیزی ساعت تر از شکافی که ماه به ماه خون می بیند؟

اما آیا حرکت حقیقت در این رمان با الگوی آشنای حقیقت مطابق است؟ آیا این سه نفر در یک حرکت عمودی به یکی شدن پیش می روند؟ به رغم توجه راوی و دانیال و الهام، به حرکتی عمودی که در یک بیت از حافظ روی داده، حرکت این رمان عمودی و به سمت خورشید نیست. (مگر راوی از روشنایی تابیده بر ویترین کتابفروشیها بیزار نیست؟) شبیه حرکت ناخودآگاه بوف کوری، دایره ای است. راوی تبدیل به دانیال می شود. دانیال به الهام و الهام به راوی. شیمی شخصیت. این استحاله ها همیشه در یک «خانه» اتفاق می افتد: وجهی دیگر از زنانگی راوی. ماجرا یک دایره است که به اعتراف راوی حتا جنگی هشت ساله و ویرانگر هم بر آن اثری ندارد. اگر حرکت عمودی بود اشخاص منفعل ودگرگون و ویران می شدند و اشیا به سمت بی تعینی و رهایی پیش می رفت. دیگر راوی از بی خاطره بودن تهرانِ هر لحظه در دگرگونی شکایتی نمی داشت. پس حاصل کارگاهی که راوی راه انداخته رهایی از کثرت به سمت وحدت نیست. بلکه افتادن در تله ای دوار است. مثل ده ها داستان ایرانی که داغ یک جغد کور بر پیشانی دارند. تنها جایی از رمان که تعین ها شکسته می شود صحنه ی حشیش کشی در پارک است. این توهم رستگاری و بخشش است و اگر وحدتی عمودی برقرار می شود با آبی سرد که بر صورت زده می شود می پرد. جز این چه توقعی می رود از راوی ای که دوران اصلاحات را، دوران کوتاه کثرت را، باشکوه یاد می کند؟ او هنوز آرزومند کثرتی است که با روزنامه های دوم خرداد، برهه ای کوتاه، بر جامعه بارید اما چه مستعجل بود. و چرا مستعجل نباشد وقتی سه شخصیت، به رغم اینکه علیه هم قضاوتهای اخلاقی سنگین دارند، و حافظه شان پر از شواهد علیه دیگری و در کمین قضاوت اند، قدرت این را ندارند سه نفر بمانند و در نهایت، در آبهای یکی شدن غرق و غایب می شوند؟

نکته قابل تامل در باب “استحاله های دوار” این است که رمانِ نوشته شده فریبکار از کار درمی آید. چون باهوش تر از نویسنده جلوه میکند. وقتی موتور تبدیل الف به ب به کار بیفتد یعنی راوی به دانیال استحاله شود و بار دیگر دانیال با الهام اینهمان گردد از حرکت نمی افتد. این موتور بی امان به حرکت ادامه خواهد داد و افزون بر اشخاص, اشیا و مفاهیم را به هم تبدیل خواهد کرد تا بی نهایت. از این شیمی لجام گسیخته و دیوانه وار هزاران معنا و تعبیر برخاستنی است. اما آیا نویسنده نَفَسش اینقدر تا غایتها میرسد؟ مثلا آیا میتوان مفهومِ “غیاب” را به سمت گفتمانهای کلامی الاهیاتی برد؟ اگر از موتور دایره ساز بپرسیم خواهد گفت هیچ محدودیتی در استحاله این غیاب به آن غیبت یا غیب نیست. اما نویسنده چه؟ مهمتر از آن، زبان فارسی چه؟ اینها این اندازه دورخیزشان بلند است؟ مطمئن نیستیم. هیچ باوری منِ خواننده را مجاب نمی کند اینهمانی های این موتور سرِ خود نباشد. من خواننده جاگرفته در گفتمان زبان فارسی بدگمانم به این استحاله دوار. لذا جلوه ای که به رمان می دهد همراه با نحوه ای شیادی ادبی است. درست مثل شیادی خود دانیال.

ادبیات اقلیت / ۳ اردیبهشت ۱۳۹۵

Print Friendly

تمامی حقوق برای پایگاه اینترنتی «ادبیات اقلیت» محفوظ است.

رفتن به بالا