شما اینجا هستید:خانه » داستان (Page 5)

اگر فردا شبی باشد / فرحناز علیزاده

می‌دانی احمد، اولین سؤال محبی، دوست قدیمی‌ات، تو بازجویی‌های تکراری چیست؟ هی می‌پرسد: چرا کُشتیش؟! باید چه جوابی بهش می‌دادم، جز اینکه بگویم: مجبور بودیم. وقتی گفتم، تعجب و ناباوری را تو چشم‌هایی دیدم که هر وقت عصبی می‌شد به قول تو شروع می‌کرد به پلک زدن‌های مُدام و کلافه کننده. چرا محبی باور نمی‌کند؟ کجای این کار باور نکردنی است که بخواهد دست بکشد تو آن موهای کم پشت پر کلاغی که معلوم است تازه رنگشان کرده و ...

ادامه محتوا

فشار پیش از موعد / پاره ای از یک رمان

افروز مدعی است که هشت سال پیش، در آخرین روزهای تابستان 1376، بعد از سه ماه دیدار و گفت‌وگوی شبانه با عموی خود، او را کول کرده و از پله‌ها بالا و پایین برده است. بالا و بعد، پایین. بالا و دوباره پایین. لباسی به تن نداشته‌اند. افروز حسابی داغ کرده بود، به‌شدت عرق می‌ریخت و عمو دم به دم از روی کمرش سُر می‌خورد. پس از آن شب، هر دو درگیر وقایع نامعلومی شده، ناپدید می‌شوند. افروز بعد از شش سال گم و گور بودن، دو س ...

ادامه محتوا

تقارن / معصومه فرید

گیلاس‌ها را مشت‌مشت توی کیسه گذاشت. یک جفتشان به انگشترش گیر کرد. نوک انگشت سبابه و شَست را روی انتهای چوب خشکیدهٔ گیلاس‌ها به هم چسباند. گیلاس‌ها را از لای فیروزهٔ انگشتر جدا کرد. آوردشان بالا و جلوِ چشم‌هاش آویز کرد. یکدست قرمز و شفاف بودند. کیسه را زمین گذاشت. با دست دیگر، گیلاس سمت راستی را کمی لای انگشت‌هاش چرخاند و بعد از چوب خشکیده‌ای که چسبیده بودش جدا کرد. خیرهٔ نگاهش روی جای خالی گیلاس کنده شده جا ...

ادامه محتوا

امر دیگر / فرانتس هولر

گارسون که داشت بشقاب و کارد و چنگال را جمع می‌کرد، به مشتری گفت: «امر دیگری باشد.» مشتری گفت: «یک گیلاس کنیاک، یک ویلا تو کوه‌های زوریخ، یک ماشین کورسی و یک زن که بشود باهاش دل به دریا زد. گارسون گفت: «کمی زیاده‌خواهی است، ولی خب ببینم چکار می‌شود کرد.» چند لحظه بعد که داشت کنیاک را سرو می‌کرد، یک محضردار با او بود که سند ِ ویلایی در زوریخ و یک ماشین کورسی پارک شده توی گاراژ ویلا را به همراه‌ داشت. مشتری تش ...

ادامه محتوا

پیرمرد بر سر پل / ارنست همینگوی

پیرمردی با عینکی دوره‌فلزی و لباس خاک‌آلود کنار جاده نشسته بود. روی رودخانه پلی چوبی کشیده بودند و گاری‌ها، کامیون‌ها، مردها، زن‌ها و بچه‌ها از روی آن می‌گذشتند. گاری‌ها که با قاطر کشیده می‌شدند، به سنگینی از سربالایی ساحل بالا می‌رفتند، سربازها پرۀ چرخ‌ها را می‌گرفتند و آن‌ها را به جلو می‌راندند. کامیون‌ها به‌سختی به بالا می‌لغزیدند و دور می‌شدند و همه پل را پشت سر می‌گذاشتند. روستایی‌ها توی خاکی که تا قوز ...

ادامه محتوا

بازجوی سکوت‌ / روح الله کاملی

گمان کنم او هر روز، امیدوار است که من بتوانم از خودم حرف بزنم. اما می‌دانم که قادر نیستم. من این‌سو، این‌طرف میله‌ها هستم و او، ورای میله‌ها، آن‌طرف رو به پنجره نشسته است؛ روی یک صندلی راحتی. این‌جا یک اتاق طویل است با یک پنجره رو به شرق. وسط اتاق دری است از میله‌های فلزی عمود؛ عیناً شبیه در قفس پرنده‌ها. اتاق با بودن این در دوتا شده. دست‌هایم را به میله‌های عمودی گرفته‌ام و پیشانی‌ام را هم به میله‌ها تکیه ...

ادامه محتوا

سطل سوار / فرانتس کافکا

فریاد می‌زنم: «اما من این بالا روی سطل نشسته‌ام.» و کرخ شده، اشک‌های فسرده چشم‌هایم را تار می‌کند. «لطفاً این بالا را نگاه کنید. فقط یک بار. یک‌راست خواهید دیدم... ...

ادامه محتوا

تلقین محض / فرناندو سورنتینو

دوستانم می‌گویند من آدم دهن‌بینی هستم. فکر کنم حق با آن‌ها باشد. برای آنکه علتی برای حرفشان داشته باشند، اتفاق ناچیزی را که پنجشنبه پیش برایم پیش آمد، مطرح می‌کنند. ماجرا ازاین قرار بود که آن روز صبح رمان ترسناکی می‌خواندم. با این‌که هوا روشن بود، قربانی نیروی تلقین شدم. این تلقین تصوری را در من به وجود آورد که قاتل بی‌رحمی توی آشپزخانه قایم شده. قاتل دشنه بزرگی را توی دستش گرفته و منتظر ایستاده تا با ورود ...

ادامه محتوا

بازی / ایتالو کالوینو

سال‌ها گذشت. یک روز بزرگان شهر دیدند ضرورتی وجود ندارد که همه چیز ممنوع باشد و جارچی‌ها را روانه‌ی کوچه و بازار کردند تا به مردم اطلاع بدهند که می‌توانند هر کاری دلشان می‌خواهد بکنند. ...

ادامه محتوا

تمامی حقوق برای پایگاه اینترنتی «ادبیات اقلیت» محفوظ است.

رفتن به بالا