قاب / مرتضا کربلایی لو Reviewed by Momizat on . ادبیات اقلیت ـ داستان کوتاه "قاب" نوشتۀ مرتضا کربلایی لو: [button color="gray" link="http://aghalliat.com/filam/uploads/2018/04/qaab-mortezakarbalaeloowww.aghal ادبیات اقلیت ـ داستان کوتاه "قاب" نوشتۀ مرتضا کربلایی لو: [button color="gray" link="http://aghalliat.com/filam/uploads/2018/04/qaab-mortezakarbalaeloowww.aghal Rating: 0
شما اینجا هستید:خانه » داستان » قاب / مرتضا کربلایی لو

قاب / مرتضا کربلایی لو

قاب / مرتضا کربلایی لو
ادبیات اقلیت ـ داستان کوتاه “قاب” نوشتۀ مرتضا کربلایی لو:

قاب

مرتضا کربلایی‌لو

قبل‌تر، توجه‌ها به امیرالمؤمنین بود. شمایل نشستۀ او با ذوالفقار دوشاخش و یک شیر نشسته در کنار، ورق ورق از چاپخانه‌ها بیرون می‌آمد. با ضربت تیغ زهرآلود رستگار شد. نمی‌شود تاریخ دقیق گفت. اما چندسالی هست که مردم، از وصی به نبی چرخیده‌اند، استعاره‌ای‌اش می‌شود از زمزمه به هیاهو، هیاهوی یک بزرگراه در وسط آسمان‌خراش‌های یک شهر، در شب. یکی می‌گفت محمد مدرن است و ما رو به شهری ‌شدنیم. چون معراج رفت، اما برگشت. گمانم هنوز توسل به یک پیامبر گیج‌کننده است. این‌جا عادت به توسل به اهل‌بیت دارند که مظلوم‌اند. دولت هم در این چرخش‌ها همراه است. این‌چیزها را حوالت تاریخ هم می‌نامند و می‌گویند بی‌حکمت نیست. داوود الان مُرده است. داوود خواهرزادۀ من بود. آن شب خواهرم ساعت دوازده زنگ زد. دلخراش‌ترین صدای عمرم را می‌شنیدم. یک ناله‌، ناله‌ای از دوران شیرخوارگی خواهرم که من هنوز به دنیا نبودم و لابد فقط مادرم شنیده، که از حنجره‌اش برنمی‌آمد، از جگرش بیرون می‌ریخت. گفت: «به خدا دیگر بهش گیر نمی‌دهم.» تکرار کرد. «دیگر گیر نمی‌دهم.» شوهرخواهرم گوشی را ازش گرفت و آشفته پرسید به کی زنگ زده‌ای. من با نفس حبس، خاموش گوش می‌دادم. نمی‌توانم بگویم ترسیده بودم. شوهرخواهرم گفت: «الو؟» گفتم: «بله.» گفت: «آقارضا؟» گفتم: «چی شده؟» گفت: «از دستش دادیم.» گفتم: «از چی حرف می‌زنی؟» گفت: «داوود. داوود از دستمان رفت.» داوود بیست و چهار ساله بود. رفته بود تخم آفتابگردان بگیرد بیاورد. تخم آفتابگردان چیزی است شبیه یک پیکان که نوکش را لای دندان‌های پیشین می‌گذارند و می‌فشارند تا بشکافد. یک تخم شیری‌رنگ لغزندۀ پر از چربی داخلش هست که عطر زننده‌ای شبیه بوی مرد عزب به نَفَس آدم می‌دهد. این‌ بوها چرا این‌طوری می‌شوند؟ داوودجان برایمان از تخم آفتابگردان، از چربی‌اش، بگو. داوود قلبش درد می‌گیرد و کج می‌کند سمت بیمارستان مدنی و می‌افتد روی تخت و نیم‌ساعته طومارش لوله می‌شود. یک روز بعد، در وسط زمستان داوود زیر خاک می‌رود. برف تازه بر زمین نشسته است. و یک روز بعد، داوود جنازه‌اش را می‌دهد دست باکتری‌ها تا فعل و انفعالات شیمیایی را بی‌تأخیر شروع کنند.

من بارها به طاهره‌مان گفته بودم که: «گیر نده به این پسر. شکاف نسلی نشنیده‌ای؟ تو با پسرت هم‌نسل نیستی.» اما طاهره قدیسۀ خانوادۀ ما بود. برنمی‌تابید مقدسات بر زندگی فرمان نرانند و بر دهان لگام نزنند. ما مکلفیم. طاهره این بود. با پسرش در‌افتاد. گوش‌هایش را می‌گرفت و می‌رفت توی گلخانۀ آپارتمان بزرگشان، پشت برگ‌های پهن فیلگوش‌ها پنهان می‌شد تا کفرگویی‌های گاه و بیگاه داوود را نشنود. اما باز گیر داد. هر صبح، هر شام، گیر داد تا قلب داوود ایستاد. وقتی سرش را به کتفم تکیه داد تا چهرۀ به‌هم‌ریخته‌اش را از نظرم بپوشاند و دوباره با آن نالۀ چه بگویم، اسم آن ناله چیست، پیراهنم را خیس کرد، آهسته گفتم: «راحت شدی. راحت شدیم.»

داوود. داوود. چه رفیق بودیم. چه ازدواجش با مهدیه رفاقت ما را شکست. نمی‌دانم اگر همچنان رفیق بودیم هم می‌مرد؟ سه هفته قبل در قهوه‌خانه گپ مبسوطی با هم زدیم. بعد چند سال؟ بعد چهارسال. اتفاقی به هم برخوردیم. دور از چشم مهدیه که تصویرش برای من همواره این است: روی عسلی می‌نشیند به داوود اشاره می‌دهد کفش‌های پاشنه‌بلندش را به پای او بکند و بندش را ببندد. این‌ها تحقیر است، محبت است، مازوخی‌گری است، نمی‌دانم. چشمش به تنگ قلیانم افتاد و تند برگشت به قهوه‌چی که: «این را عوض کن. این سنگین است.» گفتم: «همۀ تُنگ‌ها را از بری؟» با لب‌هایی که لرز داشت، خندید و گفت: «من به هر ظرف شیشه‌ای حساسم.» دیدم همان داوود حساس به همه‌چیز است، به سبکی‌ها، به سنگینی‌ها، به پایین و بالای جدول‌. اما پنج شش سال پیش وقتی پای «فرار از زندان» می‌نشستیم و شبمان صبح می‌شد، لب‌هایش، دست‌هایش لرز نداشت. ناخواسته حرف کشید به پیامبر و من فقط در همین یک ‌مورد معرکه‌گیرم. زد توی ذوقم. بی‌محابا تخفیف و توهین کرد، که: «دایی همۀ سیره‌ها و غزوه‌ها ناموسی است؛ و حق و باطلی، بگو وحیی، در کار نبوده است.» آن لحظه متوجه نشدم، اما بعد از نماز میت، که از تشییع‌کنندگانش فاصله گرفتم و لای درختان قدکوتاه رفتم تا تنها سمت چال قبرش بروم، یادم آمد که من از خیلی وقت پیش منتظر این تخفیف و توهین بوده‌ام، از وقتی بارقه‌های شناخت عناصر درخشیدن گرفت و شوق شیمی در جانش خانه کرد. گپ توی قهوه‌خانه ناخودآگاه مرا ‌برده بوده به روزهای تحصیلم در مدرسۀ علمیۀ صادق‌خان، وقتی از استاد تجرید شنیدم رازی، همانی که الکل را ساخته، نبوت را قبول ندارد. در این جدول مندلیف چه طلسمی هست که نبوت را می‌تاراند؟ طاهره چه از این چیزها می‌دانست، که داوودِ ما را همین شیمی به آن ابوبکر رازی می‌رساند؟ مگر آدم‌ها را، حتا اگر در اصلاب و ارحام باشند یا در گورها، هواها با هم خویشاوند نمی‌کند؟

من با داوود از سال‌های سردخانه، دیگر محرم شده بودم. ماجرایی که طول کشید تا محقق شد. چه شب‌ها که با دیدن بسته‌بسته فیلم و فصل‌فصل سریال صبح نکردیم. طاهره از سردی من گله داشت. یادم نمی‌رود داوودش چه نوزاد زشتی بود. خواسته بودم تا نوجوانی‌های داوود بر رفتار من قلم بگیرد، من داییِ ذخیره باشم و بار دایی‌بودن را برادر بزرگ‌ترم، مصطفا، به دوش بکشد. حرجی هم نیست. زمان می‌شتابد. چشم بستیم و باز کردیم تا داوود استخوان ترکاند و قد کشید و سردخانه را پدرش با وام چهاردرصد بنا کرد. وسط تابستان به من می‌گفت برویم رنگ سفید اصیل ببینیم. منظورش برفک‌های یخچال‌ها بود. «سفیدی» را ‌‌دیدیم. آن‌گاه مرا ‌برد در زمین‌های آن سوی سردخانه، انفجار موادی را که خودش ترکیب کرده بود، ‌آزمود. دست در جیب می‌ایستادم به تماشا که این موجود چه‌طور، دور از چشم من، به این چموشی‌ها رسید. نخ آغشته می‌کشید روی زمین و انتهایش را فندک می‌زد. اخگر راه می‌رفت به ماده می‌رسید و بوم! هوای بین ما و کوه‌ها را با این انفجارها پاره می‌کرد، مثل بزاز راسته‌بازاری که متقالی را جر بدهد، و موجش موهایم را می‌جهاند. تأسف عنصر نیست، اما سنگین‌ترین است. افسوس که زود زن گرفت. خیلی زود. طاهره پاکش می‌خواست. زنش صمیمیت ما را برنتافت. بعد از یک سال که از شب عروسی‌اش گذشت، یک‌بار تلفنی گفت: «دایی، تو نحسی. از من دور ‌شو!» و من خندیدم. الان من چهل سالم شده و او همواره بیست و چهارساله خواهد ماند. مگر دوری نیست این؟

توی قهوه‌خانه تنها نبودم. برادرزاده‌ام سالار و داماد برادرم علی هم بودند. اما داوود با آن‌ها بُر نمی‌خورد و داخل آدم حسابشان نمی‌کرد. انکار غزوات و سیره‌ها پَرم را باز کرده بود. پکر دنبال حرفی می‌گشتم یاد محمد را نه این‌طوری، با شکوه و عظمت، تازه کنم. از آن کادیلاک سیاهی حرف ‌زدم که نویسندۀ استانبولی، در کتاب سیاهش آورده است. آب تنگۀ بُسفر ته کشیده و لای و لجنش خشک شده و از قعرش یک کادیلاک مشکی درآمده است. گفتم شاید حرف از لای و لجن بُسفر بشنود به وجد بیاید. همیشه از گند و گه خوشش می‌آمد. گاز روده را آتش می‌زد و شعله‌اش را به گونه‌ام نزدیک می‌گرفت و می‌خندید. این کادیلاک باز در اثنای کتاب پیدا می‌شود و در آن پیامبر ما، محمد و دو نوه‌اش حسن و حسین نشسته‌اند. می‌خواستم بگویم تو که ماشین‌بازی، با این محمد نشسته در صندلی عقب کادیلاک مشکی چه‌طوری؟ این‌جا که دیگر مناقشۀ وحی نیست، که به من گفت: «دایی این حرف‌ها را ول کن و ناراحت هم نشو. می‌خواهم چیزی بگویم.»

تمام فامیل داوود را بددهن می‌دانستند. عناصر شیمی بی‌آداب‌اند. فقط باید در خانۀ خودشان بنشینند که لاجرم می‌نشینند. اما داوود در دنیای آدم‌ها، ادب بزرگ و کوچک نمی‌فهمید. شاید هم گاهی آدم با گستاخی و ناسزا هم‌سن پیرها می‌شود. داوود آن‌قدر گستاخ بود که صد و پنجاه ساله بزند. گفتم: «ناراحت نمی‌شوم.»

دست‌های جوانش می‌لرزید. گفت: «تو یک احمق آشغال بودی که به جای پول درآوردن، رفتی دنبال علوم دینی.» از سوی چشم نگاهم کرد و خونسرد پرسید: «قبول داری؟»

من و منی کردم. گفتم: «اول باید بگویی چرا این‌طوری فکر می‌کنی؟»

گفت: «یک روز که ماتحتم را روی صندلی شاسی‌بلند نگذارم، انگار یک عضو بدنم نیست. آن روز بابا از عراق مهمان داشت. سویچ را ازم گرفت. نتوانستم بیایم یک دود بگیرم. افلیج بودم.»

سرم پایین بود و به جای کلمات، به لحن تلخی که به کلمات می‌داد گوش می‌دادم. گفتم: «داوودجان، کار من همیشه سر و ته بوده.»

نگذاشت ادامه دهم بگویم که من عمرم را سر همین گذاشته‌ام که بعضی‌ها را با صفات نسنجم، تا مثل تو انکارشان کنم. بلکه صفات را به آن‌ها بسنجم، بگویم هرچه فلانی کرد خوب است. دستش را مشت کرد و آهسته کوبید روی میز. برافروخته گفت: «دلم می‌خواهد امشب تا صبح بهت بگویم تو احمق بودی دایی. یک احمق عوضی که خودش را هدر داد و اصلاً به پول فکر نکرد. اگر پولدار بودی، دهان زنم را می‌بستم. بگویم چرا؟ اگر پولدار باشی، مردم می‌گویند یا این پول به تو ارث رسیده یا خودت به دستش آورده‌ای یا رانت دولت بوده. اگر ارثی باشد، یک نعمت قدیمی است و لابد یک نسب شریف داری. اگر خودت کسب کرده باشی، یک همت عالی و عقل زیاد در تو هست. آدم ضعیف و جاهل مال را حیف و میل می‌کند و به باد می‌دهد. مثل همین‌ بدبخت‌هایی که در این قهوه‌خانه می‌بینی. اگر هم رانت دولت باشد، از شأن و جاه تو خبر می‌دهد. دایی، تو کدام این‌هایی؟ هیچ‌کدام. در این دنیا هیچ پخی نیستی، دایی.»

خواستم بگویم داوودجان پخ هم برای شیمیدان‌ها منزلتی دارد. من حتا آن هم نیستم، که پکِ سریع زد و با خندۀ شیطنت‌آمیز رشتۀ حرف را پی گرفت: «صبر کن. یک احتمال دیگر مانده. این‌که اتفاقی و تصادفی پولی پیدا کنی. این هم خواست خداست. تو آدم خدایی؟ غلط کردی دایی. توی زندگی هیچ پولی پیدا نکرده‌ای.»

اینجا بود که سالار از جایش نیم‌خیز شد، گفت: «با عمو این‌طوری حرف نزن، حیوان.»

داوود قهقهه زد و ته‌خنده‌اش را کش داد. دست بالا آورد که نشان دهد تسلیم است. سالار ریشش را تازه تراشیده و سبیلش را باقی گذاشته بود. تشبّه به کفار مستعدترش کرده بود برای جنون. برگشتم گفتم: «سالارجان، حرف‌های ما را گوش نده لطفاً. من دلم برای داوود تنگ شده. می‌خواهم حرف بزند صدایش را بشنوم.»

سالار از جایش بلند شد میان‌قلیان را گرفت و گفت: «اگر پدرت پول شرکایش را بالا نمی‌کشید و اسناد را محو نمی‌کرد، الان گنده‌گوزی نمی‌کردی.» ‌من دست روی زانوی داوود گذاشتم که جواب ندهد. داوود غیظی نداشت که فرو بنشاند. کسی را جدی نمی‌گرفت. سالار رفت دو میز دورتر نشست. علی هم دو موبایلش را روی هم گذاشت و به دست چپش گرفت و با لبخند سری برای من تکان داد و با دست راست، قلیان را مثل علمک گرفت و رفت کنار سالار نشست. یا باید حرف نقشۀ قالی پیش می‌آمد که به حرف بیفتد یا برای کسی دست بگیرد. جز این ساکت بود. اطراف ما دیگر خالی شد. برای معاشرت با داوود، به قاعدۀ معاشرت با هر شیطانی، قُرق لازم بود. سالار و پدر و مادر و اقران سالار این اندازه شرارت را برنمی‌تابیدند. به‌خصوص که سر یک تجارتی از پدر داوود، زخم هم خورده بودند. داوود آن جمله‌ای که باید می‌گفت و من در هر نشستی با او منتظرش بودم، بالاخره گفت: «دایی، شیمی شکنجه است. می‌فهمی چه می‌گویم؟ شیمی شکنجه است.» دستم رفت به کیفم که کاغذی بیرون بیاورم این جملۀ دو شینه را بنویسم. نمی‌دانستم این جمله با تقدیری که در پیش روست، در خاطرم حک خواهد شد و هیچ‌رقم، نیاز به کاغذ و قلم و بند زدنش به حافظه نیست. پک زد. لب‌هایش مثل گنجشک ترسیده دِل می‌زد. دهان به گوشم نزدیک کرد و گفت: «به خدا قسم من با همین شیمی می‌توانم این شهر را از کار بیندازم. می‌توانم همۀ پول‌ها را از گاوصندوق‌ها بکشم بیرون. می‌توانم آب را آلوده کنم. هوا را آلوده کنم. می‌توانم حتا خاک را آلوده کنم. پنج ثانیه طول نمی‌کشد آدم‌ها را چوبِ خشک کنم. چشم‌ها ظرف دوثانیه از نگاه خالی بشود. اما دستم بسته است. مامان مثل جغد مرا می‌پاید. مبادا یک ذره پام بلغزد. مبادا.» با هر جمله‌‌اش دودی را که مکیده بود، بیرون داد.

می‌گویند قلب یک آدم جوان سخت‌تر احیا می‌شود تا یک آدم پیر، چون مجال نداشته رگ‌های جایگزین بسازد. قلب داوود چرا ایستاد؟ این‌طرفی‌ها زنش را مقصر می‌دانند. تمام مقرری‌ای را که پدرش به حسابش می‌ریخت، از او می‌گرفت. پزشکی قانونی هم جواب قطعی نداد. گفتند روده‌هایش زخم داشت و خون را نشت می‌داد. قبرش در شیب تپه بود. گورکن بلوک‌های بتنی را برداشت روی هم چید تا شکاف قبر از وسط برف پیدا آمد. جنازه را که سرازیر کردند توی چال، عمویش انگار تازه از خواب بیدار شده باشد، زمزمه کرد: «چقدر زود از ما سیر شدی. ما هنوز ندیده بودیمت.» این را بی‌گریه، بی‌ناله گفت. آن‌گاه، پدرش همه را کنار زد و پایش لغزید و سقوط کرد توی قبر. همه خم شدند از زیربغلش گرفتند بکشندش بیرون. خاک و برف را از سر و صورتش تکاند. فریاد زد: «دست از سرم بردارید. می‌خواهم باهاش وداع کنم.» راحتش گذاشتند. ایستاده حلقه زدند دور قبر. هیچ زنی این را نمی‌دید. در آن تنگنا، دراز کشید روی جنازه و گونه‌اش را به گونۀ پسرش چسباند و پلک‌هایش را بست. دقایق گذشت. از دستش گرفتند و کشیدند بیرون. آن‌گاه آخوند با صدای بلند تلقین گفت که ‌ای داوود، گوش بده و بفهم که خدای تو الله است و پیامبرت محمد. گورکن بلوک‌های بتنی را چید. خنده‌ام گرفت. فشار قبر اگر استخوان را می‌شکند، لابد بلوک‌ها را نیز می‌ترکاند.

شب شام را تازه خورده بودیم که زنگ در زده شد. سالار از قاب آیفون تصویر داوود را دید. پشت داوود وُلووی شاسی‌بلندش با چراغ‌های روشن پارک بود. بلند شد رفت گوشی را برداشت و گفت بله. داوود خندید و ابروهایش را بالا داد. مثل همیشه سرخوش و به‌عمد، نفرت‌پراکن. چیزهایی گفت و برگشت نگاهی هم به ماشینش انداخت. سالار گوش داد به حرفی که داوود ‌زد. اما گفت: «برو رد کارت. عمو حوصلۀ چرت و پرت‌های تو را ندارد.»

جَلد بلند شدم پس گردن سالار را بوسیدم که این‌قدر هوای عمویش را دارد. در آپارتمان را باز کردم و کفش پوشیدم و پله‌ها را دوتا یکی دویدم پایین. در پایین را که باز کردم، رو به آیفون گفتم: «گوشی را بگذار و این را بسپر به من سالارجان. باشد؟»

صدای گذاشتن گوشی را که شنیدم، برگشتم رو به داوود. وسط دو شاخۀ نور ماشینش ایستاده بود. درزهای رادیاتور ماشین، ذرات نورانی هوا را تلاطم می‌داد. دست دادم و داوود خنده‌کنان اشاره داد به آیفون که: «این دیگر چه‌ش است؟»

گفتم: «آن بالا همه از تو و پدرت متنفرند.»

گفت: «به تخمم.»

گفتم: «چه‌کارم داشتی؟»

گفت: «بنشین توی ماشین یک رایدی بهت بدهم. کارم را هم می‌گویم.»

نشستیم توی ماشین و در را که بستیم، سکوت برقرار شد و انگار همه مُردند. تا پشت فرمان این ماشین نشست، با شکوهی که گرفت، از من غریبه شد. من هم اگر بودم، دستور می‌دادم کفش‌هایم را در دست بگیرد، طوری که قاب قوس‌دارِ زیره‌اش در گودی دستش بنشیند، و به پایم بپوشاندش تا نفسش بشکند. با لبخند سمجی که همیشه گوشۀ لبش می‌نشاند، دنده را جا انداخت و ماشین را از جا پراند. چه آرام می‌رفت چه سرعت می‌داد، انگار کوچه‌ها و خیابان‌ها را می‌آشامید. نمایشگر سینۀ ماشین را روشن کرد. موسیقی بند دلمان را برید. یک رقاصۀ عرب در ساحل دوبی شکم می‌لرزاند.

گفت: «دایی اولین بار است از کسی می‌خواهم مرا ببخشد. من توی قهوه‌خانه زیاده‌روی کردم.»

گفتم: «فدای سرت عزیزم. من کیف می‌کنم تو را این‌قدر پر از غرور می‌بینم.»

گفت: «دروغ نگو. دلت را شکستم.»

گفتم: «نشکستی. من کیف کردم.»

گفت: «پیش آن دوتا تحقیرت کردم.»

گفتم: «به جان کی قسم بخورم نکردی؟»

گفت: «قسم نخور. ازم چیزی بخواه. آرزویی داری؟»

گفتم: «منظورت عقده است؟»

خندید. گاز پری داد که ماشین، خودکار، دنده‌معکوس کشید. گفت: «خودت مجبورم می‌کنی بروم آن سمتی‌ها. خوب گفتی. آرزوهای یکی مثل تو که لگد زدی به این دنیا، همه‌اش عقده است. ولی بگو. هرچی هست.»

خاموش ماندم. فکر کردم به آن یک آرزو. هیچ‌وقت در گود زندگی وارد نشده بودم. آرزوها باید از جنس زندگی باشند. چه باید می‌گفتم؟ نگاه کردم به نورهای رنگارنگ شهر، تابلوها، چراغ‌های راهنما، پنجره‌های روشن. چه‌قدر این شهر عوض شده بود. چه‌قدر شب‌هایش پر از آدم بود. داوود رفت روی یک پل که از روی یک بزرگراه می‌گذشت و خم می‌خورد می‌افتاد در یک جادۀ درختی. به سمت بزرگ‌ترین پارک شهر.

گفت: «چی شد پس؟»

گفتم: «آرزوی من قابل تحقق نیست، داوودجان.»

گفت: «با شیمی هرچیزی چیز می‌شود.»

گفتم: «نمی‌شود. با آن جدول مندلیف محقق نمی‌شود.»

ماشین را زد کنار. بازو روی فرمان سوار کرد و گفت: «دایی، بگو چی می‌خواهی.»

گفتم: «فکر کردی فقط یک جدول توی این عالم هست که تو پزش را بدهی و بگویی همه‌چیز از این جدول شروع می‌شود و همه‌چیز به آن ختم می‌شود؟ آدم‌هایی مثل من هم برای خودمان جدولی داریم. عناصرمان یک جنس دیگر است. این همه تعصب از تو بعید است.»

دست راستش را بالا آورد، گفت: «دایی، با من مخالفت نکن. از همین لحنت پیداست دلت را شکسته‌ام. بگو چه می‌خواهی.»

موبایلش شروع کرد لرزیدن. کلمه‌ای که روی صفحه آمد، این بود: «خدای من.» ماندم که آیا ادای تعجب است یا اسم.

گفتم: «از زنت چه خبر؟»

چشم‌هایش را در واکنش به طعنۀ من تنگ کرد. گمانم، دقیق چهارسال را در چهرۀ من مرور کرد. مردی با زن جوان. یاد آن کمان را کردم که محمد در جنگ کشیده بود و شکسته بود. یکی از یارانش برداشته و نگهش داشته بود. کمان به چشمش گرفته و حدقه‌اش را کنده بود. آمد پیش محمد گفت زنم جوان است و خیلی دوستم دارد. می‌ترسم از جای خالی چشمم منزجر شود. محمد چشمش را برگرداند. برگشت و موبایل را برداشت و نشانم داد. «می‌بینی؟ قشنگ نگاه کن.» محکم کوبیدش به فرمان. موبایل از هم باز شد و باتری‌اش افتاد کف ماشین. گفت: «لعنت به تو دایی. من از زنم متنفرم. من عاشق زنم‌ام. به تو چه؟»

گفتم: «مگر من نحس نبودم؟ چی شد که امشب این‌قدر آدم شده‌ای؟ چرا دوری نمی‌کنی از من؟»

برگشت به بیرون نگاه کرد. از قاب شیشۀ خم ماشین، به آن بیرونِ گستردۀ تاریک. زانویش را چنگ زد. نفس‌نفس می‌زد که گفت: «داری له‌ام می‌کنی دایی. رفتارت مثل مهدیه است. داری دیوانه‌ام می‌کنی. بگو آرزویت چی هست و همین‌جا پیاده شو گورت را گم کن.»

دستم رفت سمت دستگیره در که بازویم را چسبید. «اول بگو، بعد.»

خنده‌ام گرفت. از این همه ادعایی که داشت. از این همه جهلی که از پیشانی‌اش تتق می‌زد.

گفت: «نخند. فقط بگو.»

گفتم: «باشد جناب کیمیاگر. می‌گویم تا دمت را بگذاری روی کولت و بزنی به چاک.»

بازویم را رها کرد. تلویزیون را بست. انگشتانش را در هم فروبرد و سرش را پایین انداخت به انتظار شنیدن حرفم، آرزویم. برلیان‌های ساعت گران‌قیمتش در همان نیمه‌تاریکی هم می‌درخشید. قفسی از مروارید با پروانه‌هایی از طلا، بین او و او فاصله بود. چه مچ قدرتمندی داشت این مرد جوان. ای خیال خام!

نفس پری کشیدم و بیرون دادم. به آن جعبه‌ای فکر کردم که پرترۀ پیامبران را پیچیده در ابریشم سیاه در خود داشت و هراکلیوس به آن دو مرد مکه‌ای، فرستادگان محمد، نشان داد. گفتم: «یک فیلم ده‌ثانیه‌ای می‌خواهم از محمد.»

یک گونه‌اش بالا آمد و اطراف یک چشمش چین افتاد. با لحن شگفت‌زده گفت: «فیلم؟ از همین محمدی که در قهوه‌خانه حرفش را ‌زدیم؟»

سختم بود محمد را این‌طور نکره به کار می‌برد. بعضی چیزها از ازل معرفه‌اند. اما سرم را به نشان جواب مثبت تکان دادم. خندید و گفت: «خل شدی دایی. سینما تازه یک قرن است اختراع شده.»

اعتنا ندادم و گفتم: «از راه رفتنش. می‌خواهم فقط راه‌رفتنش را ببینم. در مکه. در مدینه. هرجا.» و انگشت انداختم زیر دستگیره و آرام کشیدم سمت خودم. در ماشین باز شد. صدای هیاهوی شهر را دوباره شنیدم. باد سرد بوی برف داشت و به صورتم خورد. در را که بستم، داوود این‌بار پشت شیشۀ دودی، گم و مبهم، همان‌طور یک‌بری عاقل‌اندرسفیه نگاهم می‌کرد. سرش از لگدک پوزخندی که زد، جنبید. گوشۀ لبش به استهزا بالا آمد و سفیدی نیشش را دیدم. دستش رفت سمت دنده و بعد فقط جیغ لاستیک‌ها را شنیدم. تبدیل شد به دو چراغ قرمزی که در عمق جادۀ درختی بلعیده می‌شد توی تاریکی. چه نیازی به این همه شتاب و عتاب بود؟ مگر من آدمیزاد نیستم؟ دینوری، بیهقی، ابونعیم، همه نوشته‌اند که حضرت آدم خیلی دلش خواست چهرۀ پیامبران بعد از خودش را ببیند. خدا پُرتره‌ها را ابریشم‌پیچ در آن جعبۀ خانه‌خانه برایش فرستاد.

.

سالار و علی از رفقای قدیم هم‌اند. با هم کار کرده‌اند. با هم تفریح کرده‌اند و دست‌آخر، با هم زن گرفته‌اند. سالار یک‌وقتی بازاریاب شرکت نیوآ بود و گاهی کِرِمی به خانه می‌آورد که ذرات طلا داشت. بعد سه سال، کار برای دیگران دلش را زد. خودش کشتار و قطعه‌بندی مرغ راه انداخت. علی اما پانزده‌سال در کار قالی روستایی بود؛ نه از نقشه که تشخیصش کار هر نوآمده‌ای است؛ گوشۀ قالی را برمی‌گرداند و از نوع گره‌ها، رد قالی را می‌زد که کار کدام روستای منطقۀ قره‌داغ است، کارِ هریس است، یا شربیان، یا مهربان. تازگی‌ها رونق از قالی روستایی رفته بود. مردم یا ماشینی می‌خریدند یا اعلا. علی یک ساعتی در مغازه‌اش در تیمچۀ جعفریه می‌نشست و بعد، با سالار ایاق می‌شد. شب می‌رفتند کارگاه و چاقوی دسته‌زرد دست می‌گرفتند و قطعه می‌بستند تا صبح، و بار نیسان قراضه‌شان می‌زدند می‌بردند کارخانۀ آهن. کار مرغ کار کثیفی است. اگر نقد کار نکنی، پولت را می‌خورند و دستت به جایی بند نیست. علی هیکلی است. در بازار که راه برود، گردن به بالاش از دور پیداست. جاهایی که بوی شر می‌آید، پشت سالار را می‌گیرد. یکی از همین درگیری‌ها، باید سه تا فریزر خوابیده تحویل می‌گرفتند که طرف زد زیرش. درگیر شدند و یکی از آدم‌های طرف با پاشنۀ پوتین کوبید روی پای علی. کلانتری صورتجلسه کرد و وکیل دادخواست داد. پای علی باد کرد و کبود شد و علی شروع کرد لنگ زدن. این اتفاق یک هفته بعد از خاکسپاری داوود افتاد. سالار علی را برد شکسته‌بند و ده تومن دادند برگشتند. یک روز گذشت و پا خوب نشد. سیاه‌تر هم شد. نشانی یک شکسته‌بند دیگر را گرفتیم. دیروقت من و سالار و علی راه افتادیم رفتیم کجاوار، یک روستا با کوچه‌های خم. فقط یک بقالی باز بود. گفتیم با قدرتِ شکسته‌بند کار داریم. گفت الان خواب است. و نمی‌شود بیدارش کرد. برگشتیم. علی پایش را در تشت آب گرم گذاشت و مالش داد. دردش کمی آرام گرفت اما آن شب را بد خوابید.

مجلس هفت در مسجد روستای اجدادی‌مان برگزار شد. هیچ‌کدام یادمان نبود که پسردایی‌ام جعفر، دامپزشکی خوانده، اما در کار استخوان شکسته و دررفتۀ انسان حرف ندارد. استخوان استخوان است. تازه حیوان‌ها زبان ندارند بگویند دردشان چیست و از طبیبشان هوش می‌طبند. از مجلس هفت درآمدیم و قصدمان برگشت به شهر بود، اما به اصرار جعفر رفتیم شام، خانه‌اش. جعفر لنگ زدن علی را که دید کج‌خندی زد و پرسید چی شده. من تازه یادم افتاد که جعفر این‌کاره است و دو سال پیش با یک نگاه به چشم‌های پدرم از چندین قدم فاصله آهسته گفت بابات سکتۀ مغزی زده اما خدا رحم کرده لخته لغزیده. برای معاینه رفتیم اتاق بالای موتورخانه که کف و دیوارش گرما می‌تاباند. از زن‌ها، زن علی و زن جعفر هم آمدند در قاب در ایستادند به تماشا. زن‌دایی مهمان‌داری می‌کرد و از سفر کربلایش می‌گفت. سالار به‌جا، زن‌های جوان را تاراند. در را بستیم. فقط ما مردها ماندیم و دور جعفر و علی را گرفتیم. علی پایش را برهنه کرد و گذاشت توی سینی مسی. جعفر انگشت زد به قوزک و علی مثل فنر از درد ‌جست. اتاق انگار تنگ شده بود. همه مردان سیاهپوش بودیم و دور کسی نشسته بودیم که موهبت معرفت استخوان داشت. پرسید عکس رادیولوژی‌اش را نیاورده‌اید. سالار گفت نه. لبخند ‌زد. انگار فقط خواست اتمام حجتی بکند والاّ غریزۀ او قدیمی‌‌‌تر از اشعۀ ایکس بود. چهارزانو نشست گفت: «این را جا نینداخته، رفیق. اگر بخواهی جا می‌اندازم، ولی استخوانت از دو جا مو برداشته. باید گوشت چرخ‌شده بخوابانی.»

علی خسته شده بود از درد شب‌ها و لنگ‌ زدن. نفس رها کرد، گفت: «تحمل می‌کنم. درستش کن مش‌جعفر.»

این‌جا بود که برقی در چشم‌های جعفر افتاد. تلخ شد و به داداش کوچک‌ترش اکبر گفت: «بنشین کمرش را بگیر، اضافه نجنبد.» اکبر غلام محضش شد. نشست و بازوهای گره‌دارش را دور کمر علی، دوال بست. جعفر هم‌بازی من بود. از هم فراوان کتک خورده بودیم. من سِرّ و اسرارش را می‌دانستم. دختران دلخواهش را می‌شناختم. با چهرۀ همیشه کج از خنده‌اش آشنا بودم. هزاربار با پنجه‌های انبرطورش دست داده بودم. اما این برق را اولین‌بار بود می‌دیدم. همۀ خنده‌ها، همۀ دل‌خواست‌ها، همۀ اسرار، روفته شدند و چهرۀ جعفر شد سنگ. انگار در گوش‌هایش خمیر چپاندند. پاشنۀ پای علی را مثل یک خربزه‌ در گودی دستش نشاند و با آن یکی دست، ردِّ بندبند استخوان انگشتش را از قوزک گرفت و تا ناخن پایین آورد. علی چشم بست و کله‌اش را پیچاند سمت دیوار و داد ‌زد: «تو را جان هرکه دوست داری بس کن» و مثل ماهیِ بیرون افتاده به خودش ‌پیچید. با این‌که زوری که اکبر به بازوهایش می‌داد تا سفتش بگیرد، دو رگ گردن اکبر را به سان دو سیم بُکسل داده بود بیرون. من محو جعفر بودم که در میان ما نبود. سرخ‌فام بود و بر پیشانی‌اش عرق، اشک بسته بود. با اخمی که به ابروهایش افتاده بود، فقط پا را می‌دید که با فشار انگشتانش راه به راه مثل کیسۀ ماست سفید می‌شد و دوباره رنگ آدم می‌گرفت. پنج‌بار، قوزک تا ناخن‌ها را رفت. بعد پا را رها کرد و تکیه داد به کمد. آرام آرام آن برق ترکش کرد و جعفر هم‌بازی قدیمم شد. من آیا سر مراسم خاکسپاری داوود خویشتنداری کرده بودم و اشک‌هایم جمع شده بود؟ بلند شدم در را باز کردم رفتم حیاط، دم درخت بِهی که قدیم‌ها خمرۀ قورمه زیرش چال بود و من و جعفر ناخنکش می‌زدیم. اشک امانم نمی‌داد. تمام کتاب‌هایی که تعلیقه زده بودم، در خاطرم صف بستند. بس بود. می‌خواستم پناه بیاورم از روح به استخوان. از آن سفیدی مِه‌ به این سفیدی آهکی.

نخواستم با چشم‌های سرخ برگردم به اتاق. وقت بود تا سفرۀ شام را پهن کنند. رفتم داخل باغچۀ جمع و جوری که دیوار به دیوار حیاط بود و چهل درخت پیر زردآلو داشت و کودکی‌های من و جعفر آن‌جا گذشته بود. جعفر کمین می‌کرد و تا پروانه‌ای روی گل یونجه‌ای می‌نشست، دست‌ها را کاسه می‌کرد و شیرجه می‌رفت. و من شیره‌های عقیقی تنۀ درختها را می‌کندم، می‌مکیدم. درخت‌ها در شب همه‌شان درخت نیست. ترکیب چوب و سایه‌هاست. وسط تاریک باغچه نشستم تکیه دادم به یک سایه. نمی‌دانم باید اشاره کنم یا نه و اصلاً چه ضرورتی هست دلنگران این باشم که پیش‌تر کلمه‌ای گفته‌ام و پی‌اش را نگرفته‌ام. منظورم «جدول» است؛ آن شب که داوود گازش را گرفت و رفت. هرکسی می‌شنید، فکر می‌کرد می‌خواهم جلو ادعاهای داوود دربیایم. حالا داوود مُرده است و هر ادعایی هم که داشت، بادی است که فرونشسته است. اما چرا رشتۀ خیال را بشکنم و نگذارم هرزه پیش برود؟ سیدی می‌شناختم که چهل سال پیش، از خراسان به جنگلی در کشمیر رفت و خودش را کشت تا جدولی درست کرد به اسم «لوح محفوظ». لوح محفوظ را لااقل من که به قول داوود مثل موش خزیده‌ام در این مدارس قدیمی و کتاب‌های دینوری و طوسی و بیهقی و رازی و عسقلانی و بغدادی و که و که را خوانده‌ام و عمرم را جویده‌ام، کم نشنیده‌ام. بهترین وصفش برای من این است: یک لوح وسط دو ابروی اسرافیل، فرشتۀ مقرب خدا. تا این را می‌شنوم، وسط ابروهایم می‌خارد. انگار کلماتی که بر تلاقی دو ابرو مکتوب‌اند پوستم را می‌گزند. مهم جدول ۲۵ در ۲۵ این سید است که همه از اسامی و القاب محمد پر شده است و از هر طرف که حساب کلمات را دربیاوری، می‌شود یک عدد. به اعتقاد هر دکتر و پروفسوری که در مراسم رونمایی دانشگاه دهلی، این لوح را دیده و شرحش را شنیده، طلسم مُحالی است و جز با اعجاز نمی‌شود به آن رسید. همین. خواستم بگویم لازم نبود داوود این‌قدر آزاردهنده حرف بزند. وقتی قرار است بمیریم، اوضاع را باید کمی سبک گرفت. صدها جدول می‌توان داشت. منتها چه می‌توان در باب این جداول گفت وقتی هر جدولی تاوان خودش را می‌طلبد؟ تاوان را کی داده؟ من که هیچ‌کس را درست نمی‌شناسم. این سید هم که لوح محفوظ را ساخته، خودش می‌گوید فقط پنج ماه در بیابان نه به فکر خواب بوده نه فکر خوراک تا گشایشی دست داده. دو سال هم طول کشیده خانه‌ها را پر کرده. همین؟ این شد تاوان؟

.

درد پای علی آرام گرفته است و مدام برمی‌گردد به من نگاه می‌کند که آیا خوابم گرفته یا نه. می‌خواهد برسیم شهر برویم به یکی از این قهوه‌خانه‌های زیرزمینی که شب‌ها دور از نظارت اماکن، قاچاق، تا صبح دایرند. برای همین از همراهی با زن‌هایشان شانه خالی کردند و سپردندشان به برادرم مصطفا که ماشین گشادش جا برای همه داشت. سالار برف‌پاک‌کن‌ را روشن کرده و آرام‌تر می‌رود. نور چراغ‌های ماشین‌ها که می‌افتد، تازه دانه‌های درشت برف را می‌بینیم. علی می‌گوید: «واقعاً خدا خیرش بدهد. خلاصم کرد.»

می‌گویم: «آن ترانه را باز کن، سالار.»

دست سالار می‌رود سمت ضبط و دنبال ترانه می‌گردد و ولوم می‌دهد. مرا با خودت ببر به هر آنجایی که می‌روی. نسپارم به تاریکی‌ها، به مرگ‌ها. می‌پرسم: «چرا مُرد؟»

چیزی نمی‌گویند. ترانه به وقتش زمزمۀ عاشقانۀ پسرها و شعر پای نامه‌هایشان بود به دخترها. سالار می‌گوید: «چرا ندارد. خدا رحمتش کند.»

یک‌آن یادم می‌افتد که من حتا یک فاتحه برای داوود نخوانده‌ام. به سالار می‌گویم: «یک‌سر برویم وادی رحمت؟ شما در ماشین بنشینید، من زود برگردم.»

علی می‌گوید: «حالا دیگر هرجا بگویید، می‌آیم.»

سالار از چهارراه راه‌آهن می‌گذرد، می‌رود سمت قبرستان. دوباره از شهر دور می‌شویم و در دل تپه‌ها پیچ و خم‌ها را رد می‌کنیم. قبرستان خالی است و سفیدی تمام قبرها و تابلوهای مرده‌ها را پوشانده است. سالار می‌گوید: «این‌جا که نمی‌توانی قبرش را پیدا کنی.»

می‌گویم: «عیبی ندارد.»

جایی که تخمین می‌زند نزدیک قبر داوود است، نگه می‌دارد. می‌پرسد: «باهات بیایم عمو؟»

می‌گویم: «نه عزیزم.» و پیاده می‌شوم و با چشم دنبال درخت کوتاهی می‌گردم که نزدیک قبرش بود. درخت را می‌بینم. کلاه پالتوم را روی سرم می‌کشم و در برف پیش می‌روم. چشم‌هایم را تنگ می‌کنم برف به تخم چشم‌هایم نکوبد. به حوالی درخت که می‌رسم، می‌ایستم. برمی‌گردم ببینم چه‌قدر در سربالایی بالا آمده‌ام. ماشین یک دهم اندازۀ واقعی‌اش شده است و نورهایش مثل فانوس کم‌سو به نظر می‌رسند. این برف ابریشمی فراموشی را تسریع خواهد کرد. داوود در کام دهر فروکشیده شد و تا عید، دیگر فراموش شده است. فاتحه را می‌خوانم. می‌پرسم: «چرا مُردی تو؟» آن همه شوخ و شنگی و گستاخی برای همیشه خاموش شد. یک فروتنی واقعی. همه این را می‌خواستیم؟

صدای هَسی می‌شنوم. برف‌ها انگار مالیده می‌شوند. چیزی بر برف کشیده می‌شود.

دست‌ها در جیب، شانه می‌چرخانم سمت صدا اما نگاه بالا نمی‌آورم. سنگین‌ گام برمی‌دارد. عطرش بر انبوه برف‌ها چیره است. ثانیه‌ها می‌شتابند. می‌ایستد. نزدیک است؛ به قدر آن قاب؛ به قدر قاب آن دو قوس؛ یا نزدیک‌تر.

.

۲۵ و ۲۶ اسفند ۹۶

ساعت ۱۷:۲۵ ـ ساعت ۵ صبح

ادبیات اقلیت / ۲۴ فروردین ۱۳۹۷ (شبِ ۲۷ رجب ۱۴۳۹)

سه داستان دیگر از همین قلم:

مهمد (ص)

یقین خانم روح

دُم

Print Friendly, PDF & Email

پاسخ (4)

  • فرزدق

    مرثیه ی شکوهمندی ست!

    پاسخ
  • اسحاقی

    سلام استاد
    میشه تندی و کندی رو در نوشته دید؟نوشتار ریتم پذیره؟تندی شاید با جملات کوتاه و بی فاصل قابل دیدن باشه انگار یک اخگر نادیداری بین جمله ها دست به دست میشه که از فرط داغی به لمس نمیرسه فقط بین جمله ها جابه جا میشه؛این یعنی قبلا راجع به نوشته فکر شده؟طوری که وقت نوشتنش قلم ناخود میافته تو شیب؛بی انقطاع و بی فاصله و بی پیش آمد و بی تپق…….اصلا میشه در نوشتن تپق زد
    سبزتنی میکرد بلبلی در شانه های سبز دیوار
    گیر می اندازمش به تماشا
    سبک میشناسد خودش را
    چه تپق می زنمت
    این سواله میشه در نوشته تپق زد و گیرافتادن در سلیان های سرازیر رو نشون داد
    شاید بشه گفت اون نیرویی که برآمدش جمله های کوتاه و بی انقطاع “اضطراره و اضطراب” -در مصاحبه تون گفتید نویسنده اضطراب آور است و باید به درجه ای از کمال رسید تا بتوان تابش آورد؛مگه نویسنده “اژدره” استاد؟چراکه نه
    “من اژدرم؛من اضطرارم”
    مقابل اضطرار شاید بشه “شوق و اشتیاق” و گذاشت یعنی نویسنده وجدآوره؛کسیکه نبودش بی تاب کننده است و مدام باید براش آهنگ ترکی”سن هارداسان” رو خوند؛ریتم در موسیقی ترکی چگونه است؟فاصله ها و وقفه ها چطور اجرا میشوند؟
    شاید بشه گفت فرق “اضطراب” و “اشتیاق” در اینه که در حالیکه اولی می زداید و میکاهد و می سترد دومی مضاعف میکند و کثیر “و شوق تو من یکی به صد میگردم” و این ضرب است عمل ضرب اشراقی است ولی کسر و تقسیم مشایی اند
    نویسنده ضمن اینکه بیرون از جهان است در درون جهان هم هست و ما یکون من نجوا ثلاثه الا هو رابعهم……الا هو معهم”
    شاید این درون جهان بودن که شاخصه ی جهان ساز است بودن برای مشاهده ی شدن ها باشد؛شدن های متفاوت و مکرر
    بااحترام

    پاسخ
  • اسحاقی

    “ملول” هم تلگراف-نگاره
    حامد نوری هم مُرده مثل داوود

    پاسخ
  • اسحاقی

    سلام استاد
    چرا اون داستان قبلیا دیگه نمیشه براش چیزی نوشت؟یعنی ۱ داستان خوانده میشه و پرونده اش بسته میشه؟!
    درحالیکه” داستان هیچ وقت خوانده نمیشود”اگر دلوزی باشیم لااقل
    بر چه مبنایی؟
    اگر بنا رو بذاریم بر “نسبتها” و “رابطه ی اونا” که بر مبنای “پیشامد”عوض میشوند
    آیا میشه گفت”پیشامد” همون “شدت” است؟”شدتی”که ۲ تا صفت داره:destractive & constractive یعنی رابطه ها بر مبنای شدتهای وارده متغیر و عوض میشوند
    میشه گفت اون اسم مانیا در یقین روح نه کسیکه اختلال روانی مانیک دیپرسیو داره !!
    بلکه یعنی ایزدبانوی مرگ که بر عالم ارواح مسلط است تحلیل اسطوره ای مانیا نه روانشناختی
    در اون لکچر دلوز درباره ی اسپیونزا ۱ بحثی رفتن اسپیونزا و بلیینبرگ درباره ی کوری که آدم یاد این”حمیرای مهمد میافته”
    سوال اینه چه کسی نسبت ها و عوض میکنه با تغیر شدت ها؟مخاطب؟
    اگر فقط دلوز خونده باشه طرف میگه پس کی؟
    ولی اگر حکمت متعالیه خونده باشه چی؟
    میشه میگفت آن وجود سیال و فراگیر که قاهر است بلکه اشد قهر است و چیره بر نویسنده و مخاطب خفیف و بی صدا شدت ها رو میگرداند؟گاهی اونها رو بزرگ و بُلد میکنه و گاهی محو و ناپدید

    پاسخ

پاسخی بگذارید

تمامی حقوق برای پایگاه اینترنتی «ادبیات اقلیت» محفوظ است.

رفتن به بالا