شما اینجا هستید:خانه » داستان (Page 5)

پیرمرد بر سر پل / ارنست همینگوی

پیرمردی با عینکی دوره‌فلزی و لباس خاک‌آلود کنار جاده نشسته بود. روی رودخانه پلی چوبی کشیده بودند و گاری‌ها، کامیون‌ها، مردها، زن‌ها و بچه‌ها از روی آن می‌گذشتند. گاری‌ها که با قاطر کشیده می‌شدند، به سنگینی از سربالایی ساحل بالا می‌رفتند، سربازها پرۀ چرخ‌ها را می‌گرفتند و آن‌ها را به جلو می‌راندند. کامیون‌ها به‌سختی به بالا می‌لغزیدند و دور می‌شدند و همه پل را پشت سر می‌گذاشتند. روستایی‌ها توی خاکی که تا قوز ...

ادامه محتوا

بازجوی سکوت‌ / روح الله کاملی

گمان کنم او هر روز، امیدوار است که من بتوانم از خودم حرف بزنم. اما می‌دانم که قادر نیستم. من این‌سو، این‌طرف میله‌ها هستم و او، ورای میله‌ها، آن‌طرف رو به پنجره نشسته است؛ روی یک صندلی راحتی. این‌جا یک اتاق طویل است با یک پنجره رو به شرق. وسط اتاق دری است از میله‌های فلزی عمود؛ عیناً شبیه در قفس پرنده‌ها. اتاق با بودن این در دوتا شده. دست‌هایم را به میله‌های عمودی گرفته‌ام و پیشانی‌ام را هم به میله‌ها تکیه ...

ادامه محتوا

سطل سوار / فرانتس کافکا

فریاد می‌زنم: «اما من این بالا روی سطل نشسته‌ام.» و کرخ شده، اشک‌های فسرده چشم‌هایم را تار می‌کند. «لطفاً این بالا را نگاه کنید. فقط یک بار. یک‌راست خواهید دیدم... ...

ادامه محتوا

تلقین محض / فرناندو سورنتینو

دوستانم می‌گویند من آدم دهن‌بینی هستم. فکر کنم حق با آن‌ها باشد. برای آنکه علتی برای حرفشان داشته باشند، اتفاق ناچیزی را که پنجشنبه پیش برایم پیش آمد، مطرح می‌کنند. ماجرا ازاین قرار بود که آن روز صبح رمان ترسناکی می‌خواندم. با این‌که هوا روشن بود، قربانی نیروی تلقین شدم. این تلقین تصوری را در من به وجود آورد که قاتل بی‌رحمی توی آشپزخانه قایم شده. قاتل دشنه بزرگی را توی دستش گرفته و منتظر ایستاده تا با ورود ...

ادامه محتوا

بازی / ایتالو کالوینو

سال‌ها گذشت. یک روز بزرگان شهر دیدند ضرورتی وجود ندارد که همه چیز ممنوع باشد و جارچی‌ها را روانه‌ی کوچه و بازار کردند تا به مردم اطلاع بدهند که می‌توانند هر کاری دلشان می‌خواهد بکنند. ...

ادامه محتوا

قانون / سید رضا کوشالشاهی

اینکه آب در صد درجه یا یخ می‌زند یا بخار می‌شود، یک قانون طبیعی است. اینکه ماه به دور زمین می‌چرخد، یک قانون طبیعی است. اینکه زمین به دور خورشید می‌چرخد، یک قانون طبیعی است. اینکه کل شهر به دورِ پارک دورشهر و صفائیه می‌چرخید، یک قانون طبیعی بود که ما خودمان وضع کردیم. ...

ادامه محتوا

دست آخر / مهدی موسوی نژاد

داستان از دخترمان شروع می‌شود. از دختر کوچکمان که عادت کرده‌ است هر شب، قبل از خوابیدن گریه کند. یعنی تا یک گریه درست و حسابی و بلند نکند و اشک‌های زلال و دوست‌داشتنی‌اش همه‌ی صورتش را خیس و آب دماغش را آویزان نکند، محال است بخوابد. البته ما، یعنی من و مادرش، یعنی کسی که مادر است و من هم که در حقیقت پدرم، دیگر به این گریه‌های سوزناک شبانه عادت کرده‌ایم. بله، دختر ما چنین عادتی دارد دیگر. همین دختر کوچک و مل ...

ادامه محتوا

تمامی حقوق برای پایگاه اینترنتی «ادبیات اقلیت» محفوظ است.

رفتن به بالا