شما اینجا هستید:خانه » داستان (Page 4)

غداره مادر بهرام / ابراهیم دمشناس

مامان چیزی نگفت اما گفت کاشکی تو هم پسر بودی. من می‌ترسیدم. روشو طرف آسمون می‌گرفت و می‌گفت خدایا چه می‌شد یه پسر دیگه بم می‌دادی. اون شب من و مامان تنها توی خونه بودیم، بابام نیومد، وقتی فهمید شهرام رفته که دیگه اصلن نیومد. مامانو سفت توی بغل گرفتم و گفتم دس‌شو دور کمرم بیندازه. گفت نمی‌تونه چون خوابش نمی‌بره. می‌ترسیدم، پرسید تو دُختل منی یا بابا؟ ...

ادامه محتوا

مهمد (ص) / مرتضا کربلایی‌لو

فعلاً که هردو امپراتوری‌هامان را باخته‌ایم. آن‌ها باخته‌اند. ما هم امروز و فردا می‌بازیم. فقط شرمنده شدم که خودش را با اصرار به محمد می‌چسباند. سنگینند این سلسله‌ها به پای محمد. او از این سلسله‌ها متنفر است، متنفر. ...

ادامه محتوا

جلو قانون / فرانتس کافکا

جلو قانون / فرانتس کافکا / ترجمۀ صادق هدایت / جلو قانون، پاسبانی دم در قد برافراشته بود. یک مردِ دهاتی آمد و خواست که وارد قانون بشود، ولی پاسبان گفت که عجالتاً نمی‌تواند بگذارد که او داخل شود. ...

ادامه محتوا

دلربایی / گرانت فاکنر

مردی با کت و شلواری به رنگ سیاه شب، پیراهنی رسمی و یک کراوات باریک سیاه، یکی زد توی سرم و یک دلار از کیفم برداشت. گرامافونی که صدای دیناه واشنگتن را پخش می‌کرد، سوراخی نداشت که پول بریزی. مادرم می‌خواست از فروشگاه‌های موزه روسری‌های رنگی بخرد. ...

ادامه محتوا

غروب، حوالی عذاب / محمدعلی رکنی

داستان «غروب، حوالی عذاب»، نوشتۀ محمدعلی رکنی: قسم خوردیم به امام‌زاده عبدالله که تا زنده‌ایم به کسی چیزی نگوییم، هر وقت می‌خواستیم کار مهمی انجام دهیم هم‌قسم می‌شدیم. دوم راهنمایی که بودیم، وقتی چند بار دعوایمان شد و باز آشتی کردیم، روی کاغذی قوانین دوستی‌مان را نوشتیم. ...

ادامه محتوا

پرتقال‌ها و گریپ فروت‌ها / مائورین شرباندی

همۀ آن چیزی که من می‌توانستم تصور کنم این بود که من خودکار را به مداد ترجیح می‌دهم. من هیچ وقت با مداد نمی‌نوشتم چون صدای خش خش مداد روی کاغذ اذیتم می‌کرد. تصور کردم که او مداد را در دهانۀ رحمم گذاشته و دارد کلمات و سلول‌ها را می‌تراشد. ...

ادامه محتوا

مسکّن / ساموئل بکت

نمی‌دانم کِی مُردم. همیشه به نظرم رسیده در پیری مُردم، حدود نود سالگی، و چه عمری، بدن من هم همراهی‌اش کرد، سراپا. ولی امشب، تنها در جای خواب سردم، حس می‌کنم از روز پیرترم، شب، وقتی آسمان با تمام روشنی‌هایش بر سرم ریخت، همانی بود که غالباً از زمان اولین برخورد‌هایم با زمین سرد به آن خیره شده بودم. ...

ادامه محتوا

ایزد تالاب‌ها / محمد خضیر

ادریس را به یاد بیاوریم! ادریس، پسر مؤذن مسجد را، به یاد بیاوریم تعطیلات روز جمعه را، دوچرخه‌هایی که گِل‌گیرشان را برداشته بودیم، نی‌های ماهی‌گیری، کِرم‌های صورتی که از گِل رودخانه درمی‌آوردیم، ساک‌های غذا، ماهی‌های پیچیده در برگ موز و سایه‌ی داغ برگ‌های نخل را. ...

ادامه محتوا

تمامی حقوق برای پایگاه اینترنتی «ادبیات اقلیت» محفوظ است.

رفتن به بالا