شما اینجا هستید:خانه » داستان (Page 4)

مسکّن / ساموئل بکت

نمی‌دانم کِی مُردم. همیشه به نظرم رسیده در پیری مُردم، حدود نود سالگی، و چه عمری، بدن من هم همراهی‌اش کرد، سراپا. ولی امشب، تنها در جای خواب سردم، حس می‌کنم از روز پیرترم، شب، وقتی آسمان با تمام روشنی‌هایش بر سرم ریخت، همانی بود که غالباً از زمان اولین برخورد‌هایم با زمین سرد به آن خیره شده بودم. ...

ادامه محتوا

ایزد تالاب‌ها / محمد خضیر

ادریس را به یاد بیاوریم! ادریس، پسر مؤذن مسجد را، به یاد بیاوریم تعطیلات روز جمعه را، دوچرخه‌هایی که گِل‌گیرشان را برداشته بودیم، نی‌های ماهی‌گیری، کِرم‌های صورتی که از گِل رودخانه درمی‌آوردیم، ساک‌های غذا، ماهی‌های پیچیده در برگ موز و سایه‌ی داغ برگ‌های نخل را. ...

ادامه محتوا

سیندرلا: پس از ضیافت / مینا دامغانیان

مگر جز خیالبافی راه دیگری وجود دارد؟ باید چشم‌هایم را ببندم. چرا همه رفته‌اند؟ شاید جنگ شده باشد. شاید همه رفته‌اند و من را گذاشته‌اند در قصر برای غرامت... شاید هم جنگ نشده و این از رسوم شاهنشاهی است که زن شاهزاده را تنها بگذارند و بروند. آخرین جملۀ مادرم را به خاطر می‌آورم: «آیا یک دقیقه خوش‌بختی برای یک عمر کافی نیست؟» ...

ادامه محتوا

دو چشم به ضمیمه‌ی پرونده / فرزدق اسدی

با تمام این‌ها می‌گویم کار خودش است. چشم‌های آدم هیچ وقت دروغ نمی‌گویند. درست است که تحصیلات من چیز دیگری بوده، یا ممکن است از مسائل قضایی سررشته‌ی چندانی نداشته باشم، اما آقای قاضی! تصورش را بکنید... یک روز پرونده‌ای به دست شما می‌دهند، پس از کلی تحقیقات و بازجویی و دادگاه و شاهد و مدرک و از این جور چیزها، دست آخر می‌بینید که از این پرونده حکمی در نمی‌آید. ...

ادامه محتوا

چهل ناموس عشق / بخش هشتم

آن شب تنها جینت نبود که خانه نیامد. دیوید هم با موبایلش به اللا پیام داد که یک کار فوری پیش آمده و نمی‌تواند خانه بیاید. توضیح نداده بود این کار فوری چیست. قبلاً هیچ‌گاه همچون کاری نکرده بود. رفتارش با روح زناشویی‌شان در تضاد بود. از گلی به گل دیگر می‌پرید؛ این که آشکار بود. ...

ادامه محتوا

چهل ناموس عشق / بخش هفتم

ناموس یکم: آفریننده را به هر لغت و صفت که بخوانی، آینه‌ای است که خود را در آن می‌بینی. چون بخوانی‌اش همچون موجوی ترس‌آور و شرم‌زده، ‌خود نیز بیشتر شرم‌زده و ترس‌آوری. لکن اگر چون بخوانی‌اش، عشق و مرحمت و شفقت در ذهنت نقش بندد خود نیز موجودی از عشق و مرحمت و شفقت آکنده‌ای. ...

ادامه محتوا

چهل ناموس عشق / بخش ششم

وقتی یکی را می‌کشی، محقَّق بدان که چیزی از او با تو می‌آمیزد؛ یک تصویر٬ یک بو٬ یک نفس... یک آه٬ یک لعنت یا یک صدا... من بهش می‌گویم: «لعنِ مقتول». می‌چسبد به تنت و می‌ماند. شروع می‌کند به کندن. انگار می‌خواهد تنت را بدرد و رد شود تا در عمق وجودت نفوذ کند. ...

ادامه محتوا

هفت طبقه / دینو بوتزاتی

متوجه ویژگی عجیب آن بیمارستان شد. بیماران با توجه به وخامت حالشان طبقه به طبقه تقسیم شده بودند. یعنی آخرین طبقه متعلق به کسانی بود که بیماری‌شان خیلی خفیف بود، طبقه‌ی ششم مربوط می‌شد به بیمارانی که حالشان وخیم نبود ولی نباید از آن‌ها غافل می‌شدند. در طبقه‌ی پنجم بیماری‌های جدی را درمان می‌کردند و به همین ترتیب طبقه به طبقه به همین منوال بود. در طبقه‌ی دوم بیمارانی که حالشان بسیار وخیم بود بستری بودند. در طب ...

ادامه محتوا

چهل ناموس عشق / بخش پنجم

مولانا نام خودش را گذاشته بود: خاموش. یعنی بی‌صدا. می‌فهمی؟ یک شاعر، آن‌ هم شاعری که نامش سراسر دنیا را گرفته و انسانی که کار و توان و کیستی و حتی هوایی که نفس می‌کشد، از کلمات تشکیل یافته و امضایش زیر بیش از پنجاه‌هزار بیت شعر ناب است، ‌چه شده که خودش را «بی‌صدا» نامیده؟ ...

ادامه محتوا

تمامی حقوق برای پایگاه اینترنتی «ادبیات اقلیت» محفوظ است.

رفتن به بالا