مُروِّجان ازدواج / داستانی از چیماماندا آدیچی Reviewed by Momizat on . مُروِّجان ازدواج* نویسنده: چیماماندا آدیچی مترجم: رامین خواجه پور شوهر جدیدم چمدان را از تاکسی برداشت و راه را به طرف ساختمان قهوه‌ای نشان داد، از رشتۀ پلکانی پ مُروِّجان ازدواج* نویسنده: چیماماندا آدیچی مترجم: رامین خواجه پور شوهر جدیدم چمدان را از تاکسی برداشت و راه را به طرف ساختمان قهوه‌ای نشان داد، از رشتۀ پلکانی پ Rating: 0
شما اینجا هستید:خانه » داستان » مُروِّجان ازدواج / داستانی از چیماماندا آدیچی

مُروِّجان ازدواج / داستانی از چیماماندا آدیچی

مُروِّجان ازدواج / داستانی از چیماماندا آدیچی

مُروِّجان ازدواج*
نویسنده: چیماماندا آدیچی

مترجم: رامین خواجه پور

شوهر جدیدم چمدان را از تاکسی برداشت و راه را به طرف ساختمان قهوه‌ای نشان داد، از رشتۀ پلکانی پیچ در پیچ بالا رفتیم، ته یک راهروِ دم‌کرده، با فرشی پوسیده، کنار دری ایستاد. شماره بی ۲، از آهن زرد و کج و کوله ساخته شده بود، با رویه‌‌‌‌‌‌‌‌ای پلاستیکی.

گفت: «ما این‌جاییم.» وقتی با من دربارۀ محل زندگی‌مان حرف می‌زد، از کلمۀ «خانه» استفاده کرده بود. من یک جادۀ اختصاصی هموار که میان یک چمنزار سبزرنگ پیچ و تاب می‌خورد، تصور کرده بودم. یک در که به سرسرا باز می‌شد، دیوارهایی با رنگ‌آمیزی ملایم. یک خانه مثل خانۀ تازه‌عروس‌ودامادهای سفیدپوست، توی فیلم‌های آمریکایی که شبکۀ ان. تی. ای. شب‌های شنبه نشان می‌داد.

چراغ نشیمن را روشن کرد، آن وسط تک مبلی قهوه‌ای؛ مورب، انگار همین‌طور تصادفی رها شده بود. اتاق گرم و قدیمی بود و به‌شدت بوی نا می‌داد.

گفت: «این دور و بَر رو بهت نشون می‌دم.»

اتاق خواب کوچک‌تر، تشکی بی‌روکش داشت که یک گوشه‌ افتاده بود. اتاق خواب بزرگ‌تر، یک تخت داشت و یک کمد و یک تلفن روی فرش. هر دو اتاق تنگ و کوچک بود. انگار دیوارها با فضای کوچکِ بین هم راحت نبودند.

گفت: «حالا که تو این‌جایی ما مبلمان بیشتری می‌خریم. وقتی تنها بودم، زیاد نیاز نداشتم.»

گفتم: «موافقم.»

سرم گیج می‌رفت. ده ساعت پرواز از لاگوس تا نیویورک و یک انتظار پایان‌ناپذیر در حالی که افسر آمریکایی گمرک توی چمدانم چنگ می‌زد و مرا گیج و منگ با سری پر از پنبه رها کرده بود. افسر مواد غذایی مرا طوری امتحان کرد، انگار که عنکبوت بودند. با انگشت‌هاش از توی دستکش به کیسۀ عایق‌شدۀ آرد اگوسی[۱] سیخونک می‌زد و برگ‌های خشک‌شدۀ انوگبو[۲] و بذرهای یوزیزا[۳]. تا این‌که بذرهای یوزیزای مرا توقیف کرد. نگران بود نکند من بذرها را درخاک آمریکا پرورش بدهم. مهم نبود که بذرها هفته‌ها در آفتاب خشک شده و مثل یک کلاهخود سفت بودند.

گفتم: «آک آگوم» در حالی که کیفم را کف اتاق گذاشتم.

او گفت: «آره، منم خسته‌ام. باید بریم بخوابیم.»

 توی تختخواب با ملافه‌هایی که نرم بودند، به‌سختی در خودم جمع شدم، مثل مشت عمو آکی وقتی عصبانی می‌شد. امیدوار بودم لازم نباشد وظایف زنانه‌ام را انجام بدهم. چند لحظه بعد، وقتی صدای خروپف مطنطن شوهر جدیدم را شنیدم، آرام شدم. مثل یک غرش عمیق از گلویش شروع شد، بعد در یک گام بلند پایان گرفت. صدایی مثل یک سوت زشت. آن‌ها موقع جفت و جور کردن عروسی‌ا‌ت دربارۀ چنین چیزهایی به تو اخطار نمی‌دهند. هیچ صحبتی از خروپف آزاردهنده نیست، هیچ صحبتی از خانه‌هایی که آپارتمان‌های لخت و بی‌مبلمان از کار درمی‌آیند، نیست.

 شوهرم با انداختن بدن سنگینش روی من بیدارم کرد. سینه‌اش پستان‌هایم را صاف کرد.

در حالی که چشم‌های خواب‌آلودم را باز می‌کردم، گفتم: «صبح به خیر.» او خُرخُر کرد، صدایی که احتمالاً پاسخی به «صبح به خیر» من بود، یا قسمتی از تشریفاتی که در حال اجرایش بود. خودش را بلند کرد تا لباس خواب مرا بکشد بالای کمرم.

گفتم «صبرکن!» این‌طوری می‌توانستم لباس خوابم را دربیاورم. خیلی عجول به نظر نمی‌رسید. اما دهنش را گذاشت روی دهنم و فشار داد. چیز دیگری که مروجان ازدواج فراموش می‌کنند به تو بگویند، دهان‌هایی است که داستان‌های وقت خواب می‌گویند، مثل یک آدامس جویده شده چسبناک‌اند و بوی سطل آشغال بازار «اگبت» را می‌دهند. نفس‌هایش وقتی تکان می‌خورد، گوشخراش بود، انگار سوراخ‌های بینی‌اش برای نفس کشیدن خیلی کوچک بودند. آخرسر وقتی دست از چپاندن برداشت، تمام وزنش را روی من رها کرد، حتی وزن پاهایش را. تکان نخوردم تا وقتی که از روی من بلند شد که برود دستشویی. لباس خوابم را پایین کشیدم و روی باسنم صافش کردم.

در حال برگشتن به اتاق گفت: «صبح به خیر عزیزم،» تلفن را داد به من. «ما باید به عمو و زن‌عموت زنگ بزنیم و بهشون بگیم به سلامت رسیدیم. فقط چند دقیقه، هر دقیقه تماس با نیجریه تقریباً یه دلار می‌شه. قبل از شمارۀ اصلی، اول ۰۱۱ را بگیر و بعد ۲۳۴ را.»

«ا‌زی اکو؟ فقط همین؟»

«آره، کد تلفن بین‌الملل اول و بعد کد کشور نیجریه.»

گفتم: «اُوه» زمان را برای چهارده دقیقه تماس تنظیم کردم. بین پاهام لزج بود و می‌سوخت.

خط تلفن در امتداد اقیانوس اطلس به قیژقیژ افتاد. می‌دانستم عمو آکی و زن‌عمو آدا به من دل‌گرمی خواهند داد، آن‌ها احتمالاً می‌پرسیدند من غذا خورده‌ام یا آب و هوای آمریکا چطور است. اما جواب‌های من مهم نبودند، آن‌ها فقط می‌پرسیدند که پرسیده باشند. عمو آکی احتمالاً از پشت تلفن لبخند می‌زد، مثل همان لبخندی که روی صورتش پهن شد وقتی به من گفت یک شوهر عالی برایم پیدا شده. همان لبخندی که آخرین بار وقتی بر لبش دیدم که عقاب‌های برتر نیجریه مدال طلای مسابقات المپیک آتلانتا را بردند.

«یه دکتر تو آمریکا،» لبخندزنان این را گفت. «چی بهتر از این؟ مادر آفودایل دنبال یه همسر برای پسرش می‌گشت، اون خیلی می‌ترسید پسرش با یه آمریکایی ازدواج کنه. پسرش یازده سال گذشته خونه نبوده. من یه عکس از تو بهش دادم. مدتی ازش خبری نبود فکر کردم شاید کسی رو پیدا کردن. اما…» عمو آکی نفسی گرفت و صورتش شکفته‌تر شد.

«بله، عمو»

زن‌عمو آدا گفت: «اون اوایلِ جوئن می‌یاد خونه. شما یه عالمه وقت دارید تا قبل از ازدواج همدیگه رو بشناسید.»

«بله. زن‌عمو جان.» «یه عالمه وقت» فقط دو هفته بود.

زن عمو آدا گفت: «ما چه کاری برات نکردیم؟ ما مثل بچه خودمون بزرگت کردیم، بعد هم برات ازیگبو دی[۴] پیدا کردیم! یه دکتر تو آمریکا! مثل این می‌مونه که ما برای تو یه لاتاری برنده شدیم!» چند تار مو روی چانه‌اش داشت و وقتی حرف می‌زد داشت یکی از آن‌ها را محکم می‌کشید.

من به خاطر همه چیز از آن‌ها تشکر کردم، پیدا کردن یک شوهر، بردن من به خانه، دو سال یک بار کفش خریدن برای من. این تنها راه بود برای این‌که ناسپاس نامیده نشوم. من یادشان نیاوردم که می‌خواستم دوباره امتحان ورودی دانشگاه بدهم و شانسم را برای دانشگاه امتحان کنم، و این‌که هم‌زمان با دبیرستان در نانوایی زن‌عمو آدا نان بیشتری فروخته بودم، بیشتر از همۀ نانوایی‌ها در انوگو[۵]، این‌که کف خانه و مبلمان را من برق می‌انداختم.

شوهر جدیدم پرسید: «موفق شدی؟»

گفتم: «اشغال بود.» سرم را برگرداندم تا آرامش را توی صورتم نبیند.

گفت: «مشغول، آمریکایی‌ها می‌گن مشغول، نه اشغال… بعداً انجامش می‌دیم، بیا صبحانه بخوریم.»

برای صبحانه، چند تا پنکیک در یک بستۀ زرد رنگ گرم کرد. من نگاه کردم کدام دکمه‌ها را روی مایکرویو سفید فشار می‌دهد و به دقت به خاطر سپردمش.

گفت: «یه آبجوش بذار برای چای.»

در حالی که کتری را گذاشتم توی سینک پرسیدم: «شیر خشک داریم؟» زنگارهای چسبیده به اطراف سینک مثل رنگ پوسته شده بودند.

«آمریکایی‌ها چایی رو با شیر و شکر نمی‌نوشن.»

«ا‌زی اوکو؟ تو چایت رو با شیر و شکر نمی‌نوشی؟»

«نه، من مدت‌هاست به راه و روشی که کارها این‌جا انجام می‌شن عادت کردم. تو هم عادت می‌کنی، عزیزم.»

جلوِ پنکیک شل و ولم نشستم_ خیلی نازک‌تر از نان شیرینی‌هایی بودند که من توی خانه درست می‌کردم و چای شیرینی که می‌ترسیدم دیگر هیچ‌وقت از گلویم پایین نرود.

زنگ در را زدند و او بلند شد. با دستانی که پشت کمرش تاب می‌داد قدم برداشت، من اصلاً متوجه این نشده بودم، وقت برای توجه نداشتم.

«شنیدم دیشب اومدی.» صدای پشت در آمریکایی بود. کلمات به‌سرعت بین آن‌ها رد و بدل می‌شد. عمه ایفا بهش می‌گفت سوپری-سوپری یا تند-تند. می‌گفت: «وقتی برگردی تو هم مثل آمریکایی‌ها سوپری-سوپری حرف می‌زنی.»

گفت: «سلام شرلی. ممنونم که نامه‌های منو گرفتی.»

«هیچ زحمتی نداشت. عروسی‌ات چطور پیش رفت؟ زنت این‌جاست؟»

«آره، بیا یه سلامی بکن.»

یک زن با موهای خاکستری آمد توی نشیمن. بدنش در یک ردای صورتی پیچیده شده بود که روی کمرش گره می‌خورد. خطوط چهره‌اش را برانداز کردم، می‌توانست هر سنی بین شصت تا هشتاد سال داشته باشد، من سفیدپوست‌های زیادی ندیده بودم تا درست سنشان را حدس بزنم.

در حالی که با من دست می‌داد، گفت: «من شرلی‌ام، از شمارۀ ای ۳. از دیدنت خوشحالم.» صدای تو دماغی‌اش جوری بود انگار درگیر سرماخوردگی است.

 گفتم: «خوش اومدی.»

شرلی مکث کرد، انگار شگفت‌زده شد. گفت: «خب، ما می‌ذاریم تو به صبحانه‌ات برسی.» «وقتی جاگیر شدی، می‌یام می‌بینمت.»

شرلی قدم‌کشان بیرون رفت. شوهر جدیدم در را بست. یکی از پایه‌های میز ناهارخوری کوتاه‌تر از بقیه بود و وقتی روی آن خم شد تا بگوید: «تو باید اینجا به مردم بگی سلام، نه خوش آمدید» میز مثل الاکلنگ لق خورد.

«اون همسن من نبود.»

«این‌جا از این رسما نداریم. همه می‌گن سلام.»

«اُ دی ما. باشه.»

در حالی که به بسته نامه‌هایی که شرلی بهش داده بود، نگاه می‌کرد، گفت: «در ثانی، منو این‌جا آفودایل صدا نمی‌کنن، منو به نام دِیو میشناسن.» روی بیشتر پاکت‌ها یک سری نوشته بالای آدرس بود، انگار فرستنده درست بعد از این‌که پاکت را بسته یادش آمده بود چیزی اضافه کند.

«دیو؟» می‌دانستم اسم انگلیسی نداشت. روی کارت دعوت عروسی‌مان خوانده بودم «آفودایل امکا اودنا» و «چینازا آگادا اوکافور.»

«این‌جا نام خانوادگیمم فرق می‌کنه. آمریکایی‌ها به‌سختی اودنا رو تلفظ می‌کنن، منم تغییرش دادم.»

«به چی تغییرش دادی؟» من هنوز داشتم به اسم اودنا عادت می‌کردم. اسمی که فقط چند هفته پیش شنیده بودم.

«بِل.»

«بِل؟» شنیده بودم در آمریکا نام خانوادگی واتوروچا به واتورو تبدیل می‌شود، یا چیکلوگو تبدیل می‌شود به چیکل، اما از اودنا به بل؟ گفتم: «این حتی به اودنا نزدیک هم نزدیک.»

بلند شد. «تو نمی‌فهمی تو این کشور چه خبره. اگه می‌خوای به جایی برسی باید تا حد ممکن تو مسیر اصلی قرار بگیری. اگر نه کنار راه می‌مونی. این‌جا تو باید یه اسم انگلیسی داشته باشی.»

«من هرگز اسم انگلیسی نداشته‌ام فقط یه چیزی موقع تولدم ثبت شده. تو تمام زندگیم من چینازا اوکافور بوده‌م.»

در حالی که لپم را می‌کشید، گفت: «بهش عادت می‌کنی، عزیزم. خواهی دید.»

روز بعد وقتی یک درخواست شمارۀ بیمۀ همگانی را برای من پر کرد، با حروف بزرگ نوشت: «آگاتا بل.»

.

اسم محله ما فلتبوش بود؛ شوهر جدیدم به من گفت؛ وقتی خیس عرق از یک خیابان شلوغ رد می‌شدیم که بوی ماهی گندیده می‌داد. او می‌خواست به من نشان بدهد چطور از فروشگاه خرید کنم و چطور از اتوبوس استفاده کنم.

 گفت: «اطراف رو نگاه کن. سرت رو پایین نگیر، دور و برت رو ببین. این‌جوری زودتر عادت می‌کنی.»

من سرم رو این‌ور و آن‌ور می‌چرخاندم تا ببیند که من به توصیه‌هایش عمل می‌کنم.

پنجره‌های تاریک رستوران با نوشته‌های کج و کوله نوید بهترین غذای کاراییبی را می‌دادند. یک کارواش آن‌طرف خیابان روی یک تخته سیاه میان کاغذپاره‌ها و قوطی‌های نوشابه تبلیغ شستن ماشین با سه دلار و پنجاه سنت می‌کرد. لبه‌های پیاده‌رو شکسته بود، انگار که موش خورده بودشان.

توی اتوبوسی که مجهز به دستگاه تهویه بود، به من نشان داد کجا سکه را بیندازم، چطور کلید را بزنم تا اعلام کنم می‌خواهم پیاده شوم.

«این‌جا مثل نیجریه نیست که سر بلیط‌چی اتوبوس داد بزنی.» جوری با پوزخند گفت انگار که خودش این دستگاه فوق آمریکایی را اختراع کرده.

داخل «کی فود»، ما به‌آهستگی از راهرویی به راهروِ دیگر قدم زدیم. وقتی یک بسته گوشت گذاشت توی سبد جا خوردم. دلم می‌خواست گوشت را لمس کنم، برای امتحان کردن قرمزی‌اش، جوری که معمولاً توی بازار اگبت انجام می‌دادم، جایی که قصاب نمی‌گذاشت مگس‌های سمج روی تکه گوشت‌های تازه‌برش‌خورده بنشینند.

پرسیدم: «می‌شه اون بیسکوییت‌ها رو بخریم؟» توی سبد پاکت‌های آبی چای بارتون ریچ آشنا بودند.

گفت: «کوکی! آمریکایی‌ها بهش می‌گن کوکی.»

دستم را دراز کردم تا بیسکوییت را بردارم.

در حالی که به یک بستۀ سفید اشاره کرد، گفت: «برند فروشگاه رو بردار. مثل همونه ولی ارزون‌تره.»

گفتم: «باشه.» دیگر بیسکوییت نمی‌خواستم، ولی برند فروشگاه را برداشتم و گذاشتم توی سبد و زل زدم به پاکت آبی توی قفسه، به لوگوی تزیین‌شدۀ بارتون، تا این‌که او از راهرو رفت.

گفت: «وقتی من کشیک بشم، ما دیگه برند فروشگاه نمی‌خریم، اما فعلاً مجبوریم، این اجناس ممکنه ارزون‌تر باشن، اما مشابهن.»

«وقتی پزشک بشی؟»

«آره، این‌جا بهش می‌گن کشیک، یه پزشک کشیک.»

مروجان ازدواج فقط به شما می‌گویند که دکترها در آمریکا یک عالمه پول درمی‌آورند. آن‌ها نمی‌گویند که قبل از این‌که دکترها شروع کنند به پول در آوردن، باید یک دوره بالین‌ورزی و کارآموزی ببینند، که شوهر جدید من هنوز تمامش نکرده بود. شوهر جدیدم این مطلب را میان صحبت کوتاهمان در هواپیما به من گفت، درست بعد از بلند شدن از فرودگاه لاگوس و قبل از این‌که خوابش ببرد.

گفت: «بالین‌ورزها سالی بیست و هشت هزار دلار حقوق می‌گیرند، اما هفته‌ای حدود هشتاد ساعت کار می‌کنند. این یعنی ساعتی سه دلار… می‌تونی باورش کنی؟ سه دلار در ساعت!»

من نمی‌دانستم ساعتی سه دلار خیلی خوب بود یا خیلی بد، ولی تمایل به خیلی خوب داشتم، تا این‌که اضافه کرد حتی دانش‌آموزان دبیرستانی که پاره‌وقت کار می‌کنند، درآمد بیشتری دارند.

شوهر جدیدم گفت: «از این گذشته، وقتی پزشک کشیک بشم، دیگه تو محله‌ای مثل این زندگی نمی‌کنیم.»

کنار ایستاد تا یک زن با بچه‌اش که داخل چرخ‌دستی خرید بود، رد شوند. «ببین چی تو چرخ‌دستی می‌ذارن! برای همین تو نمی‌تونی چرخ‌دستی رو ببری بیرون. اما تو محله‌های خوب از این خبرا نیست. تو می‌تونی چرخ‌دستی خریدت رو تا کنار ماشینت ببری.»

گفتم: «اوه!» چه اهمیت داشت که بشود یا نشود چرخ‌دستی را ببری بیرون! موضوع این بود که آن‌ها فقط چرخ‌دستی بودند.

«به مردمی که این‌جا خرید می‌کنن نگاه کن، اونا کسایی هستن که مهاجرت می‌کنن و جوری به رفتارشون ادامه می‌دن انگار برگشتن کشورشون.» یک ژست تحقیرآمیز گرفت، به سمت یه زن و دو تا بچه‌اش که داشتند اسپانیایی حرف می‌زدند. «اونا هیچ‌وقت پیشرفت نمی‌کنن، مگه این‌که خودشونو با آمریکا وفق بدن. اونا همیشه محکوم به سوپرمارکت‌هایی مثل این هستن.»

من هم زمزمه‌ای کردم تا نشان بدهم دارم گوش می‌دهم. به بازار آزاد انوگو فکر کردم، کاسبکارهایی که شیرین‌زبانی می‌کردند تا از بساطشان خرید کنی. کسانی که تمام روز آمادۀ چانه‌زنی بودند تا یک کوبو[۶] به قیمت اضافه کنند. چیزی را که می‌خریدی می‌انداختند توی کیسۀ پلاستیکی، اگر داشتند، و اگر نداشتند یک تکه روزنامه به تو می‌دادند.

.

شوهر جدیدم مرا برد فروشگاه. می‌خواست قبل از دوشنبه و شروع به کار، هر جا را که می‌توانست به من نشان بدهد. وقت رانندگی ماشینش تلق و تولوق می‌کرد، انگار بیشتر قطعاتش لق می‌زد. صدایی شبیه یک قوطی حلبی پر از میخ. دهنۀ گاری را پشت چراغ قرمز کشید و چند لحظه خاموشش کرد.

گفت: «بعد از کارآموزی یه ماشین می‌خرم.»

توی فروشگاه، کاشی‌ها مثل مکعب‌های یخ می‌درخشیدند. سقف بلند آسمانی با نورهایی از بهشت سوسو می‌زد. احساس می‌کردم انگار در جهان دیگری هستیم، در یک سیارۀ دیگر. مردمی که از روبه‌رو به ما تنه می‌زدند، نشان غریبگی و بیگانگی روی صورت‌هایشان داشتند.

گفت: «اول پیتزا می‌گیریم. این چیزیه که تو آمریکا باید دوست داشته باشی.»

رفتیم به ایستگاه پیتزا، به طرف مردی که یک حلقه توی دماغش بود و یک کلاه سفید بلند داشت.

شوهرم گفت: «دو تا پپرونی و سوسیس. لقمه‌های کوچیک شما خوبه؟» وقتی با آمریکایی‌ها حرف می‌زد، فرق می‌کرد. حرف «ر» را با شدت تلظ می‌کرد و حرف «ت» را نوک‌زبانی. و لبخند می‌زد. لبخند مشتاقانۀ کسی که می‌خواست این‌طور به نظر برسد.

پشت یک میز مدور کوچک پیتزا خوردیم. جایی که او «فود کورت» می‌نامیدش.

دریایی از مردم پشت میزهای مدور نشسته بودند، قوز کرده روی بشقاب‌های کاغذی پر از غذای چرب. عمو آکی از فکر این‌جا غذا خوردن هم وحشت‌زده می‌شد. او یک مرد با اصل و نسب بود و حتی در عروسی‌ها هم غذا نمی‌خورد، مگر این‌که در یک اتاق خصوصی از اون پذیرایی می‌شد. یک جور حقارت عمومی وجود داشت؛ یک جور فقدان وقار؛ دربارۀ این مکان، این فضای گسترده با میزها و غذاهای بی‌شمار.

شوهر جدیدم پرسید: «پیتزا دوست داری؟» بشقاب کاغذی‌اش خالی بود.

«گوجه‌ها خوب نپخته بودن.»

«ما تو کشورمون مواد غذایی رو بیش از حد می‌پزیم و برای همینه که تمام مواد مغذی رو از دست می‌دیم. آمریکایی‌ها مواد رو درست می‌پزن. ببین چقدر سالم به نظر می‌رسن!»

نگاهی انداختم و سر تکان دادم. از میز بغلی یک زن سیاه‌پوست با بدنی به ضخامت طول یه بالش به من لبخند زد. من هم لبخند زدم و یک تکه پیتزا برداشتم. معده‌ام سفت می‌شد و ممکن بود درست کار نکند.

بعد از آن رفتیم به فروشگاه مکیز. شوهر جدیدم راه را به سمت یک پلکان لغزنده نشان داد. چرخشش نرم و اسفنجی بود و من می‌دانستم همان لحظه‌ای که پا روی آن بگذارم، می‌افتم.

پرسیدم: «بیکو، به جاش یه بالابر ندارن؟» حداقل سوار یکی از آن‌ها شده بودم، همان که در دفتر دولت محلی لق می‌خورد، همانی که یک دقیقۀ تمام قیژقیژ می‌کرد قبل از این‌که درش باز شود.

در حالی که مرا به سمت یک میز شیشه‌ای پر از جواهرات درخشان هل می‌داد، زمزمه کرد: «انگلیسی صحبت کن. مردم پشت سرتن… این آسانسوره، نه بالابر. آمریکایی‌ها می‌گن آسانسور.»

«باشه.»

من را به سمت بالابر (آسانسور) هدایت کرد، ما رفتیم بالا به یک بخش خط‌کشی‌شده با ردیف‌هایی از کت‌های ضخیم. او برای من یک کت پف‌دار خرید به رنگ آسمان یک روز ابری، آسترش از یک جور فوم درست شده بود.

گفت: «زمستون داره می‌یاد. مثل موندن داخل یه یخچاله، پس یه کت گرم لازم داری.»

«ممنون.»

«وقتی یه حراجی هست، همیشه بهترین رو بخر. بعضی وقتا می‌تونی چیزی رو با نصف قیمت بخری. این یکی از عجایب آمریکاست.»

گفتم: «ازی اوکو؟» و بعد عجولانه اضافه کردم: «واقعاً؟»

«بیا یه قدم تو فروشگاه بزنیم. بعضی از عجایب دیگۀ آمریکا این‌جان.»

ما قدم زدیم و تماشا کردیم، مغازه‌هایی که لباس، ابزار، بشقاب، کتاب، و تلفن می‌فروختند. تا این‌که پاشنۀ پایم درد گرفت.

قبل از این‌که برویم، مرا برد مک دونالد. رستوران نزدیک به انتهای فروشگاه قرار داشت. یک «ام» زرد و قرمز به اندازۀ یک ماشین، جلوِ ورودی بود. شوهرم وقتی دو تا شمارۀ دو بزرگ سفارش داد، به تابلو منو که بالای سر آویزان بود، نگاه نکرد.

گفتم: «اگه بریم خونه من غذا می‌پزم.» زن‌عمو آدا گفته بود: «نذار شوهرت زیاد بیرون غذا بخوره. وگرنه هل می‌خوره تو بغل زنی که آشپزی می‌کنه. از شوهرت همون‌جوری نگهبانی کن که یه پرنده از تخمش.»

گفت: «من دوست دارم هر از گاهی این غذا رو بخورم.» همبرگر را با هر دو دستش بلند کرد و با شدتی جوید که ابروهاش چین افتاد؛ فکش را محکم فشار می‌داد. این کار بیشتر غریبه‌اش می‌کرد.

.

دوشنبه نارگیل برنج درست کردم، برای جبران بیرون غذا خوردن. من می‌خواستم سوپ فلفل هم درست کنم. زن عمو آدای مهربون می‌گفت دلِ مردها را نرم می‌کند.

اما یوزیزایی را که افسر گمرک توقیفش کرده بود لازم داشتم. سوپ فلفل بدون آن اصلاً سوپ فلفل نبود. یک نارگیل از فروشگاه جاماییکایی پایین خیابان خریدم و چون رنده نبود، یک ساعت وقت گذاشتم تا ریزریزش کنم. بعد توی آب جوش خیساندمش تا عصاره‌اش را بگیرم. تازه پختن تمام شده بود که آمد خانه. چیزی شبیه یونیفورم پوشیده بود، یک جور روپوش دخترانۀ آبی که کرده بودش توی یک شلوار آبی که محکم به کمرش بسته شده بود.

گفتم: «ننو… خوب کار کردی؟»

گفت: «تو خونه هم باید انگلیسی حرف بزنی عزیزم. تا بتونی بهش عادت کنی.» جلوِ من دندان‌هاش را مسواک زد تا این‌که زنگ در را زدند. شرلی بود. همان ردای صورتی را دور خودش پیچیده بود. کمربند دور کمرش را گره زد.

با صدایی رخوتناک گفت: «چه بویی! همه جای ساختمون هست. چی می‌پزی؟»

گفتم: «نارگیل برنج.»

«یه دستور پخت از کشورت؟»

«آره.»

«بوی خیلی خوبی داره. این‌جا مشکل ما اینه که فرهنگ نداریم، به هیچ وجه فرهنگ نداریم.» برگشت به طرف شوهر جدیدم، انگار که توقع داشت باهاش موافقت کنه، اما او لبخندی زد.

گفت: «می‌شه بیای یه نگاهی به تهویۀ من بندازی، دیو؟ باز داره بد کار می‌کنه و امروز خیلی گرمه.»

شوهر جدیدم گفت: «حتماً.»

قبل از این‌که بروند، شرلی به طرف من خم شد و گفت: «بوی خیلی خوبی می‌ده.»

و من می‌خواستم دعوتش کنم با ما برنج بخورد. شوهر جدیدم یک ساعت و نیم بعد برگشت و غذای معطری را که برایش کشیدم، خورد. حتی ملچ مولوچ هم کرد. مثل عمو آکی که بعضی وقت‌ها این کار را می‌کرد تا به زن عمو آدا نشون بدهد چقدر از آشپزی‌اش راضی است. اما فردا با یک کتاب آشپزی و خانهداری خوب برای آمریکاییها به کلفتی انجیل برگشت.

گفت: «من نمی‌خوام به عنوان مردمی شناخته بشیم که ساختمون رو پر از بوی غذای خارجی می‌کنن.»

کتاب را گرفتم. دستم را روی جلدش کشیدم. روی عکسی که شبیه گل بود، اما احتمالاً یک غذا بود.

گفت: «می‌دونم به‌زودی استاد آشپزی آمریکایی می‌شی.»

مرا آرام کشید طرف خودش. آن شب من به کتاب آشپزی فکر کردم، در حالی که او با همۀ وزنش افتاده بود روی من و خروپف گوشخراشی می‌کرد. چیز دیگری که مروجان ازدواج به شما نمی‌گویند، ور رفتن با گوشت قهوه‌ای توی روغن و غلتاندن مرغ پوست‌کنده توی آرد است. من همیشه گوشت را توی روغن خودش می‌پختم. مرغ را همیشه با پوست آب‌پز می‌کردم. روزهای بعد خوشحال بودم که شوهرم ساعت شش می‌رفت سر کار و تا ساعت هشت عصر برنمی‌گشت. زمان کافی داشتم تا تکه‌های نیم‌پخته و چسبناک مرغ را بریزم دور و دوباره شروع کنم.

***

اولین بار که نیا را که در بخش دی ۲ زندگی می‌کرد، دیدم، فکر کردم از آن دسته زن‌هاست که زن‌عمو آدا روی دیدنشان را نداشت. زن‌عمو آدا حتماً بهش می‌گفت آشاهو، به خاطر بالاپوش بدن‌نمایی که روی سینه‌بندش پوشیده بود که ناجور از زیرش پیدا بود. یا شاید زن‌عمو به خاطر رژ لبش می‌گفت او فاحشه است، نارنجی براق، و سایۀ چشم هم‌رنگ رژلب که به مژه‌هایی پرپشت می‌رسید.

وقتی رفتم نام را بیاورم، گفت: «سلام. تو زن جدید دیو هستی؟ قصد داشتم بیام بالا و ببینمت. من نیا هستم.»

«ممنون من چینازا… آگاتا.»

نیا به دقت به من نگاه می‌کرد. «اون اولی که گفتی چی بود؟»

«اسم نیجریه‌ای‌م بود.»

«این یه اسم ایگبوئه، نیست؟» او «ای بو» تلفظ کرد.

«آره.»

«چه معنایی می‌ده؟»

«خداوند پاسخ دعاها رو می‌ده.»

«این واقعاً قشنگه. می‌دونی؟ نیا هم یه اسم سواحیلیه. من وقتی هجده سالم بود، اسمم رو تغییر دادم. من سه سال تو تانزانیا بودم. لعنتی واقعاً شگفت‌انگیز بود.»

گفتم: «اوه» و سرم را گرفتم. یک سیاهپوست آمریکایی، یک اسم آفریقایی انتخاب کرده بود، در حالی که شوهر من اسم من را به یک اسم انگلیسی تغییر داد.

گفت: «تو اون آپارتمان باید تا حد مرگ حوصله‌ات سر رفته باشه. من می‌دونم دیو دیروقت برمی‌گرده. بیا یه نوشابه با من بزن.»

من مردد بودم. اما قبلش نیا برگشت طرف پله‌ها. دنبالش رفتم. نشیمن خانه‌اش زیبایی ظریفی داشت: یک مبل قرمز، گیاه باریک و بلندی توی گلدان، نقاب بزرگ چوبی روی دیوار. توی یک جام بلند شیشه‌ای، نوشابه‌ای رژیمی با یخ برای من ریخت. پرسیدم چطور با زندگی توی آمریکا کنار بیایم، بهم پیشنهاد داد اطراف بروکلین را نشانم بدهد.

گفت: «می‌تونه یه دوشنبه باشه، من دوشنبه‌ها کار نمی‌کنم.»

«کارت چیه؟»

«من یه سالن آرایش دارم.»

گفتم: «موهات قشنگه.» و او لمسش کرد و گفت: «اوه، این.»

انگار که اصلاً بهش فکر نمی‌کرد. موضوع فقط موهاش نبود. روی سرش یه کاکل توپی آفریقایی درست کرده بود، که به نظرم زیبا بود. همین‌طور پوستش به رنگ بادام زمینی بو داده، اغواگری و چشم‌هاش با مژه‌های پرپشت و لب‌های منحنی‌اش.

موزیک را کمی بلند کرد، ما هم مجبور شدیم بلند حرف بزنیم.

«می‌دونی، خواهر من متصدی فروشگاه مکیزه، اونا تو بخش زنان، فروشنده‌های رده‌پایین استخدام می‌کنن. اگر دوست‌ داری می‌تونم سفارشت رو بکنم و احتمالاً استخدام می‌شی. اون یکی به من بدهکاره.»

از فکرش به وجد آمدم. فکر ناگهانی و تازۀ به دست آوردن چیزی که می‌توانست مال من باشد. مال من.

گفتم: «من هنوز مجوز کار ندارم.»

«اما دیو برات ثبت نام کرده؟»

«آره.»

«این زیاد طول نمی‌کشه. دست‌کم می‌تونی تا قبل زمستون بگیری‌ش. یه دوست از هاییتی دارم که تازه مال خودش رو گرفته. هر چقدر زودتر می‌تونی منو خبر کن.»

«ممنونم.» خواستم نیا را بغل کنم. «ممنونم.»

آن بعدازظهر من دربارۀ نیا به شوهرم گفتم. چشم‌هایش از خستگی خواب می‌رفت، بعد از ساعت‌ها کار. گفت: «نیا؟» اگرچه نمی‌دانست منظورم کیست، اما اضافه کرد: «اون خوبه اما مواظب باش ممکنه تأثیر بدی داشته باشه.»

نیا شروع کرد به دیدن من بعد از کار، از قوطی نوشابۀ رژیمی که با خودش می‌آورد می‌نوشید و موقع آشپزی به من نگاه می‌کرد. من تهویه را خاموش می‌کردم و پنجره را باز می‌کردم تا هوای گرم بیاید داخل. این‌جوری می‌توانست سیگار بکشد. او دربارۀ زنان توی سالن زیبایی‌اش حرف می‌زد و مردانی که با آن‌ها بیرون رفته بود. صحبت‌های روزانه‌اش را با کلماتی مثل «چوچولک» به عنوان اسم و فعل «گا…» متبرک می‌کرد. من دوست داشتم بهش گوش بدهم. جوری که می‌خندید تا دندانش را نشان بدهد، دوست داشتم. دندانی که‌ تر و تمیز تراش‌خورده بود، مثلثی کامل با نوک تراش‌خورده. همیشه قبل از این‌که شوهرم بیاد می‌رفت.

.

زمستان بدون این‌که بفهمم سر رسید. یک روز صبح از ساختمان رفتم بیرون و نفس در سینه‌ام حبس شد. انگار خدا داشت یک پارچۀ پرزدار سفید را ریز ریز می‌کرد و پایین می‌ریخت. ایستادم به اولین برف زندگی‌ام نگاه کردم، به دانه‌های معلق برف، برای مدتی خیلی خیلی طولانی، قبل از این‌که برگردم داخل آپارتمان. کف آشپزخانه را دوباره تمیز کردم. کوپن‌های بیشتری را از دفترچۀ کی فود که با پست آمده بود، جدا کردم. بعد کنار پنجره نشستم به تماشای بارش خداوند که شدیدتر می‌شد. زمستان آمد و من هنوز بی‌کار بودم. عصر که شوهرم آمد، مرغ سرخ شده و خلال سیب زمینی را جلوش گذاشتم و گفتم: «فکر می‌کردم تا حالا می‌تونستم مجوز کارم رو داشته باشم.»

قبل از جواب دادن چند تا خلال چرب سیب‌زمینی خورد. حالا دیگر فقط انگلیسی حرف می‌زدیم. او نمی‌دانست موقع آشپزی من با خودم ایگبو حرف می‌زنم، و به نیا یاد داده‌ام چطور به ایگبویی بگوید: «من گرسنه‌ام» و «فردا می‌بینمت.»

گفت: «زن آمریکایی که من باهاش ازدواج کردم، تا گرین کارت بگیرم داره دردسر درست می‌کنه.» و به‌آرامی یک تکه مرغ را دو نیم کرد. زیر چشمش ورم کرده بود. «طلاق ما تقریباً تموم بود، اما نه کاملاً، قبل از این‌که تو نیجریه با تو ازدواج کنم. فقط یه چیز کوچیک، اما اون فهمید و حالا تهدیدم می‌کنه که به ادارۀ مهاجرت گزارشم رو می‌ده. پول بیشتری می‌خواد.»

«تو قبلاً ازدواج کرده بودی؟» دست‌هایم را به هم چفت کردم، چون شروع کردند به لرزیدن.

«ممکنه اینو درک کنی؟ لطفاً؟» در حالی که به لیمونادی که درست کرده بودم اشاره می‌کرد، این را پرسید.

«تُنگ؟»

«پارچ. آمریکایی‌ها می‌گن پارچ، نه تُنگ.»

تُنگ را به طرفش هل دادم. در سرم آشوب بود. گوش‌هایم از خشم سرخ شده بود. «تو قبلاً ازدواج کردی؟»

«فقط رو کاغذ. خیلی‌ها این‌جا این کار رو می‌کنن. این یه تجارته، به زنه پول می‌دی و تشریفات اداری رو انجام می‌دین. اما بعضی وقتا خوب پیش نمی‌ره، اون طلاق نمی‌خواد یا می‌خواد باج بگیره.»

یه بسته کوپن کشیدم به طرف خودم و شروع کردم به پاره کردن. یکی یکی. «اوفودایل، تو باید اینو قبلاً بهم می‌گفتی.»

شانه بالا انداخت: «می‌خواستم بهت بگم.»

«من مستحق دونستنش بودم، قبل از این‌که ازدواج کنیم.» روبه‌رویش توی صندلیم فرو رفتم، جوری که صندلی داشت می‌شکست، البته اگر من خرد نمی‌شدم.

«فرقی نمی‌کرد. عمو و زن عموت تصمیمشون رو گرفته بودن. می‌خواستی به کسایی که از زمان مرگ والدینت از تو مراقبت کرده بودن نه بگی؟»

در سکوت بهش زل زدم. در حالی که کوپن‌ها را ریز ریز می‌کردم. تصاویر پاره شدۀ پاک‌کننده‌ها و بسته‌های گوشت و حوله‌های کاغذی می‌افتادند روی زمین.

پرسید: «وانگهی، این‌جوری که همه چیز تو کشور داشت خراب می‌شد، تو چی کار می‌خواستی بکنی؟ مگه اون‌جا آدما با مدرک فارغ‌التحصیلی بی‌کار تو خیابونا پرسه نمی‌زدن؟» صداش بی‌احساس بود.

پرسیدم: «چرا با من ازدواج کردی؟»

«من یه زن نیجریه‌ای می‌خواستم و مادرم گفت تو دختر خوب و ساکتی هستی. اون گفت حتی ممکنه تو یه باکره باشی.» لبخند زد. وقتی لبخند می‌زد، به نظرم خسته‌تر می‌رسید.

«یحتمل باید بهش بگم چقدر اشتباه می‌کرده.»

کوپن‌های بیشتری ریختم روی زمین. دست‌هایم را به هم قلاب کرده بودم و ناخن‌هام توی پوستم فرو رفته بود.

لب‌هایش را ورچید. گفت: «وقتی عکست رو دیدم، خوشحال شدم. پوست تو روشن بود. من باید به رنگ و روی بچه‌هام فکر می‌کردم. سیاه‌پوستایی که پوست روشن‌تری دارن، روزگارشون تو آمریکا بهتر می‌گذره.»

نگاهش کردم. در حالی که باقی مرغ کره‌مالی‌شده را خورد. متوجه شدم قبل از این‌که یک جرعه آب ننوشد، جویدن را تمام نمی‌کند.

.

آن بعد از ظهر، در حالی که داشت دوش می‌گرفت، فقط لباس‌هایی که او برایم نخریده بود، دو تا ردای گل‌دوزی‌شده و یک خفتان و همۀ لباس‌های دست دوم زن‌عمو آدا را گذاشتم توی چمدان پلاستیکی که با خودم از نیجریه آورده بودم و رفتم به خانۀ نیا.

نیا برام چای با شیر و شکر درست کرد و کنارم سر میزنهارخوری که سه تا چهارپایه دورش بود، نشست.

«اگه می‌خوای، می‌تونی به خانواده‌ت از این‌جا زنگ بزنی. تا وقتی که می‌خوای این‌جا بمون. من یه برنامۀ پرداخت رو با آتلانتیک بل (نام شرکت) ردیف می‌کنم.»

گفتم: «تو کشورم کسی نیست که باهاش حرف بزنم.» خیره شدم به صورت گلابی‌شکل یک مجسمه روی طاقچۀ چوبی. چشم‌های تهی‌اش در جواب به من خیره شد.

نیا پرسید: «در مورد زن‌عموت چی؟»

سرم را گرفتم. زن‌عمو آدا احتمالاً جیغ می‌کشید: تو شوهرت رو ترک کردی؟ دیوونه‌ای؟ مگه یه پرنده تخم‌هاشو رها می‌کنه؟ می‌دونی چن تا زن حاضرن دوتا چشماشون رو بدن برای یه دکتر تو آمریکا؟ برای هر جور شوهری؟ و عمو آکی به خاطر ناسپاسی و حماقت من فریاد می‌کشید، و قبل از این‌که تلفن رو بذاره، صورت و مشتش منقبض می‌شد.

نیا گفت: «باید به تو دربارۀ ازدواج می‌گفت، ولی این یه ازدواج واقعی نبوده، چینازا.» من یه کتاب خوندم که می‌گفت ما عاشق نمی‌شیم، بلکه عشق رو می‌سازیم. شاید اگر بهش زمان بدی.»

«موضوع این نیست.»

نیا آه کشید و گفت: «می‌دونم. فقط سعی ‌کردم یه نکتۀ مثبت کوفتی پیدا کنم. اون‌جا تو وطنت کسی بود که بخوایش؟»

«یکی بود، اما خیلی جوون بود و هیچ پولی نداشت.»

«واقعاً مسخره‌س.»

چای را هم زدم، اگرچه نیازی به هم زدن نداشت.

«متعجبم که چرا شوهرم باید یه زن تو نیجریه پیدا کنه.»

«تو هیچ‌وقت اسمشو نبردی. تو هیچ‌وقت نگفتی دیو. این یه رسمه؟»

«نه.» به رومیزی نگاه کردم که از پارچۀ ضد آب ساخته شده بود. می‌خواستم بگویم برای این‌که من اسمش را نمی‌دانستم. برای این‌که نمی‌شناختمش.

پرسیدم: «زنی رو که باهاش ازدواج کرده بود، هیچ‌وقت دیدی؟ یا هیچ کدام از دوست‌دخترهاش رو می‌شناسی؟»

نیا نگاهش را دزدید. یک جور چرخاندن نمایشی سر که انگار دارد حرفش را می‌خورد و نمی‌خواهد بگوید. سکوتی بین ما برقرار شد.

دست آخر پرسیدم: «نیا؟»

گفت: «من اونو حدود دو سال پیش گاییدم، وقتی تازه نقل مکان کرده بود، من گاییدمش و یه هفته بعد تموم شد. ما هرگز قرار نذاشتیم. من هرگز ندیدم اون با کسی قرار بذاره.»

آهی کشیدم و چایی را با شیر و شکر مزه کردم.

«باید باهات روراست می‌بودم، خودتو سبک کن.»

گفتم: «آره» ایستادم تا از پنجره بیرون را نگاه کنم. انگار جهان بیرون با پوشش سپیدی از مرگ مومیایی شده بود. برف انباشته شده در پیاده‌روها به بلندی یک بچۀ شش ساله بود.

نیا گفت: «می‌تونی صبر کنی تا مدارکت رو بگیری و بعد بری. می‌تونی درخواست مقرری بدی و این خرابکاری رو جمعش کنی، بعدش یه شغل پیدا می‌کنی و یه خونه. از خودت مراقبت می‌کنی و از نو شروع می‌کنی. این‌جا آمریکای لعنتیه. به خاطر خدا!»

نیا آمد پیش من کنار پنجره ایستاد. حق با او بود. من هنوز نمی‌توانستم ترک کنم. عصر روز بعد، از راهرو گذشتم. زنگ در را زدم. او در را باز کرد و کنار ایستاد، و گذاشت من رد بشوم.

—-

* ترجمه‌ای از داستان «The Arrangers of Marriage» نوشتۀ چیماماندا آدیچی (Chimamanda Ngozi Adichie).

[۱]. جو پرک.

[۲]. برگ تلخ.

[۳]. فلفل سیاه.

[۴]. یه شوهر خوب.

[۵]. نام شهری در نیجریه.

[۶]. واحد پول.

ادبیات اقلیت / ۹ اسفند ۱۳۹۷

Print Friendly, PDF & Email

پاسخ (1)

پاسخی بگذارید

تمامی حقوق برای پایگاه اینترنتی «ادبیات اقلیت» محفوظ است.

رفتن به بالا