شما اینجا هستید:خانه » داستان » داستان کوتاه ترجمه (Page 2)

ویرانه‌های مدور / خورخه لوئیس بورخس / احمد میرعلایی (بازنشر)

ويرانه‌های مدور / خورخه لوئيس بورخس / احمد میر علایی: هيچ‌کس قدم به خشکي گذاردن او را در شبي آرام نديد، هيچ‌کس غرق شدن کرجي خيزراني را در گل و لاي مقدس نديد. اما در خلال چند روز کسي نبود که نداند مرد کم‌حرفي که از جنوب آمده است از يکي از دهکده‌هاي بي‌شمار بالاي رودخانه است ...

ادامه محتوا

زندگی / دونالد ری پولاک / ترجمۀ معصومه عسکری

نان بیات‌ها هم تمام شده بود و یک نفر شبانه مایونز را هم تمام کرده بود و حالا شیشه‌اش بوی تخم مرغ گندیده می‌داد و او با چشم‌هایی اشکی ایستاد جلوی پنجرهٔ آشپزخانه و چشم دوخت به اولین برف آن سال که داشت از آسمان خاکستری می‌بارید و آرزو کرد کاش یکی همهٔ این عوضی‌ها را می‌کشت. ...

ادامه محتوا

جلو قانون / فرانتس کافکا

جلو قانون / فرانتس کافکا / ترجمۀ صادق هدایت / جلو قانون، پاسبانی دم در قد برافراشته بود. یک مردِ دهاتی آمد و خواست که وارد قانون بشود، ولی پاسبان گفت که عجالتاً نمی‌تواند بگذارد که او داخل شود. ...

ادامه محتوا

داستانک: دلربایی / گرانت فاکنر

مردی با کت و شلواری به رنگ سیاه شب، پیراهنی رسمی و یک کراوات باریک سیاه، یکی زد توی سرم و یک دلار از کیفم برداشت. گرامافونی که صدای دیناه واشنگتن را پخش می‌کرد، سوراخی نداشت که پول بریزی. مادرم می‌خواست از فروشگاه‌های موزه روسری‌های رنگی بخرد. ...

ادامه محتوا

پرتقال‌ها و گریپ فروت‌ها / مائورین شرباندی

همۀ آن چیزی که من می‌توانستم تصور کنم این بود که من خودکار را به مداد ترجیح می‌دهم. من هیچ وقت با مداد نمی‌نوشتم چون صدای خش خش مداد روی کاغذ اذیتم می‌کرد. تصور کردم که او مداد را در دهانۀ رحمم گذاشته و دارد کلمات و سلول‌ها را می‌تراشد. ...

ادامه محتوا

مسکّن / ساموئل بکت

نمی‌دانم کِی مُردم. همیشه به نظرم رسیده در پیری مُردم، حدود نود سالگی، و چه عمری، بدن من هم همراهی‌اش کرد، سراپا. ولی امشب، تنها در جای خواب سردم، حس می‌کنم از روز پیرترم، شب، وقتی آسمان با تمام روشنی‌هایش بر سرم ریخت، همانی بود که غالباً از زمان اولین برخورد‌هایم با زمین سرد به آن خیره شده بودم. ...

ادامه محتوا

ایزد تالاب‌ها / محمد خضیر

ادریس را به یاد بیاوریم! ادریس، پسر مؤذن مسجد را، به یاد بیاوریم تعطیلات روز جمعه را، دوچرخه‌هایی که گِل‌گیرشان را برداشته بودیم، نی‌های ماهی‌گیری، کِرم‌های صورتی که از گِل رودخانه درمی‌آوردیم، ساک‌های غذا، ماهی‌های پیچیده در برگ موز و سایه‌ی داغ برگ‌های نخل را. ...

ادامه محتوا

هفت طبقه / دینو بوتزاتی

متوجه ویژگی عجیب آن بیمارستان شد. بیماران با توجه به وخامت حالشان طبقه به طبقه تقسیم شده بودند. یعنی آخرین طبقه متعلق به کسانی بود که بیماری‌شان خیلی خفیف بود، طبقه‌ی ششم مربوط می‌شد به بیمارانی که حالشان وخیم نبود ولی نباید از آن‌ها غافل می‌شدند. در طبقه‌ی پنجم بیماری‌های جدی را درمان می‌کردند و به همین ترتیب طبقه به طبقه به همین منوال بود. در طبقه‌ی دوم بیمارانی که حالشان بسیار وخیم بود بستری بودند. در طب ...

ادامه محتوا

تمامی حقوق برای پایگاه اینترنتی «ادبیات اقلیت» محفوظ است.

رفتن به بالا