شما اینجا هستید:خانه » داستان (Page 5)

چهل ناموس عشق / بخش ششم

وقتی یکی را می‌کشی، محقَّق بدان که چیزی از او با تو می‌آمیزد؛ یک تصویر٬ یک بو٬ یک نفس... یک آه٬ یک لعنت یا یک صدا... من بهش می‌گویم: «لعنِ مقتول». می‌چسبد به تنت و می‌ماند. شروع می‌کند به کندن. انگار می‌خواهد تنت را بدرد و رد شود تا در عمق وجودت نفوذ کند. ...

ادامه محتوا

هفت طبقه / دینو بوتزاتی

متوجه ویژگی عجیب آن بیمارستان شد. بیماران با توجه به وخامت حالشان طبقه به طبقه تقسیم شده بودند. یعنی آخرین طبقه متعلق به کسانی بود که بیماری‌شان خیلی خفیف بود، طبقه‌ی ششم مربوط می‌شد به بیمارانی که حالشان وخیم نبود ولی نباید از آن‌ها غافل می‌شدند. در طبقه‌ی پنجم بیماری‌های جدی را درمان می‌کردند و به همین ترتیب طبقه به طبقه به همین منوال بود. در طبقه‌ی دوم بیمارانی که حالشان بسیار وخیم بود بستری بودند. در طب ...

ادامه محتوا

چهل ناموس عشق / بخش پنجم

مولانا نام خودش را گذاشته بود: خاموش. یعنی بی‌صدا. می‌فهمی؟ یک شاعر، آن‌ هم شاعری که نامش سراسر دنیا را گرفته و انسانی که کار و توان و کیستی و حتی هوایی که نفس می‌کشد، از کلمات تشکیل یافته و امضایش زیر بیش از پنجاه‌هزار بیت شعر ناب است، ‌چه شده که خودش را «بی‌صدا» نامیده؟ ...

ادامه محتوا

چهل ناموس عشق / بخش چهارم

چشم‌های اللا به سطر بعدی افتاد و همان لحظه یک جملۀ آشنا توی صفحه یافت: «زیرا هر قدر هم بعضی‌ها عکسش را ادعا کنند، عشق حس خوبی نیست که حالا باشد و فردا نه.» از حیرت دهان اللا باز ماند. راستش این جملۀ او بود. عین همان جمله‌ای که چند دقیقه پیش توی آشپزخانه به دخترش گفته بود. یک آن دچار شبهۀ مزخرفی شد. انگار یک گوشۀ کاینات چشمی پنهان می‌پاییدش. وجودش لرزید. ...

ادامه محتوا

تمام دیوارهای این روستا را خراب کن / قاسم ملااحمدی

راننده دستش را گذاشته است روی آژیر. هوار می‌کشم: «ایست! ایست!» اما باز تانک نمی‌ایستد. اسلحه را مسلح می‌کنم و دو تیر هوایی می‌زنم. تانک می‌پیچد سمت خاکی جاده، فرو می‌رود توی رمل کنار جاده و گرد و خاک بلند می‌کند و می‌ایستد. ...

ادامه محتوا

این نامه به مقصد نرسید / علی اصغر عزتی پاک

عزيزِ جگرگوشه، در اين هفته‌اي كه از سر گذراندم، خبري سخت سهمگين بندِ دلم را پاره كرده، و شب‌ها و روزهايم را اندوه‌بار ساخته است. روز شانزدهم محرَّم، نامه‌ رسيد از حاكم كوفه به دربار شام كه حسين پسر علي، در صحراي كربلاي عراق، با تيزي خنجرهاي كوفيان، جان به جان‌آفرين سپرد و رخت از اين جهان بركشيد. ...

ادامه محتوا

چهل ناموس عشق / بخش سوم

ـ من عاشق این پسرم مامان، می‌فهمی؟ این کلمه رو قبلاً نشنیدی؟ عشق؛ یعنی قلبت تالاپ تالاپ بزنه، یعنی بدون اون نتونی زندگی کنی. اللا بی‌اختیار قهقهه زد. با اینکه نمی‌خواست دخترش را مسخره کند، اما خنده‌اش آن‌طور به نظر رسیده بود؛ استهزاآمیز. اعصابش ریخته بود به هم. طوری که خودش هم علتش را نمی‌فهمید. ...

ادامه محتوا

چهل ناموس عشق / بخش دوم

در می ‌۲۰۰۸، هر مانعی جلوِ کار کردن اللا بود، غیرمنتظرانه کنار رفت. چند هفته قبل از آغاز چهل سالگی‌اش، پیشنهاد جذابی از یکی از ناشران بوستون دریافت کرد. در اصل شوهرش کار را پیدا کرده بود. یکی از مشتری‌هایش واسطه شده بود. شاید هم یکی از معشوقه‌هایش… ...

ادامه محتوا

اشانتیون یک قتل، مرگِ یک پپسی / حمیدرضا شریفی

ما سابقه داریم. هم من هم دوستام. می‌دونیم که اگه الان این‌ها رو نگیم، پس‌فردا از تو پرونده‌‌مون درمی‌آد. راستش ما سارقیم. کف زنیم، کیف قاپیم، جیب بریم. ولی جان مادرم نه پخش دزدیم، نه از دیوار کسی بالا می‌‌ریم، نه دستمون به خون کسی آلوده‌س. ما فقط تو فاز کار خودمون کار می‌‌کنیم. اون روز، مثل باقیِ روزای خدا، من و دوستم اتوبوس به اتوبوس جا عوض می‌کردیم و توی شلوغی خودمون رو به مردم می‌‌چسبوندیم. ما هر روز صبح ...

ادامه محتوا

همه‌ش پرید / حامد جلالی

«تو‌ ای ساغر هستی، به کامم ننشستی، ندانم که چه بودی، ندانم که چه هستی» - حواست کجاست؟! - دستم رو داشتم می‌چیدم ندیدم چی اومدی! - آره جون خودت... حالا که می‌تونی ببینی؛ هنوز کفِ زمینه... دل؛ آسِ دل... بیا دیگه، نکنه می‌خوای بِبُری دست اولی؟! - «دیشب زنگ زد و گفت تولدمه، فکر نمی‌کردم من رو دعوت کنه، آخه فقط تو کانون چند جلسه کلاس عکاسی با هم بودیم که اونم وسط کلاس ول کرد اما من چون طرح‌کادم بود تا آخر رفتم، د ...

ادامه محتوا

تمامی حقوق برای پایگاه اینترنتی «ادبیات اقلیت» محفوظ است.

رفتن به بالا