شما اینجا هستید:خانه » داستان (Page 4)

در بخش داستان سایت ادبیات اقلیت داستان‌های کوتاه فارسی و ترجمه‌شده به فارسی از زبان‌های مختلف منتشر می‌شود. در این بخش شما آثار منتشرشده را به ترتیب زمان انتشار مشاهده می‌کنید. نویسندگان و مترجمان عزیز می‌توانند آثار خود را با توجه شرایط صفحه ارسال آثار سایت برای تحریره سایت ادبیات ارسال کنند. کارشناسان سایت، آثار ارسالی را بررسی می‌کنند و معمولاً پس از یک هفته تا یک ماه، نتیجۀ بررسی برای صاحبان آثار فرستاده می‌شود.

بیانیۀ نفرت محض / راشا عباس / ترجمۀ مهتاب محبوب

داستان کوتاهی از راشا عباس / چشم‌هایم را باز می‌کنم و می‌بینم که سقف دوباره از جلوِ من می‌گذرد: دارند با سرعتی بیشتر از همیشه مرا روی برانکارد می‌کِشَند. چشم‌هایم را که می‌بندم پلک‌هایم درد می‌گیرد اما در هر حال به خودم فشار می‌آورم که ببندم‌شان و نفسم را نگه می‌دارم... ...

ادامه محتوا

ویرانه‌های مدور / خورخه لوئیس بورخس / احمد میرعلایی (بازنشر)

ويرانه‌های مدور / خورخه لوئيس بورخس / احمد میر علایی: هيچ‌کس قدم به خشکي گذاردن او را در شبي آرام نديد، هيچ‌کس غرق شدن کرجي خيزراني را در گل و لاي مقدس نديد. اما در خلال چند روز کسي نبود که نداند مرد کم‌حرفي که از جنوب آمده است از يکي از دهکده‌هاي بي‌شمار بالاي رودخانه است ...

ادامه محتوا

مردی با موهای یک دست سیاه / مرادحسین عباسپور

روی پاگرد اول می‌ایستم. کلید را می‌زنم و همۀ لامپ‌ها با هم روشن می‌شوند. نور خیره‌کننده‌ای چشمم را می‌زند. می‌خواهم در این لحظه کسی باشد، نه هر کسی، تنها یک نفر که داستان آن زنی را برایم بگوید که بیست سال گذشته بود و هر روز قرار بود تا چند ماه دیگر بمیرد. ...

ادامه محتوا

رژه / قباد آذرآیین

دو پیرمرد به هم خیره شدند و تلخ و بلند خندیدند. بعد از جاشان بلند شدند، رفتند توی حیاط مسجد، دست انداختند دور شانه‌های هم، هم‌پا و هم‌صدا رژه رفتند و خواندند: لفت، رایت علی حسین! لفت، رایت علی حسین! ...

ادامه محتوا

آتاتورک / مهرداد شهابی

آن اوایل، پیش از این که با آتاتورک آشنا شوم، خودم بودم و خودم. یک گوشه تک و تنها می‌نشستم و چشم می‌گرداندم تا وقت رفتنم شود. تا این که یک بار وقتی در کافه سرگرم قهوه‌ام بودم آتاتورک رو به رویم سبز شد ...

ادامه محتوا

دخترک و توپ‌های رنگارنگش / روح الله کاملی

دخترک هنوز در پیاده رو، درست در دهانۀ ورودی مترو زانو زده بود. توپ‌های رنگارنگش از دامنش ریخته بودند و سنگ‌فرش پیاده رو پر از توپ‌های رنگی شده بود. دخترک با حرکت‌های عجولانه و عصبی سعی می‌کرد توپ‌هایش را جمع کند. اما دامنش کوچک بود و همۀ توپها توی آن جا نمی‌گرفتند. ...

ادامه محتوا

تمامی حقوق برای پایگاه اینترنتی «ادبیات اقلیت» محفوظ است.

رفتن به بالا