شما اینجا هستید:خانه » داستان

رژه / قباد آذرآیین

دو پیرمرد به هم خیره شدند و تلخ و بلند خندیدند. بعد از جاشان بلند شدند، رفتند توی حیاط مسجد، دست انداختند دور شانه‌های هم، هم‌پا و هم‌صدا رژه رفتند و خواندند: لفت، رایت علی حسین! لفت، رایت علی حسین! ...

ادامه محتوا

آتاتورک / مهرداد شهابی

آن اوایل، پیش از این که با آتاتورک آشنا شوم، خودم بودم و خودم. یک گوشه تک و تنها می‌نشستم و چشم می‌گرداندم تا وقت رفتنم شود. تا این که یک بار وقتی در کافه سرگرم قهوه‌ام بودم آتاتورک رو به رویم سبز شد ...

ادامه محتوا

دخترک و توپ‌های رنگارنگش / روح الله کاملی

دخترک هنوز در پیاده رو، درست در دهانۀ ورودی مترو زانو زده بود. توپ‌های رنگارنگش از دامنش ریخته بودند و سنگ‌فرش پیاده رو پر از توپ‌های رنگی شده بود. دخترک با حرکت‌های عجولانه و عصبی سعی می‌کرد توپ‌هایش را جمع کند. اما دامنش کوچک بود و همۀ توپها توی آن جا نمی‌گرفتند. ...

ادامه محتوا

خیابان پنجم / مرادحسین عباسپور

باد می‌آمد و شاید در پالتوی سیاهی که پوشیده بود اصلاً دیده نمی‌شد. چون ماشین‌هایی هم که از داخل کوچۀ اول بیرون می‌آمدند درست به همان بی اعتنایی از کنارش می‌گذشتند. صدایش هم کمی گرفته بود. ...

ادامه محتوا

ترازنامه مغارب کنار آب / ابراهیم دم‌شناس

ایراد نداره آفتابه، اینجا می‌گن اَفتافه، همون ابریجِ زن‌ها به مرد‌ها بخوره یا مرد‌ها به زن‌ها. یه‌لّا پر می‌شه سر می‌ره. می‌شن دوتا و ثلثی مرد، یه ابریج زن. بلوا می‌شه. من حق دارم این‌جوری بکنم مال خودمه سال تا سال اینجا تکون نمی‌خورم می‌خوام آفتابه‌ها ابریجات‌مه بفرستم سیاحت، گناهه؟ ...

ادامه محتوا

زایمان / بریده ای از رمان “فوران” نوشتۀ قباد آذرآیین

ماه صنم گفته بوده توی نه ماه بارداری، چند بار شمشیر و تفنگ به خواب دیده بوده، حالا نوبت بندر است... نگران و ناامید، مار را ازروی زمین برمی‌دارد... زیرلب چیزی می‌گوید... مار را از بالای شانه‌اش پرت می‌کند پشت سرش... صدای تلپ افتادن مار را روی زمین می‌شنود... ...

ادامه محتوا

تمامی حقوق برای پایگاه اینترنتی «ادبیات اقلیت» محفوظ است.

رفتن به بالا