شما اینجا هستید:خانه » داستان (Page 4)

غروب، حوالی عذاب / محمدعلی رکنی

داستان «غروب، حوالی عذاب»، نوشتۀ محمدعلی رکنی: قسم خوردیم به امام‌زاده عبدالله که تا زنده‌ایم به کسی چیزی نگوییم، هر وقت می‌خواستیم کار مهمی انجام دهیم هم‌قسم می‌شدیم. دوم راهنمایی که بودیم، وقتی چند بار دعوایمان شد و باز آشتی کردیم، روی کاغذی قوانین دوستی‌مان را نوشتیم. ...

ادامه محتوا

پرتقال‌ها و گریپ فروت‌ها / مائورین شرباندی

همۀ آن چیزی که من می‌توانستم تصور کنم این بود که من خودکار را به مداد ترجیح می‌دهم. من هیچ وقت با مداد نمی‌نوشتم چون صدای خش خش مداد روی کاغذ اذیتم می‌کرد. تصور کردم که او مداد را در دهانۀ رحمم گذاشته و دارد کلمات و سلول‌ها را می‌تراشد. ...

ادامه محتوا

مسکّن / ساموئل بکت

نمی‌دانم کِی مُردم. همیشه به نظرم رسیده در پیری مُردم، حدود نود سالگی، و چه عمری، بدن من هم همراهی‌اش کرد، سراپا. ولی امشب، تنها در جای خواب سردم، حس می‌کنم از روز پیرترم، شب، وقتی آسمان با تمام روشنی‌هایش بر سرم ریخت، همانی بود که غالباً از زمان اولین برخورد‌هایم با زمین سرد به آن خیره شده بودم. ...

ادامه محتوا

ایزد تالاب‌ها / محمد خضیر

ادریس را به یاد بیاوریم! ادریس، پسر مؤذن مسجد را، به یاد بیاوریم تعطیلات روز جمعه را، دوچرخه‌هایی که گِل‌گیرشان را برداشته بودیم، نی‌های ماهی‌گیری، کِرم‌های صورتی که از گِل رودخانه درمی‌آوردیم، ساک‌های غذا، ماهی‌های پیچیده در برگ موز و سایه‌ی داغ برگ‌های نخل را. ...

ادامه محتوا

سیندرلا: پس از ضیافت / مینا دامغانیان

مگر جز خیالبافی راه دیگری وجود دارد؟ باید چشم‌هایم را ببندم. چرا همه رفته‌اند؟ شاید جنگ شده باشد. شاید همه رفته‌اند و من را گذاشته‌اند در قصر برای غرامت... شاید هم جنگ نشده و این از رسوم شاهنشاهی است که زن شاهزاده را تنها بگذارند و بروند. آخرین جملۀ مادرم را به خاطر می‌آورم: «آیا یک دقیقه خوش‌بختی برای یک عمر کافی نیست؟» ...

ادامه محتوا

دو چشم به ضمیمه‌ی پرونده / فرزدق اسدی

با تمام این‌ها می‌گویم کار خودش است. چشم‌های آدم هیچ وقت دروغ نمی‌گویند. درست است که تحصیلات من چیز دیگری بوده، یا ممکن است از مسائل قضایی سررشته‌ی چندانی نداشته باشم، اما آقای قاضی! تصورش را بکنید... یک روز پرونده‌ای به دست شما می‌دهند، پس از کلی تحقیقات و بازجویی و دادگاه و شاهد و مدرک و از این جور چیزها، دست آخر می‌بینید که از این پرونده حکمی در نمی‌آید. ...

ادامه محتوا

چهل ناموس عشق / بخش هشتم

آن شب تنها جینت نبود که خانه نیامد. دیوید هم با موبایلش به اللا پیام داد که یک کار فوری پیش آمده و نمی‌تواند خانه بیاید. توضیح نداده بود این کار فوری چیست. قبلاً هیچ‌گاه همچون کاری نکرده بود. رفتارش با روح زناشویی‌شان در تضاد بود. از گلی به گل دیگر می‌پرید؛ این که آشکار بود. ...

ادامه محتوا

چهل ناموس عشق / بخش هفتم

ناموس یکم: آفریننده را به هر لغت و صفت که بخوانی، آینه‌ای است که خود را در آن می‌بینی. چون بخوانی‌اش همچون موجوی ترس‌آور و شرم‌زده، ‌خود نیز بیشتر شرم‌زده و ترس‌آوری. لکن اگر چون بخوانی‌اش، عشق و مرحمت و شفقت در ذهنت نقش بندد خود نیز موجودی از عشق و مرحمت و شفقت آکنده‌ای. ...

ادامه محتوا

تمامی حقوق برای پایگاه اینترنتی «ادبیات اقلیت» محفوظ است.

رفتن به بالا