گردش به دور صفر / عباس عابد ساوجی Reviewed by Momizat on . [box type="info"]توضیح: کارگاه داستان سایت «ادبیات اقلیت» جایی است برای انتشار آن دست از آثاری که نویسندگان آن‌ها تمایل دارند دربارۀ کار آن‌ها گفت‌وگو شود. آثار [box type="info"]توضیح: کارگاه داستان سایت «ادبیات اقلیت» جایی است برای انتشار آن دست از آثاری که نویسندگان آن‌ها تمایل دارند دربارۀ کار آن‌ها گفت‌وگو شود. آثار Rating: 0
شما اینجا هستید:خانه » کارگاه » گردش به دور صفر / عباس عابد ساوجی

گردش به دور صفر / عباس عابد ساوجی

گردش به دور صفر / عباس عابد ساوجی

توضیح: کارگاه داستان سایت «ادبیات اقلیت» جایی است برای انتشار آن دست از آثاری که نویسندگان آن‌ها تمایل دارند دربارۀ کار آن‌ها گفت‌وگو شود. آثار خود را برای ما بفرستید و با شرکت در گفت‌وگوها بر غنای این کارگاه بیفزایید. نظر خود را دربارۀ آثار منتشرشده در کارگاه، در قسمت «پاسخ‌ها» در انتهای هر مطلب درج کنید و آثار خود را با درج عبارت «کارگاه» در موضوع، به این آدرس ایمیل کنید: aghalliat@gmail.com

گردش به دور صفر

عباس عابد ساوجی

وقتی فکر  می کنم داستان هایم را مجانی در مجلات چاپ می کنند دلم به حال خودم می سوزد.

کنارم روی صندلی نشست. وسایلم را جمع کردم به جای خلوتی پناه ببرم. بدون مقدمه گفت: «این آدمها هر کدام شان یک کتاب قطور هستند. جالب و خواندنی، باید خوب وَرَقشان بزنی که چیزی از قلم نیفتد. آن وقت کتابهایی ماندگار و خواندنی می شوند. غیر از این باشد هر روز ملیون ها آدم نخوانده دفن می شوند!»

برای پیدا کردن سوژه کلی انرژی مصرف می کنم تازه، ده ها ایراد می گیرند که: این داستان چاپش منع قانونی دارد. این یکی بیش از حد طنز دارد و با اخلاق اجتماعی سازگار نیست، یا اینکه…

لبخندی زدم و گفتم: چه کسی حاضر می شود رمز و راز زندگیش را برای نویسنده ای تعریف کند؟

با دقت سر تا پایم را براندازم کرد و گفت: یا تازه کاری، یا دستت به جیبت نمی رود! اوّل باید کتاب را خرید بعد خواند.

گفتم: ممکن است واضحتر حرف بزنی تا من هم متوجه بشوم؟

گفت: هر کتابی قیمتی دارد. پول کتاب را بپردازی مال خودت می شود. خیلی ها کتاب را برای تزئین خانه هایشان می خرند! باید…

یکریز حرف می زد. کم کم عصبانی می شدم. مرا یاد یکی از آشناها انداخت. اوایل باهم دوست بودیم. از همان دوران جوانی رفت شاگرد مکانیک شد. روزنامه نمی خرید با این نیت که پول هایش را بیرون نریخته باشد!.

 هر بار که مرا می دید پرفسور صدایم می کرد! در لحن صدایش حالت تمسخری  بود که عذابم می داد. سعی می کردم خودم را داخل جمعیت گم و گور کنم تا پیدایم نکند. انگار رَد یاب داشت می آمد پشت سرم و دستش را روی شانه ام می گذاشت می گفت: پرفسور چرا قایم شدی؟

 راه گریزی نبود مجبور بودم تحمل اش کنم. یک بار به اصرار به خانه اش دعوتم کرد. به قصر شباهت بیشتری داشت تا خانه.  از من خواست در چیدمان کتاب ها کمک ش کنم. گفتم، نویسنده هستم، سر رشته ای از دکور و چیدمان قفسه ندارم.

تا توانست خندید و مسخره ام کرد، چنان وقیح و کریه می خندید که دلم می خواست می توانستم چیزی در گلویش فرو می کردم تا خفه شود!.

بعد از کلی خندیدن گفت: « مرد حسابی، خودت را سرکار گذاشته ای یا مرا؟ نویسندگی هم شد کار؟ با یک تلفن کتابفروشی را به خانه ام  منتقل می کنم! بیا در شرکت منشی خودم شو، به کارهای شرکت سرو سامان بده نترس خودم هواتو دارم، هرچه باشه یکروزی دوست و بچه محل بودیم….!».

وقتی به خودم آمدم التماس می کرد که: «تو را خدا ولم کن، چیز بدی نگفتم. جز حقیقت چیزی ازم شنیدی؟ به دیونه ها بیشترشباهت داری تا نویسنده ها!».

عذرخواهستم و صورتش را بوسیدم و توضیح دادم که لحظه ای او را با شخص دیگری اشتباه گرفته ام.

در حال سرفه شدید گفت: مرد حسابی، اشتباه چیه؟ داشتی خفه ام می کردی.

 دوباره عذر خواستم و در ادامه گفتم، کسی را سراغ داری برای شروع کار با من همکاری بکند؟ دست و بالم که باز شد جبران می کنم.

این بار با احتیاط بیشتری گفت: « معلوم می شه تو هم مثل من آس و پاسی، تازه کار هم که هستی، اعصاب درست و حسابی هم که نداری، انتظار داری کسی مفت و مجانی خاطرات ش را در اختیار تو بگذاره که بنویسی آبرو حیثیت ش را ببری؟

گفتم، قول می دم دست و بالم باز شد جبران کنم.

گفت: «چاره ای نیست، خودم قبول می کنم اولین کتابی باشم که می تونی بنویسی، مطمئن باش پشیمان نمی شی. اما فعلاً گرسنه ام پول هم ندارم!»

 دو دل شدم نکند همه این حرفها به خاطر نهار مجانی باشد. اما به تیپش نمی خورد که بخواهد کلک بزند، در ضمن باید ریسک می کردم، اگر راست می گفت وسوژه خوبی از آب در می آمد ارزش یک ساندویج را داشت.

***

 بعد از خوردن ساندویج اش، تعریف کرد: پدر و مادرم در اثر نشت گاز در خواب فوت کردند، برادر و خواهرم ازدواج کرده بودند وضع مالی خوبی داشتند. اموال پدری را به من بخشیدند، از جمله آپارتمان بزرگی که در آن ساکن بودیم.

سال آخر روانشناسی بودم و کوچکترین فرد خانواده، به همین علت مرگ پدر و مادر بیشترین اثر را روی من گذاشت. بعد از مراسم هفت، چند شب در خوابگاه ماندم و با بچه ها سر گرم بودم، کم کم باید به زندگی عادی برمی گشتم. بخانه خودم برگشتم.

 تحمل جای خالی پدر و مادرسخت بود. خانه بزرگ بود و من در خانه به آن بزرگی احساس تنهایی می کردم. کم کم خیالات به سراغم آمد. به شکل عجیبی حس می کردم کس یا کسانی در اطرافم رفت و آمد می کنند. اطرافم را بررسی و به اطاق ها سَرَک می کشیدم مبادا کسی در خانه پنهان شده باشد.

صدای تلویزیون را زیاد می کردم و چراغها را روشن می گذاشتم. گاهی احساس می کردم به اسم صدایم می کنند! صداها آشنا بودند. صدای برادر، خواهر، حتی صدای دوستانم را می شنیدم. فکر کردم نباید اجازه بدهم خیالات ریشه بدوانند، کتابهای مورد علاقه ام را مطالعه می کردم تا متوجه اطراف نباشم.

گاهی هوای سردی از کنارم عبور می کرد! مثل آن وقت ها که مادرم در یخچال را باز می کرد و هوای خنک را روانه آشپزخانه می کرد. موهای تنم سیخ می شد! به تصور اینکه پنجره بازمانده، آنها را کنترل می کردم می دیدم بسته بودند!. گاهی که خیلی سریع برمی گشتم سایه ای را می دیدم که محو می شد. حدس زدم شاید چشم هایم ایرادی پیدا کرده سایه می بینم، نزد چشم پزشک رفتم.

چشم ها ایراد نداشتند. چشم پزشک توصیه کرد به روانپزشک مراجعه کنم. وضع مالی ام خوب نبود.

به برادر و خواهرم اطلاع دادم بیایند وکالت بدهند خانه را بفروشم. مخالفت کردند گفتند: یادگار پدر و مادرمان است و خاطره ها در آن خانه داریم نباید آن را بفروشیم.

 اگر وجود اشباح را تعریف می کردم کسی حاضر نمی شد آن را بخرد. کنترل اوضاع از دستم خارج شده بود. اشباح به راحتی در آپارتمان رفت و آمد می کردند! خیلی شب ها تا صبح در گوشه ای کز می کردم و بیدار می ماندم. تصمیم گرفتم در انباری پایین بخوابم! مدّتها بود خواب خوش نکرده بودم گیج و منگ بودم. چراغ انباری را روشن نکردم تا کسی متوجه ام نشود. سرم را که روی بالش گذاشتم نفهمیدم کِی خوابم برد…

هیاهویی برپا بود. غافلگیر شده بودم! نمی دانستم کجا هستم. چند سایه به رویم ریختند! تا به خودم بیایم آش و لاشم کرده بودند. کشان کشان بردند زیر نور، همسایه ها بودند با تعجب می پرسیدند: چرا در انباری خوابیده ام؟

به تصور اینکه دزد وارد انباری شده، برای دستگیری با چوب و چماق ریخته بودند روی سرم.

روز بعد سر و کله برادرم پیدا شد. همسایه ها ماجرا را برایش تعریف کرده بودند. مجبور شدم قضیه آپارتمان و اشباح را برایش شرح بدهم. باهم نزد روانپزشک رفتیم. دکتر سفارش کرد تنهایم نگذارند. گفت: ازدواج کن و تشکیل خانواده بده تا خیالات دست از سرت بردارند.

خانه را عوض کردیم. با دختری خوب و سر به راه ازدواج کردم، زندگی خوبی دارم. با همه این تغییرات، اشباح رهایم نکرده اند! یکی از آنها پشت سر شما ایستاده می خندد! دستش را دراز کرده تا شما را در آغوش بگیرد. مواظب باش…! )).

هوای سردی را پشت سرم احساس کردم! برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم. سایه ای محو شد! موهای تنم سیخ شد!. به نظر آمد کسی صدایم کرد: پرفسور…!

دستش را روی شانه ام گذاشت. قلبم به شدت می تپید! برگشتم، دوست قدیمی ام را دیدم، با قیافه کریهی  می خندید، گفت: «بهت گفتم که بیا منشیِ خودم شو، هواتوووووو دارممممممممم…!!».

ادبیات اقلیت / ۲۱ آذر ۱۳۹۴

Print Friendly, PDF & Email

پاسخ (2)

  • عباس عابد ساوجی

    یک بار دیگر داستان را خواندم. تا وقتی داستان دست خود نویسنده است چندان اهمیتی به آن نمی دهد همینکه از اختیار او خارج شد شکل و شمایل دیگر پیدا می کند!.
    حال که آنرا در اینجا خواندم مانند این بود که داستان مال من نیست و جذابیت خاصی داشت.
    ممنونم که شرایطی به وجود آورده اید که مخاطبان فرهیخنه بیشتری با آثار نویسندگان ارتباط بر قرار کنند.
    موفق باشید انشاالله

  • massy

    سلام. تعلیق در شروع داستان به نظر من خیلی خوبه چون کشش رو برای مخاطب به وجود میاره. روایت خیلی حالت گزارشی داره! صفت ها هم خیلی زیادن که این خوب نیست! به جای کریه و وقیح و امثال این کلمات، بهتره این حالات رو جوری توصیف کرد که تصویرش در ذهن مخاطب باقی بمونه.

تمامی حقوق برای پایگاه اینترنتی «ادبیات اقلیت» محفوظ است.

رفتن به بالا