شما اینجا هستید:خانه » داستان (Page 3)

جبران مافات / فرزاد مرادی

می‌دانم چون ریش دارم، چون موقع ظهر در اتاق نماز می‌خوانم از من بدتان می‌آید. این را حس کرده بودم و در گفت‌وگوی‌تان با سمساری هم دیدم، توی فیسبوک. گله کرده بود چرا کمتر سر می‌زنید، نوشته بودید چون فلانی بو می‌دهد با آن ریش کثیفش. تعجب نکنید چطور دیده‌ام، گفتم که آن شخص متخصص کامپیوتر بود. ...

ادامه محتوا

کلمه‌ها / مرادحسین عباسپور

چه ضرورتی دارد آدم روزی هزار کلمه حرف بزند. می‌شود با روزی پنجاه تا شصت کلمه هم زندگی کرد. فقط چیزهایی که می‌خواستم یا نمی‌خواستم. حرف دیگری نداشتم. قبلاً هم که داشتم زندگی عادی‌ام را می‌کردم مگر چقدر حرف می‌زدم؟ تو بگو سیصد کلمه، آن هم وقت‌هایی که بیرون می‌روم مثلاً برای خرید نیازهای اولیه وگرنه اگر بتوانم خانه بمانم ... اصلاً این بهتر است. خودم را حبس می‌کنم. ...

ادامه محتوا

تکه‌های جزیره

ساکنین خموش و غمگین جزیره در این صبحگاه ترسان و شرمزده بر بسترژندۀ خود، روی بام‌های گلین چشم از خواب گشوده و به هیاهوی کارگران غیربومی و ماشین‌آلات غریبشان که ناگهان جزیرۀ ساکت آنها را چون طوفانی در بر گرفته بود، گوش می‌دادند... ...

ادامه محتوا

عروس دریایی / ماهرخ آخوند

و باد می‌وزید و چشم‌هایم را که روی هم گذاشتم آب بالا آمده بود و پاهایم را شسته بود و احتمالاً با خود برده بود و هر چه می‌گشتم راهی برای برگشتن پیدا نمی‌کردم و تا به حال با چشم باز زیر آب را ندیده بود که چه تیره است و دانه‌های ریز کوچکی مثل غبارهایی که سر و کله‌شان فقط توی نور آفتابِ خزیده توی اتاق پیدا می‌شود، همه جا پخش بودند و چیزی نزدیک می‌آمد که دیده نمی‌شد. ...

ادامه محتوا

غداره مادر بهرام / ابراهیم دمشناس

مامان چیزی نگفت اما گفت کاشکی تو هم پسر بودی. من می‌ترسیدم. روشو طرف آسمون می‌گرفت و می‌گفت خدایا چه می‌شد یه پسر دیگه بم می‌دادی. اون شب من و مامان تنها توی خونه بودیم، بابام نیومد، وقتی فهمید شهرام رفته که دیگه اصلن نیومد. مامانو سفت توی بغل گرفتم و گفتم دس‌شو دور کمرم بیندازه. گفت نمی‌تونه چون خوابش نمی‌بره. می‌ترسیدم، پرسید تو دُختل منی یا بابا؟ ...

ادامه محتوا

مهمد (ص) / مرتضا کربلایی‌لو

فعلاً که هردو امپراتوری‌هامان را باخته‌ایم. آن‌ها باخته‌اند. ما هم امروز و فردا می‌بازیم. فقط شرمنده شدم که خودش را با اصرار به محمد می‌چسباند. سنگینند این سلسله‌ها به پای محمد. او از این سلسله‌ها متنفر است، متنفر. ...

ادامه محتوا

جلو قانون / فرانتس کافکا

جلو قانون / فرانتس کافکا / ترجمۀ صادق هدایت / جلو قانون، پاسبانی دم در قد برافراشته بود. یک مردِ دهاتی آمد و خواست که وارد قانون بشود، ولی پاسبان گفت که عجالتاً نمی‌تواند بگذارد که او داخل شود. ...

ادامه محتوا

دلربایی / گرانت فاکنر

مردی با کت و شلواری به رنگ سیاه شب، پیراهنی رسمی و یک کراوات باریک سیاه، یکی زد توی سرم و یک دلار از کیفم برداشت. گرامافونی که صدای دیناه واشنگتن را پخش می‌کرد، سوراخی نداشت که پول بریزی. مادرم می‌خواست از فروشگاه‌های موزه روسری‌های رنگی بخرد. ...

ادامه محتوا

تمامی حقوق برای پایگاه اینترنتی «ادبیات اقلیت» محفوظ است.

رفتن به بالا